<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869</id><updated>2012-02-11T01:42:52.819+03:30</updated><category term='خشونت'/><category term='علوم انسانی'/><category term='خشونت،خیانت ،روابط جنسی'/><category term='جامعه شناسی'/><category term='آموزش و پرورش،مدارس،حجاب،خشونت'/><category term='ادبیات'/><category term='یادها'/><category term='زنان'/><category term='ازخودبیگانگی، خشونت، جامعه پذیری، مازکس'/><category term='مهدی اخوان ثالث، آزادی'/><category term='پراکنده، یادها، کودکان،زنان'/><category term='کودکان'/><category term='فریدون مشیری، بهار، نوروز'/><category term='قهوه تلخ، سیبرنتیک، فیلنرینگ، مدرنیسم'/><category term='ولادت، کودکان، خشونت'/><category term='ازدواج، جامعه پذیری، خیانت، قوانین خانواده، حقوق کودک.، ازدواج کودکان'/><category term='زنان،جامعه شناسی، ازدواج، ویرجینیا ولف'/><category term='هنر'/><category term='پراکنده'/><category term='ازدواج سنتی، مردسالاری، چندهمسری،  قوانین خانواده، جامعه پذیری'/><category term='آزادی، هراسها، مردسالاری'/><category term='خشونت،روابط جنسی ، آمورش و پرورش،هویت'/><category term='دهه شصت'/><category term='سفر، قطار'/><category term='هنر،رقص، مارتاگراهام'/><category term='هویت'/><title type='text'>زخمه</title><subtitle type='html'>نوشته های منصوره موسوی</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>61</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-3058555421741353176</id><published>2012-01-10T07:08:00.001+03:30</published><updated>2012-01-10T07:11:55.904+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان،جامعه شناسی، ازدواج، ویرجینیا ولف'/><title type='text'>خانه ای که دور است...</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-zgMOyXSQMCE/TwuyeU-b_TI/AAAAAAAAASU/n5geKj_7jr8/s1600/house1.gif" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="297" width="320" src="http://2.bp.blogspot.com/-zgMOyXSQMCE/TwuyeU-b_TI/AAAAAAAAASU/n5geKj_7jr8/s320/house1.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;خانم ویرجینیا ولف در کتاب «اتاقی از آن خود»، از اتاقی سخن می گوید که زنان دز طول زمانهای بسیار از آن محروم بوده اند، اتاقی که بتوانند بنویسند و بتوانند بیندیشند. و من می خواهم از اتاقی سخن بگویم که زنان در طول زمانهای بسیار از آن محروم بوده اند نه تنها برای اندیشیدن و نوشتن که برای زیستن و برای آرامش داشتن.نحوه تربیت دختران در خانواده های ایرانی از همان ابتدا به گونه ای است که گویی امانتی را که متعلق به دیگران است پرورش می دهند(این موضوع در برخی خانواده های سنتی به دختران القا می شود و حتی بیان می شود) آنها باید مراقب زیبایی و از آن مهمتر بکارت او باشند. آنها همچنین باید او را فردی مطیع، صبور، آرام، دلسوز، مهربان، پرستار،خانه دار تربیت کنند. حتی اگر او را برای تحصیلات عالیه می فرستند درراستای چنین هدفی می تواند باشد؛ یعنی امتیازی بر امتیازهای او محسوب می شود که باید بزودی خانه مبدا را  ترک گوید و راه خانه شوهر را درپیش گیرد. بنابراین زن ایرانی حتی اگر از همان ابتدا از همه امکانات راحتی و رفاهی خانواده برخوردارباشد، آنجا خانه او نیست. آنجا خانه ی پدری است که او را پرورش می دهد برای همسری و خانه ای که در انتظار اوست. و خانه ای هم که در انتظار اوست خانه ی او نخواهد بود... خانه ای است از آن شوهر- منظورصرفا مالکیت و تصاحب خانه به لحاظ ملکی و مالی نیست، بحث بر سر بعد روانی- اجتماعی هم هست. خانه شوهر در اصطلاح عرف رایج آن سرپناه روانی- اجتماعی است که زن باید در آن سکنی بگیرد.این البته ظاهر داستان است. در بطن ماجرا همان داستانی نهفته است که خانم ولف در کتابش بر آن تاکید می کند؛ عدم استقلال! زنی که در خانه پدر رشد می کند و پرورش می یابد طبق سنتها و عرف و قانون و آداب و رسوم بتدریج استقلال خود را ازدست می دهد و وقتی قدم به خانه شوهر می گذارد عملا موجود منفعلی است که استقلال نمی جوید و در پی ترقی و پیشرفت هم نیست. شاید بدنبال آن مامنی است که گمان می کند از آن اوست؛ آنچه سالها به او وعده داده شده است! او که حالا صاحب کمالاتی است که پسند شوهر است، لابد خانه ای که در انتظار اوست مامنی است که می تواند آرامش مداوم را به او هدیه دهد، آرامشی ناشی از آنکه احساس کند این سقف همیشگی و دائمی از آن اوست. سقفی است که متعلق به دیگری نیست. اما نمی داند این «دیگری» خود اوست.اینکه زنان انواع خشونت ها ، خیانت و ... را تا مدتهای مدید تحمل می کنند و رنج میبرند، نه تنها به خاطرآموزشهای ناشی از تابوهای اجتماعی در دوران کودکی و نوجوانی که بیشتر به خاطر آن است که سرپناهی، اتاقی، سقفی از آن خود ندارند... رانده شدن از خانه شوهر به معنی پناه بردن به خانه پدرو بالعکس است که همواره آنها را در زنجیره ی تنگ خشونت های بی پایان ناشی از این رفت و آمدها قرار می دهد*، چرا که مردان جامعه – شوهران و پدران- می دانند که این خانه ها هیچکدام تعلقی به زن ندارد...آمار فراوان فرار دختران و زنان از خانه گویای آنست..... * مراجعه کنید به مطلبی با عنوان «خانه باید امن باشد» در سایت مدرسه فمنیستی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-3058555421741353176?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/3058555421741353176/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=3058555421741353176' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3058555421741353176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3058555421741353176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2012_01_01_archive.html#3058555421741353176' title='خانه ای که دور است...'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-zgMOyXSQMCE/TwuyeU-b_TI/AAAAAAAAASU/n5geKj_7jr8/s72-c/house1.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-157431749267834257</id><published>2011-12-03T23:30:00.001+03:30</published><updated>2012-01-10T07:13:33.395+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آموزش و پرورش،مدارس،حجاب،خشونت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دهه شصت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کودکان'/><title type='text'>ما خنیاگران غمگین</title><content type='html'>همه چی ساده شروع شد...در کلاس پنجم درس می خواندم و مث همیشه لباس فرم مدرسه را به تن داشتم با یقه ای سفید که خواهر بافته بود و تلی سفید که به موهایم زده بودم. ا زپله ها که بالا آمدم سرایدار جدید مدرسه که مرد میانسالی بود جلویم رو گرفت و گفت دخترجان حیا کن. چرا روسری سرت نمی ذاری شماها دارین منو به گناه می اندازین که مجبورم این همه دختر بالغ را سربرهنه ببینم! تمام بدنم می لرزید، وحشتزده شده بودم، کلمات بار سنگینی داشتند که نمی توانستم تحمل کنم: گناه، بالغ...  اشک می ریختم تا به درس کلاس رسیدم که گفت: به معلمت بگو دوره شما داره تموم میشه! سال 57 بود ومن هیچ نمی دانستم چند ماه بعد هم که مدرسه تعطیل شد با ذهن کودکانه ام گمان می کردم زیر سر سرایدار مدرسه است... مدرسه برایم تبدیل به کابوسی شده بود که آرزو می کردم هرگز باز نشود...همان مدرسه ابتدایی با همان سرایدار ارتقا درجه یافتند و راهنمایی شدند! هرروز در سر صف صداهای خشماگین و عصبانی بود که بر سر ما فرو می بارید...یکی از پیروزی خلق مسلمان، دیگری از پیروزی کارگران و آن دیگری از پیروزی مستضعفان و نابودی مستکبران همراه با قرائت قران دم می زدند... و سرایدار هرروزه در جلوی دیدگان کودکانه ما چیزی را به آتش می کشید؛ پرچم بعضی کشورها، آدمک بعضی آدمها، صفحه ها و مهره های شطرنج، صفحه و وسایل دارت، منچ، عکسهای به جا مانده از شاه و خانواده اش و... و معلم تاریخ و جغرافیا و ادبیات و اجتماعی ما که خانمی بود با کت و دامن بسیار مرتب صورتی یا سبز پسته ای و موهای مجعد کوتاه، آهی می کشید و می گفت: « همه این هیاهوها بگذرد....» اما نمی گذشت و در همان هیاهوها او و بسیاری از معلمان چون او محو شدند.و ما در سر صفها شعارهای مردانه را تکرار می کردیم و به کلاسها می رفتیم و حرفهای مردانه می شنیدیم، از صدام از کارتر از آمریکا.. با آنچه که در ذهن من مردانه می نمود؛ جنگ، انقلاب،  شهادت، خون!! ودر تلویزیون حسرت یک صحنه ی چند ثانیه ای از تصویر یک زن یا کاری زنانه!! ما گم شده بودیم رنگها، شادی ها و زیبایی ها را گم کرده بودیم ... واژه بلوغ هرروز تکرار می شد اما از عشق خبری نبود... یادم می آید معلم ادبیاتمان روزی درآمد که هیچ می دانید چقدر زیبا شده اید شما مثل غنچه های تازه شکفته اید!!! آیا کسی تا حالا  عاشق شده؟؟ و ما مبهوت واژه ها بودیم تا فردایش برایمان رمانهایی آورد که ممنوعه بود و گفت بخوانید تا بدانید عشق چیست و من آنا کارنینا را خواندم. در زمانه ای که بلوغ و عشق مترادف گناه تلقی می شد...و این بلوغ بود و گناه در پی آن که مقنعه ها را آرام آرام بر سر نهاد و اندام باریک و لاغرو را کیسه ای به نام مانتو پوشاند و شلوارهایی که هرروز صبح در سر صف با خط کش اندازه گرفته می شد و ابروها و مژه ها و لبها که به دقت وارسی می شدند! و کیفها ... که گاه از حد تحملم می گذشت... و مادر که هر روز نگران بلوغ فراموش شده ام لباس زمخت آمریت پدرسالاری را بر تنم می آویخت...این ما بودیم که هنوز از نگاه به آن عکسها شرم داریم ، که هنوز در میان آن عکسها خود را از هم کلاسی هایمان تشخیص نمی دهیم!! و مردان ... آرام آرام به سوی مدرسه های دخترانه روانه بودند.. متلکی، تنه ای، تعقیبی، ربایشی و... و در زیر مانتوهای گشاد وبلندمان می لرزیدیم و وحشت داشتیم از بلوغمان، از به گناه انداختنمان. ما بار گناه خود و بار گناه آنها را با هم بر دوش می کشیدیم... مردانی که گاه و بیگاه چنان وحشتی در ما ایجاد می کردند که روزنامه ها از آن باخبر می شدند... و باز آرام و بی صدا پلیسها به مدارس نزدیک می شدند و قرار بود امنیت ما را تامین کنند ... قوانین پشت سر هم و فوریتی تصویب می شدند تا جامعه در امنیت باشد. ما را به خانه ها می فرستادند؛ از سن تئاتر، از پیست اسکی، از میدانهای ورزشی، از هنرستانهای موسیقی، از خوانندگی،از قضاوت، از سیاست، از زیبایی، از شادابی و بلوغ و... تا از دامن ما مردان به اوج برسند. ما هیچ بودیم، فاطمه فاطمه بود و زینب مردی که در روزهای اربعین و شام غریبان چادر بر سر می کرد! ما فاحشگان بی آبرو( یادم می آید یکی از همکلاسی هایم در دانشگاه گفته بود الگوی زندگی من سیمون دوبوار است و شنیده بود که آن زن فاحشه ای بی آبرو بوده است، تو فکر برای خودت بردار!) با پیکره ای که خاستگاه شیطان خوانده می شد و عقلی که ناقص و تدبیری که باید عکس آن عمل کرد؛ خنیاگران غمگینی بودیم که آواز خود را ازدست ندادیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-157431749267834257?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/157431749267834257/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=157431749267834257' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/157431749267834257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/157431749267834257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_12_01_archive.html#157431749267834257' title='ما خنیاگران غمگین'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5691198782027460613</id><published>2011-11-23T00:00:00.001+03:30</published><updated>2012-01-10T07:19:03.152+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ولادت، کودکان، خشونت'/><title type='text'>این روزنه سرد عبوس</title><content type='html'>به دنیا آمدنش شوری برنیانگیخت، نه این که والدینش دوستش نداشته باشند یا انتظار فرزند پسر داشته باشند، نه هیچکدام از اینها نبود... کودکی او در غباری از شادی و اضطراب و اندوه گم می شد و او بی تابانه دست و پا می زد تا از این فضای غبار آلودی که پیرامونش را در برگرفته بود رها شود. فضای غبارآلودی به رنگ صورتی با صورتکهای همواره نگران از دیده شدن پاهای برهنه اش، گستاخی هایش و کلماتی که بر زبان می آورد. او اما اکسیژن می خاست، بازی در هوای آزاد، بلند و بدون عشوه حرف زدن ، گستاخی، پررویی و به انتظار می ماند تا بزرگ شود همانطور که همه عجله داشتند او زود بزرگ شود خیلی زود... او بزرگ می شد و در نگاهها آشفتگی و نگرانی از فردای او موج می زد. او داشت وارد دالانی می شد که با نه سالگی او شروع میشد.. حالا دیگر باید برای آنچه که خطا به حساب می آمد حساب و کتاب پس می داد. او آرام و بی صدا از دنیای کودکی به دنیای ناشناخته بزرگسالی پرتاب شده بود. رنگها، لباسها، اسباب بازی ها، کتابها، حرفها، نگاهها او را در دنیای دیگری شناور می کرد. دنیایی که نزدیکانش نیز با او بیگانه می شدند.او بعدها به مدد کتابهای درسی و معلمان و رسانه های کهنه اندیش در پروسه ای از اندوه و سکوت پذیرفت که به آمدنش به این دنیا نه برای لذت بردن که برای لذت دادن به  مردانی است که «جنس مخالف» خوانده می شدند. او نمی توانست نامهربان، گلایه مند یا متوقع باشد. زندگی در دالان شروع شده بود و سایه ای داس بدست با او رشد می کرد، سایه ای که نمی شناختش اما چون همزادی در کنارش بود و داسش بر او فرود می آمد با نپوشاندن موهایش، نمایان بودن برجستگی های بدنش و پیچ و تاب اندام زنانه اش، خندیدنهای بلند و بی محابایش، رقصیدن در میان جمع؛ دویدن در خیابان، حرف زدن درباره لذتها و نفرتهایش، تنها قدم زدن در زیر باران، نشستن بر روی صندلی پارکها، آواز خواندن در کوچه های پاییزی، پیاده روی های شبانه و ... او آرام آرام در این دالان بی انتها حل می شد و سایه ها شکل های روشنی می یافتند. نامحرم آن دراکولایی بود که همه جا در اطرافش می چرخید و او همواره باید نقش دخترکی محجوب، سربراه ، سر به زیر، باکره و بعدها همسری وفادار و مهربان و برای همیشه ی عمر مادری فداکار و از خودگذشته را بازی کند.دالانی گسترده در همه عمر بی روزنه ای در انتهایش، دالانی که فقط وادارش می کند چگونه باشد. او درس می خواند، ورزشکار است، نویسنده است، شاغل است، نابغه است؛ اما در این دالان است با حفره ای سیاه در انتهایش با آدمکهایی سنگ بدست که انتظار او را می کشند..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5691198782027460613?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5691198782027460613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5691198782027460613' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5691198782027460613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5691198782027460613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_11_01_archive.html#5691198782027460613' title='این روزنه سرد عبوس'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-1082726638137571633</id><published>2011-10-12T08:28:00.000+03:30</published><updated>2012-01-10T07:26:00.311+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پراکنده، یادها، کودکان،زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خشونت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هویت'/><title type='text'>جشن تولد</title><content type='html'>&lt;i&gt;بنا به گزارش مرکز آمار ایران در سال 85، از مجموع 13 میلیون و 253 هزار کودک رده سنی 10 تا 18 سال، سه میلیون و 600 هزار کودک، خارج از چرخه تحصیل و یک میلیون و 700 هزار کودک به صورت مستقیم درگیر کار بوده‌اند.از این تعداد یک میلیون و 670 هزار نفر، «کودکان کار» نامیده می‌شوند که یک میلیون و 300 هزار نفر آن‌ها پسر و 370 هزار نفر را دختران 10 تا 18 سال تشکیل داده‌اند.همچنین آمارهای اعلام شده از سوی خبرگزاری‌های دولتی نشان می‌دهد که 915 هزار کودک با عنوان «کودک خانه‌دار» توسط مرکز آمار ایران ثبت شده است که حدود 904 هزار نفر از آن‌ها را دختران و مابقی را پسران تشکیل می‌دهند.&lt;/i&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-K3jLOeickEM/Tqw5_LHbLRI/AAAAAAAAARw/LHYmkJNZfOs/s1600/316910_289864271038860_289863751038912_1066708_1023865895_n.jpg" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="260" width="320" src="http://2.bp.blogspot.com/-K3jLOeickEM/Tqw5_LHbLRI/AAAAAAAAARw/LHYmkJNZfOs/s320/316910_289864271038860_289863751038912_1066708_1023865895_n.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;     وقتی به دنیا آمد بیش از همه جنسیتش برای دیگران اهمیت داشت، او دختر بود... وقتی به دنیا آمد نامی برایش پیش بینی نشده بود، چرا که انتظار پسر بود... لباس نیز... کوچک و زیبا بود ... اما اینها اهمیتی نداشت او ضامن تداوم نسل پدرش نبود.. آیینه ی جاودانگی پدر نبود... سکوت بود و کسی را سودای انتخاب نام برایش نبود. اگر هم نامی نهاده می شد سودای شناسنامه گرفتن و ثبت حیات او نبود...اما گره از کار گشوده شد... دخترکی مرده بود و کسی را سودای ابطال شناسنامه اش نبود!، نام و شناسنامه دخترک به کودک تازه تولدیافته سپرده شد.. و مادر با اضطرابی مبهم از «دخترزا» بودنش رنج می کشید؛ از بی نامی خود و از بی نشانی کودکش... آه که اگر کودک را پسر بود نام مادر با افتخار به نام خطاب می شد؛ مادر حسن یا شاید خود حسن! بی وجود فرزند ذکوراو گمنامی بیش نبود که از سحر تا شام در سکوتی مظلومانه «زندگی» می کرد. زندگی زندانی بود برایش که گاه میله هایش را مه می گرفت و آن را از یاد می برد.دخترک با نام دیگری، با شناسنامه دیگری و با سنی بزرگتر از خود قد می کشید و هیچ نمی دانست که سایه ای- سایه دخترکی خفته در آرامگاه – همواره وهمه جا با اوست. آیا او بود که در هفت سالگی به مدرسه می رفت یا سایه اش؟! هزچه بود هماره از ریزاندامی اش در مدرسه رنج می کشید و هیچکس نمی دانست چرا؟ او آنقدر بی اهمیت بود که کسی تاریخ واقعی تولدش را به یاد نداشت و کسی سودای آن را نبود که او را دلداری دهد و حقیقت را فاش کند... مادرش به او گفته بود که هنگام تولدش برف سختی می بارید و تا آمدن قابله درد فراوان کشیده بود؛ اما در شناسنامه اش فصل تولد حرفی از سرما و برف نداشت...او قد می کشید در بی هویتی، قد می کشید در لباسهای کهنه ی به جا مانده از دیگران د رکفشهایی که به پایش اغلب بزرگ بود... او با انگشتان کوچکش روزها را می شمرد تا فصل مدرسه تا بی خیالی روزهای کودکی و در سرش همواره سودای برادری بود که مادر انتظارش را می کشید و برایش لباس می دوخت و نامها انتخاب می کرد و قصه های شیرین به هم می بافت و او هرگز نمی آمد... و دخترک یاد می گرفت آرام و بی صدا که شیرین زبانی هایش را بگذارد برای خواب عروسکهای کهنه اش که همگی دختربچه هایی تنها بودند ولی هر روز برایشان اسمهای تازه ای انتخاب می کرد...  آنها هیچکدام صبیه ی ...،  والده ی...، همسر ...، ضعیفه یا آبجی نبودند، آنها خودشان بودند، با یک نام واقعی......امار و اطلاعاتی درباره کودکان بی هویت را &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?%2Fsocial%2Fmore%2F31918%2F#.TptCOetZ2EM.facebook"&gt;اینجا &lt;/a&gt;می توانید ببینید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-1082726638137571633?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/1082726638137571633/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=1082726638137571633' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1082726638137571633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1082726638137571633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_10_01_archive.html#1082726638137571633' title='جشن تولد'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-K3jLOeickEM/Tqw5_LHbLRI/AAAAAAAAARw/LHYmkJNZfOs/s72-c/316910_289864271038860_289863751038912_1066708_1023865895_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-1690864813790826615</id><published>2011-09-20T23:26:00.001+04:30</published><updated>2011-09-20T23:29:24.912+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>شبانه ی زن و سکه</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-mTtpk_q0QMg/TnjhxZ4VhpI/AAAAAAAAAQE/DaB7XBdRySg/s1600/1014.jpg" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="222" width="320" src="http://1.bp.blogspot.com/-mTtpk_q0QMg/TnjhxZ4VhpI/AAAAAAAAAQE/DaB7XBdRySg/s320/1014.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;زیمل در نظریه معروفش، فلسفه ی پول،می گوید پول می تواند جانشین روابط انسانی شود، و پیوندهای شخصی را تبدیل به پیوندهای غیر شخصی کند. هویت ویژه ای که پول در دوران جدید پیدا کرده است که به او استقلال بخشیده و فی ذاته دارای ارزش شده است در ارزش سکه ای که هر روز متورم تر می شود بیشتر نمایان می شود. سکه ای که مستقل از ارزشهای انسانی است جای خود را در کنش و واکنش های اجتماعی باز می کند. &lt;br /&gt;روند رو به رشد و متورم سکه بسیاری را به صفهای طولانی نیمه شبانه می کشاند صفهایی که در میان آنها زنان و کودکان هم دیده می شوند. کودکانی که از سوی خانواده به اجبار به صفها آورده می شوند یا کودکانی که در قبال دستمزدی بسیار اندک به صف می شوند و کسی را سودای سلامت روانی و اجتماعی و حتی جسمانی آۀنها نیست چرا که برق سکه همه را گرفته است. علاوه بر کودکانی که برای سوددهی به خانواده به صف می شوند کودکانی نیز هستند که به همراه مادران آورده می شوند . کودکان شیرخواری که تا پاسی از شب در آغوش مادرانشان بیدارند و در پیاده رو یا داخل اتومبیل شب را به صبح می رسانند و صبحگاه نیز در آغوش مادر یا پدر به صف می شوند.&lt;br /&gt;علاوه بر کودکان که نه به اختیار خود به صف می آیند زنانی هم هستنئد که نقش گسترده ای در برپایی صفها دارند. زنانی که به دلالی طلا و سکه مشغولند ،زنانی که به همراه شوهران دلالشان امده اند و زنانی که از سر تفنن اولین بار است که پا به این عرصه گذاشته اند و به آن اعتیاد هم پیدا کرده اند. در میان زنان ، دختران جوانی هستد که به همراه خانواده یا تنها در صف ایستاده اند ... وجود هرکدام از این زنان و دختران به جز کودکان ( که باید از دید آسیب شناسی بررسی شود) بنوعی ساختار شکنی آن دسته ازسنتهای اجتماعی است که  حکم می کند زنان باید در خانه بمانند. در شهرهایی که عبور و مرور زنان بعد از نیمه شب در خیابانها تقریبا غیرممکن است حضور آنها در صفهای شبانگاهی بدون حضور نیروهای انتظامی همیشه حاضر و ناظر اتفاق نادری است که زنان بسیاری از آن سود جسته اند . گرچه ممکن است حضور این زنان بدون خانواده آنها را درگیربرخی مزاحمتهای اجتماعی کند اما همه این سنت شکنی ها به مدد حضور اجتماعی و ارزش فی نفسه طلا و سکه است که می تواند مناسبات اجتماعی و قواعد فرهنگی اجتماعی روزانه را در هم بریزد و وارد مناسبات اجتماعی شود بی آنکه کسی را سودای آن باشد چرا که همه در صف ایستادگان را فقط سودای سکه است ولی سکه را سودای دیگر است او میخواهد در روابط انسانی جایی داشته باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-1690864813790826615?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/1690864813790826615/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=1690864813790826615' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1690864813790826615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1690864813790826615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_09_01_archive.html#1690864813790826615' title='شبانه ی زن و سکه'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-mTtpk_q0QMg/TnjhxZ4VhpI/AAAAAAAAAQE/DaB7XBdRySg/s72-c/1014.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-2353844836348524017</id><published>2011-07-25T20:18:00.002+04:30</published><updated>2012-01-10T07:18:53.605+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خشونت،روابط جنسی ، آمورش و پرورش،هویت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>چه کسی متجاوز است؟</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-rwnIxNHJ5RQ/Ti2QNvJIBvI/AAAAAAAAAP8/lhtVRQ-AMII/s1600/husband-beating-wife1_%257Eispc072013.jpg" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="320" width="191" src="http://2.bp.blogspot.com/-rwnIxNHJ5RQ/Ti2QNvJIBvI/AAAAAAAAAP8/lhtVRQ-AMII/s320/husband-beating-wife1_%257Eispc072013.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;مدتی این مثنوی تاخیر شد...&lt;br /&gt;حوادث تجاوز در اصفهان و کاشمر و استخر امیرآباد خیلی ذهن و روانم را به هم ریخت و مدتی طول کشید تا بتوانم از این آشفتگی خارج شوم و موضوع را مورد تحلیل قرار دهم.&lt;br /&gt;نگاه خرد به این پدیده:&lt;br /&gt;- دیوار نوشته هایی که معمولن در ورودی شهرها به چشم می خورد؛ دیوار نوشته های مدرسه ها ی دخترانه، پارکها و تفریحگاهها در این سالها حکم متجاوزی را داشته اند که گاه با تمسخر و گاه با اندوه و نفرت با آن روبرو شده ایم. دیوارنوشته هایی که در ذهن همه ما حک شده و به شخصیت همه ما اعم از زن و مرد توهین و تجاوز روا داشته است؛ «زنان کوچه نشین عروس شیطانند»، «بی حجابی زنان از بی غیرتی مردان است» و... این ذهنیت را در بسیاری تقویت کرده است که زنانی که بی حجاب تلقی می شوند ، آرایش می کنند، در مهمانی های مختلط شرکت می کنند و یا حتی قیافه های شادی دارند، محتاج نگاههای هوس الودند و فاسدند.&lt;br /&gt;- آموزه های دینی و اجتماعی مدارس از دوران ابتدایی تا دانشگاه که تاکید بر برتری زنان بر مردان دارد و زنان را ضعیف، شکننده، جنس لطیف و جنس پست و جنس دوم می شمارند و جای آنها را در خانه و آشپزخانه و شغل آنها را زاییدن و بچه داری معرفی می کنند و مردان را جنس قوی و نیرومند و برتر می شمارند و اگرچه وجودش برای صیانت از خانواده لازم است اما او به کار ساختن جهان مشغول است و اوست که از دامن زن به معراج می رود و نه زن... این آموزه ها که در اثر تکرار سالیان ملکه ذهن زنان و مردان جامعه می شود، در کنار آن دیوار نوشته ها ، چیزی به جز بی هویت کردن و ترس او از دنیای خارج را بدنبال ندارد.&lt;br /&gt;- قوانین حقوقی که بر همگان آشکار است چقدر برای حیات زیستی و سلامت اجتماعی و روانی زن ارزش قائل است . این قوانین رسما زن را نصف یک انسان (مرد) در نظر می گیرد و عملن هویت انسانی را از او سلب می کند. نگاه حقوقی به زن نگاهی ابزاری است چرا که زن را ابزاری در خدمت مرد می داند در نتیجه برای او ارزش و اهمیتی معادل یک انسان قائل نیست و ان چه را هم که برای او در نظر گرفته نه برای حفظ شخصیت انسانی او بلکه به خاطر منافع خانواده و اجتماع است.&lt;br /&gt;- ممنوعیت روابط دختر و پسر از جزئی ترین و کم اهمیت ترین روابط گرفته تا غیرمعمول ترین شکل آن ! که دختران و پسران پس از آشنایی با هم مجبورند کوچکترین ارتباط( مثل دست دادن ) را پنهان انجام دهند، در نتیجه این روابط یا درهمان ابتدا قطع می شود و آنها مجبور می شوند به شیوه های سنتی ازدواج کنند در حالی  که ساختارهای اجتماعی روابط مدرن تری را می طلبیده و یا این روابط را بصورت مخفیانه و «زیرزمینی» گسترش دهند که هرکدام بلاها و آفتهای خاص خود را دارد . گرایش به هم جنس گرایی (درحالی که آنها واقعا هم جنس گرا نبوده اند) یکی از این روابط غیرمعمول است.&lt;br /&gt;- نبود نهادهای حمایتی از زنان و دخترانی که خانه را ترک می کنند و سیستم پدرسالارکه درمقابل این تجاوزها سکوت می کند و گاه حق را به متجاوز میدهد ولو بطور ضمنی ،در تجاوز و ربودن زنان بی تاثیر نیست. - شکست خانواده در کنترل زنان و دختران با روشهای سنتی - عدم آموزش درست به دخترانی که خانه را ترک می کنند از سوی نهادهای آموزشی و تکیه کردن صرف به نهی کردن و گاه تلاش برای برگرداندن آنان به خانوده هایی که در آن احساس نا امنی می کرده اند و برای همین انجا را ترک کرده اند. همه اینها به یکنوع رفتار خاص دامن زده است که من نام آن را «گرسنگی جنسی» می نامم که ناشی از ذهنهای به شدت سکسی شده است. فروید در تحلیل مسائل روانی از خود و نهاد و ناخودآگاه استفاده می کند در نظر او وقتی غرایز(نهاد) بوسیله خود مورد بی مهری قرار می گیرد( سرکوب می شود) در ناخودآگاه مسکن می گزیند و در موقع مناسب خود را نشان می دهد اگر این سرکوبی مداوم باشد و غرایز نتوانند به خواسته شان برسند در رفتارهای بیمارگون خود را نشان می دهند و فرد دچار بیماری های روانی از جمله وسواس می شود. حال اگر این سرکوبی در باره افراد یک جامعه اتفاق بیفتد یعنی افراد جامعه بصورت دسته جمعی مجبور شوند غرایز خود را سرکوب کنند چه می شود؟&lt;br /&gt;بنظر می رسد علاوه بر ابتلا به انواع بیماری های روانی و وسواس، حساس شدن بیش از حد افراد روی مسائل جنسی نیز از عوارض آن است و نشانه های این سرکوبی در فرمهای دیگری خود را نشان می دهد؛ به عنوان یک بیماری همه گیر؛ در ادبیات ( طنزهایی که من به آن عنوان طنز زیرزمینی می دهم، مثل جک ها و اس ام اس ها و متلک های جنسی) در معماری(بعضی بناها شبیه برخی اعضای بدن ساخته می شوند، نه عمدی بلکه کاملن غیر عمدی و ناخوداگاه) و در روابط جنسی زن و مرد که شکلهای انحرافی به خود می گیرد(مازوخیستی و سادیستی) و افرادی که در معرض این روابط جنسی هستند به خاطر تابو بودن آن در جامعه (ترس ازآبرو) هرگز به هیچ مشاوره یا وکیلی مراجعه نمی کنند. در علاقه به روابط جنسی خارج از قاعده مانند علاقه به رابطه جنسی از طریق اینترنت و ماهواره، رابطه جنسی با محارم ، با کودکان، تجاوز و شدیدترین نوع آن تجاوزگروهی.&lt;br /&gt;نگاه کلان:&lt;br /&gt;آنچه که پس از انقلاب بنام انقلاب پابرهنگان مرسوم شد، رواج نوعی خود برتربینی در قشرحاشیه نشین جامعه به خصوص در بین مردان این قشر، تشدید تضادهای طبقاتی و در مقابل هم قرار گرفتن طبقات بالا و پایین و حذف تدریجی طبقه متوسط، در مقابل هم قرار گرفتن  قومیتها ، نژادها، مذاهب، و افکار متفاوت، در مقابل هم قرار گرفتن گروههای اجتماعی و ایجاد و گسترش این تفکر که زنان به لحاظ اجتماعی گروهی جدا از مردان هستند و کهتر از آنان، جریان اجتماعی شدن مبتنی بر مردسالاری در همه رسانه ها، فقر سواد و فقراشتغال به ویژه در بین زنان، گرایش به تبعیت بی چون و چرا به جای رشد تفکر خلاق، درز کردن اخبار مربوط به شکنجه ها و تجاوزات جنسی از زندان به بیرون، که آرام آرام بر بدنه ی اخلاقی جامعه خدشه وارد می کرد و کسی آن را جدی نمی گرفت و جامعه را به سمت فقراخلاقی؛ تجاوز، در بدترین حالت آن تجاوزهای گروهی و زنجیره ای سوق داد.برخی آمارهای تجاوز در یکسال اخیر را می توان در&lt;a href="http://www.mashreghnews.ir/fa/news/75415/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1%20%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%20%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2%20%D8%AF%D8%B1%20%DB%8C%DA%A9%20%D8%B3%D8%A7%D9%84%20%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1%20%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA"&gt; اینجا&lt;/a&gt; دید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-2353844836348524017?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/2353844836348524017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=2353844836348524017' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2353844836348524017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2353844836348524017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_07_01_archive.html#2353844836348524017' title='چه کسی متجاوز است؟'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-rwnIxNHJ5RQ/Ti2QNvJIBvI/AAAAAAAAAP8/lhtVRQ-AMII/s72-c/husband-beating-wife1_%257Eispc072013.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5621631853774247066</id><published>2011-07-15T21:58:00.003+04:30</published><updated>2012-01-15T09:38:25.329+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سفر، قطار'/><title type='text'>زنان در سفر</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-5Xnt0re-81g/TiB5koAsMlI/AAAAAAAAAP0/ht6ObxBw2wI/s1600/rome-exploring-012.jpg" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="320" width="318" src="http://1.bp.blogspot.com/-5Xnt0re-81g/TiB5koAsMlI/AAAAAAAAAP0/ht6ObxBw2wI/s320/rome-exploring-012.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;سفر کردن با قطار در کوپه ویژه زنان امتیازهایی هم  دارد. یکی از این امتیازها برای من هم صحبت شدن با زنان گوناگونی است که تنها سفر می کنند. این زنان معمولا از نظر سن و تحصیل و شغل و اعتقادات مذهبی با هم یکسان نیستند و در هر سفری می توان دوستی یافت.&lt;br /&gt;سیما پزشک میان سالی است با انبوهی از خاطرات. پایش در اثر تصادف شکسته و با عصا راه می رود، یک کوله پشتی خیلی کوچک با خودش دارد که شامل یک دست لباس و لوازم شخصی است. او علاوه بر فرزندان خودش دو پسرخوانده و یک دختر هم دارد. آنها همه به جز یکی از پسرها تحصیلات عالی دارند. یکی از پسر خوانده هایش را در کودکی از خیابان به منزل آورده، جستجوی والدینش فایده ای نداشته، برایش پرستاری می گیرد و او را بزرگ می کند. نهادهای دولتی مثل بهزیستی فرزند خواندگی او را قبول نمی کنند اما او همچنان او را نگه می دارد، برای این که شناسنامه نداشته، در خانه به درس داده اند و بعد که بزرگ شده سرمایه ای به او داده اند و رفته دنبال کاسبی. او این پسر را خیلی دوست دارد و دارد به دیدن او، عروس و نوه هایش می رود. پسر خوانده دیگر را در بحبوحه سالهای شصت وقتی بیست سالش بوده به خانه می آورد و برای بی تاثیر کردن پرونده سیاسی او در سنین نوجوانی اش سخت تلاش می کند، این پسر که بعدها نقش معلم پسر اول را به عهده گرفته، در دو رشته بطور هم زمان ادامه تحصیل می دهد و اکنون پزشکی ماهر و ... است. سیما پس از سالها می فهمد که همسرش از زن دیگری که قبل از ازدواج با او رابطه داشته صاحب دختری است و مادرش بدلیل بیماری قادر به نگهداری او نیست. او دختر را نیز چون فرزند خودش می پذیرد. دختر که دلباخته مردی است که عازم اروپاست، شرایط فرستادن او به آنجا و ازدواج با او را فراهم می کند. وقتی از لحظه جدایی اش از دخترش حرف می زند همه ما را به گریه واداشت. زن دوست داشتنی که عقیده دارد اگر این بچه ها را زیر پر و بال خود نمی گرفت زندگیش معنایی نداشت....&lt;br /&gt;مهرنوش زنی که ده سال پیش توسط راننده ای و همدستش، به همراه دو دختر کوچکش ربوده می شوند اما جان سالم به در می برند. خودش می گوید التماس نکردم چون صدایی از دهانم خارج نمی شد، لال شده بودم، اما پس از مدتی بی انکه به جای خاصی رسیده باشیم ،راننده  زد روی ترمز و گفت «برو فقط برو که به بچه هایت رحم کردم... » به گمان من نگاههای جدی و مصممش مهرنوش او را نجات می دهد... اما خودش می گوید او بیمار روانی بوده که می خواسته فقط من و بچه ها را بترساند و موفق هم شده است. او پس از این ماجرا دختر بزرگش را به محض دیپلم گرفتن به خارج از کشور می فرستد و منتظر دیپلم گرفتن دومی است...خودش تحصیلات عالی ندارد اما راننده ای عالیست و در کار خرید و فروش خانه و اپارتمان و زمین است. زنی مهربان و پرشور و بسیار امیدوار.&lt;br /&gt;زهرا دختری آبادانی و مجرد که با خانواده اش سفر می کند، یکی از 5 فرزند خانواده است. تا اول راهنمایی درس خوانده و درس را برای همیشه رها کرده... می گوید زن عرب درس خواندن و درس نخواندنش یکی است آنها نمی گذارند من به دانشگاه بروم یا شغلی داشته باشم یا همسرم را خودم انتخاب کنم ... برادرانش را می گوید... اگر هم آنها مانعی ایجاد نکنند، آنقدر در خانه کار دارد که هرگز فرصت درس خواندن باقی نمی ماند، آنها همه با هم زندگی می کنند و زهرا تا زمان ازدواج مراقبت از بچه های خواهر و برادر را به عهده دارد... او انقدر نا امید است که راهی برای بازکردن سر صحبت و امید دادن باقی نمی گذارد..&lt;br /&gt;مینا معلم رقص و موسیقی، زن جوان و زیبایی که یکبار اسیر یکی از شبکه های ادم ربایی می شود که پلیس در تعقیبشان بوده، او و قتی سوار ماشین می شود و آنها فورا سرش را زیر صندلی خم می کنند متوجه گوشی موبایلش نمی شوند که روشن بوده و در حال مکالمه با خانوده اش سوار ماشین شده است و خانوده اش سروصداها را می شنوند و به پلیس خبر می دهند. ... پلیس کاری از پیش نمی برد، تلفن او خاموش است اما خانه اش را زیر نظر می گیرند ... آنها او را به باغی می برند، به آنها التماس می کند که به اوتعرض نکنند و او را نکشند ( زنان قبلی همه کشته شده بودند) در عوض به انها پول کلانی می دهد.. وقتی او را به خانه برمی گردانند، پلیسها در منزلشان بوده اند و با همکاری مینا آدم رباها دستگیر می شوند... در دادگاه شاکی خصوصی دیگری به جز مینا و خانوده اش حضور نداشته اند!! هرکدام از آدم رباها به چند سال زندان و یا اعدام محکوم می گردند... مردان زندانی او را تهدید می کنند که پس از خلاصی از زندان به حساب او خواهند رسید و او نگران تهدیدها و وحشتی است که برایش روز شب نگذاشته است....&lt;br /&gt;سهیلا زن میان سالی که دستها و گردنش پوشیده از طلا ست . همسر اولش به او خیانت کرده و با زن دیگری ازدواج کرده است او طلاق می گیرد در حالی که نه سوادی داشته و نه تجربه ای برای کار کردن و نه خانوده ای که از او حمایت کند. پس از مدتی با مردی آشنا می شود که در کار ساخت و ساز و فروش خانه است سهیلا که کمابیش به مرد علاقه مند شده با اندک پولی که دارد با او در این کار شریک می شود و کار را از او یاد می گیرد، مرد با او ازدواج نمی کند بلکه از او می خواهد که با هم رابطه ای موقتی داشته باشند ... بعدها از هم جدا می شوند و زن که اموالش مورد دزدی واقع می شود، پلیس رد پای مرد را پیدا می کند و سهیلا ی نا امید همه دارایی خود را تبدیل به طلا کرده و عزم سفر  به مشهد را دارد می خواهد مجاور شود!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5621631853774247066?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5621631853774247066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5621631853774247066' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5621631853774247066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5621631853774247066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_07_01_archive.html#5621631853774247066' title='زنان در سفر'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-5Xnt0re-81g/TiB5koAsMlI/AAAAAAAAAP0/ht6ObxBw2wI/s72-c/rome-exploring-012.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-4614216405489509024</id><published>2011-06-14T12:52:00.008+04:30</published><updated>2012-01-15T09:16:51.329+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازخودبیگانگی، خشونت، جامعه پذیری، مازکس'/><title type='text'>زنان بر علیه زنان</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-1SlR_7cjj2E/Tfh-kjI9a_I/AAAAAAAAAPs/PkiOoErmoc0/s1600/iran%2Bpolice.jpg" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="320" width="261" src="http://2.bp.blogspot.com/-1SlR_7cjj2E/Tfh-kjI9a_I/AAAAAAAAAPs/PkiOoErmoc0/s320/iran%2Bpolice.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;مارکس در نظریه تاریخی معروف خود که می کوشد راه  تغییر از نظام سرمایه داری به نظام سوسیالیستی را نشان دهد تا بتواند آن چرخه ی استثمار آلود قرن ها را که مبتنی بر تضاد نیروهای تولید بوده متوقف کند، بحث از خود بیگانگی را پیش می کشد. این که چرا دوره سرمایه داری دوره ای است که آن اتفاق مهم تاریخی، یعنی انقلای سوسیالیستی رخ می دهد، دلایل چند ی می آورد، یکی ا زدلایلش این است که به دلیل صنعتی شدن و مازاد تولید و... نیروی کار از خودبیگانه شده و هرگز در طول تاریخ نیروی کار به این حد از خودبیگانگی نرسیده بوده است.... و انقلاب سوسیالیستی هنگامی رخ خواهد داد که کارگران به وضعیت خود آگاهی پیدا کنند... وارد این بحث که آگاهی چگونه قرار است اتفا ق بیفتد نمی شوم ...بلکه می خواهم از این نظریه کمک بگیرم برای بحثی پیرامون زنان وروابط جنسی... پیش کشیدن نظریه مارکسیستی هم به معنای ان نیست که قراراست به این بحث نگاهی مارکسیستی داشته باشم.&lt;br /&gt;چند روز پیش در خبرها خواندم که « خانم دیلی میل "سلوا المطیری"،سیاستمدار زن کویتی خواستار به راه افتادن مجدد بازار کنیزفروشی شده، به نظر او به راه افتادن چنین بازاری مانع رواج فحشا در بین مردان کویتی و جانشینی مناسب برای ازدواج است ویپیشنهاد کرده است که این کنیزها با خرید اسرای زن جنگی از دیگر کشورها به کویت وارد شوند، اوخواستار آن شده است که مراکزی برای خرید و فروش کنیز در کشور به راه افتد و پیشنهاد کرده زنان چچنی توسط دولت کویت از روس‌ها به عنوان اسیر جنگی خریداری شده و در کویت به فروش برسند»!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این البته ضمن آن که حکایت از یک نوع بدویت عمیق تاریخی دارد برای ما که در جامعه ای سنتی زندگی می کنیم که هنوز دست به گریبان بسیاری از قوانین و رسوم بدوی و سنتی است و تلاش های سنت گرایان نیز در کشورها ی مجاور هنوز ادامه دارد(از برقع پوشیدن، ختنه دختران، ازدواج کودکان تا سنگسار و....) حرف خیلی تازه ای نبود، اما تلنگری بود بر ذهن من که می خواستم بحثی پیرامون وضعیت آسیب پذیر روابط جنسی درایران را بازکنم....&lt;br /&gt;نگاه جوامع سنتی به زنان نگاهی ابزاری است. نگاهی که خانواده را وامی دارد دختران خود را طوری تربیت کنند که در خدمت هوس های جنسی مردان و فرزند آوری به کار گرفته شود .. ا زکودکی پروسه جامعه پذیری این نوع نگاه و این نوع تربیت شروع می شود... عضو جنسی دخترانه در دوران نوزادی و خردسالی در مقایسه با پسران، مورد توجه  والدین قرار نمی گیرد.. او باید همواره پوشیده و از دسترس پنهان باشد، حتی به هنگام تعویض پوشک ....  زنان با بدن و اندام خود بیگانه بزرگ می شوند کسی به آن ها نمی گوید باید اندام زیبایشان را دوست داشته باشند، چون متعلق به آن هاست، بلکه به آن ها می گویند باید مراقب بدن و اندام زیبایشان باشند تا بتوانند همسر مناسبی پیدا کنند و بعدا در اختیار او قرار دهند.. بدن زنان جایگاه شیطان معرفی می شود آن ها باید بدن خود را  از چشم و نگاه و دسترس نامحرمان دور نگه دارند، او حتی باید از بسیاری بازی ها و ورزش ها چشم بپوشد که مبادا به زیبایی و تحریک کنندگی اش در آینده لطمه بخورد ... مساله بکارت  در برخی مناطق آنقدر مهم است که کوچکترین تحرک را از دختران می گیرد ... این روش ها ی تربیتی با انواع داستان ها و افسانه های کهنی درمی آمیزد که دختران باور می کنند هدف از آفرینش آن ها، این است که در خدمت هوس های مردان باشند. وآن ها همچنین باید خود را پاک و پاکیزه نگه دارند تا روز موعود یعنی ازدواج فرا رسد . تن و جسم آن ها متعلق به مردی است که همسر آن هاست یا خواهد شد....به همین دلیل گاه دختران نوجوان  و جوان برای ازدواج کردن لحظه شماری می کنند و ازدواج برایشان لحظه ای شکوهمند قلمداد می شود که قرار است زندگی جدیدی را شروع کند و خوشبخت شدن در این زندگی جدید خیلی اهمیت دارد.( ما این فرم تربیت را در رابطه با پسران نداریم)&lt;br /&gt;او ظرافت های زنانه و عشوه گری یاد می گیرد، و حتی نسبت به مردان و خواسته های آن ها کماکان آگاهی هایی دارد اما از خود و خواسته های خود هیچ نمی داند، چرا که خیلی زود یاد می گیرد باید از خواسته هایش چشم پوشی کند( به عبارت فروید سرکوب کند). او حتی وقتی ازدواج می کند همچنان با بدنش و خواهشهای آن بیگانه است و این وضعیت خود نیز آسیبهای خاصی را به جا می گذارد...  &lt;br /&gt;و اگر به این ها قوانین صلب و سختی را اضافه کنیم که  کتاب های درسی مدارس را جنسیتی کرده و همواره کوشیده زنان را موجوداتی منفعل نشان دهد و در رشته های دانشگاهی و مشاغل نیز تقسیم بندی های جنسیتی رعایت می شود، به اضافه قوانینی که رسما زنان را جنس دوم می شمارد ( قانون ارث و دیه و طلاق و...) به این نتیجه می رسیم که زنان طی این پروسه به نوعی ازخودبیگانگی جنسیتی دچار می شوند که در روابط اجتماعی و خانوادگی و حتی روابط جنسی با همسرشان بازتولید می شود...&lt;br /&gt;ونمونه های آن را در روابط اجتماعی و در پیرامون خود آشکارا می بینیم: زنانی که با نگرانی از حفظ بکارت خود بزرگ می شوند، دخترانی که در ورود به یک رابطه جنسی بیش از آنکه از بارداری ناخواسته یا ایدز و هپاتیت وحشت داشته باشند برای از دست دادن بکارت خود نگرانند ، زنانی که پس از ازدواج از لذت رابطه جنسی هیچ نمی دانند و تصورشان این است که رضایت همسرشان از این رابطه کافی  است و خود هرگز به اورگاسم نمی رسند،.... آمارها نشان می دهد بسیاری از زنان در شب زفاف کتک می خورند ... این آمار عجیبی است! یک دلیل اصلی اش می تواند ناکامی زنان و مردان در ایجاد رابطه جنسی موفق باشد، رابطه ای که با تابوهای تنیده شده بر پیرامونشان در شب زفاف تبدیل به یک کابوس می شود... و زنانی که به همسرانشان خیانت می کنند.&lt;br /&gt;و این پروسه ی برخاسته از نابرابریهای جنسیتی ناشی از جریان جامعه پذیری و قوانین تبعیض آمیزبه از خودبیگانگی جنسیتی منجر می شود و از خودبیگانگی جنسیتی زنان را وامی دارد برای همسرانشان به خواستگاری زن دیگری بروند، از اینکه باردار نمی شوند احساس گناه کنند، از این که همسرشان به فکر ازدواج های مجدد و ارتباط با زنان دیگر است احساس گناه و شرمساری کنند و در مجالس قانونگذاری قوانین تبعیض گرا بر علیه زنان تصویب کنند،  زن ستیزتر از مردان باشند و ... و به فکر بازار کنیز فروشی باشند و...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-4614216405489509024?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/4614216405489509024/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=4614216405489509024' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4614216405489509024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4614216405489509024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_06_01_archive.html#4614216405489509024' title='زنان بر علیه زنان'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-1SlR_7cjj2E/Tfh-kjI9a_I/AAAAAAAAAPs/PkiOoErmoc0/s72-c/iran%2Bpolice.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8604750128576602522</id><published>2011-05-11T20:03:00.001+04:30</published><updated>2012-01-10T07:28:25.603+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هنر،رقص، مارتاگراهام'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>مارتا گراهام آفریننده رقص نوین</title><content type='html'>&lt;b&gt;به مناسبت یکصد و هفدهمین سال تولدش &lt;/b&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-ZvI28I2Hn9g/TcqrOGUoesI/AAAAAAAAAOo/hxkTxHvURlM/s1600/40790734.mYVwH6pE.jpg" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="107" width="160" src="http://1.bp.blogspot.com/-ZvI28I2Hn9g/TcqrOGUoesI/AAAAAAAAAOo/hxkTxHvURlM/s320/40790734.mYVwH6pE.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;در تاریخ هر مرحله ی نوینی از خلاقیت با عصیان و سرپیچی ار سنتها آغاز می  شود. تاریخ رقص نوین نیز نمونه روشنی از این تضاد متحول است.&lt;br /&gt;مارتا گراهام با طرد اصول رقص کلاسیک و تئاتر فردگرا موجودیت هنری خویش را در مقابله با ایزادورا دانکن و روت تثبیت کرد. &lt;br /&gt;او برخلاف مشی ایزادورا دانکن نمی خواهد خود را با ضربان و نبض طبیعت یکسان سازد« نمی خواهم یک گل باشم یا یک درخت یک موج یا یک ابر. ما نیز باید به سان تماشاگر به عنوان رقصنده بر وجود خویش آگاهی داشته باشیم. ما نباید درصدد تقلید اعمال روزمره، پدیده های طبیعی و یا مخلوقات غریب سیارات دیگر باشیم. بلکه باید به جستجوی همان معجزه ای برآییم که می توان نام وجود انسان برآن نهاد. وجودی سرشار از انگیزه ، از نظم و تمرکز.»&lt;br /&gt;مارتا گراهام می گفت:« هیچ چیز گویاتر از حرکت نیست. آدمی با اعمال خود به بیان خویشتن می پردازد.» و نیز این رقص تنها بیان وجود فرد نیست، بیان موجودیت کشور و عصری خاص است. آثار گراهام نمونه شایسته هنری است در جهت بیان روح کشوری که خود درآن ریشه گرفته.&lt;br /&gt;اثرش تحت عنوان مرزها شاید بهتر از هرکار دیگر وی بیان کننده ی روح زادگاه مارتا گراهام باشد. با تکیه  ی خاص بر مفهوم «مرز»، مرزی که دایم در تغییر و جابجایی است و اراده ی ملتی به فتح این مرزها. در فیلمی که از این نمایش تهیه شده می بینیم که دکور تنها دیواره ای از مخمل مشکی است و دونرده ی ساده شبیه نرده های که در اطراف میدانهای تربیت اسب نصب می کنند. به این دو نرده دو رشته طناب متصل است که مانند دو خط آهن در دوردست،روی زمینه ی مخملی دکور به هم می پیوندد. در این نمایش، رقصنده ی سولو با حرکاتی بلیغ و پرشهای مواج به بیان این فضای بی انتها می پردازد. قلمرو وسیعی که به انتظار خودنمایی و شهامت و جسارت انسان گسترده است.&lt;br /&gt;در اثر دیگری به نام بهار کوه های آپالاش که در سال 1944 به صحنه اورد، مارتا گراهام برعکس مرزها به بیان فکر و اراده ی تنگ و محدود ملت خویش می پردازد: زمانی که آن دختر پیشگام به اتفاق دختران و پسران جوان و ان کشیش دوره گرد- که او نیز در قلمرو مذهب به جستجوی ایمان نوینی است- در برابر آن خانه ی روستایی جشنی برپا می کنند، آرزوهای آنان و هیجان استقبال از سعادتی قریب الوقوع با حرکاتی شور انگیز بیان می شود، حرکاتی پرجنبش که در تصادم با دیواره های قفس مانند محدود و محصور می شود. قفسی ساخته شده از جبر و سرنوشت و اعتقاد به مقاومت ناپذیری آن. در این صحنه پردازی مارتا با طرح حرکات انفجارآمیز و شادمانه، توفقهای ناگهانی متناوب و لرزشهای پی در پی به بیان آرزوی انسان عصر خویش می پردازد، آرزوی رهایی از زندان تعصب قشری و بردگی صنعتی.&lt;br /&gt;مارتا گراهام نسبت به جهان دیدی شامل و همه جانبه است: او در عصر اضطراب زبان تازه ای در رقص ابداع کرد.&lt;br /&gt;گاهی آثارش حکایت کننده ی حوادث تاریخی است مانند نمایش نغمه ی عمیق که در 1937 اجرا کرد. مارتا در این نمایش به بیان انقلاب پرتشنج اسپانیا پرداخت. بعدا نیز در زمینه ی جنگهای داخلی اسپانیا کورگرافی تراژدی بی واسطه را ساخت، درست در همان زمانی که پیکاسو اثر مشهور خود گرنیکا را آفرید. همچنین مارتا به هنگام وقوع جنگ جهانی دوم با کورگرافی نامه ای به جهانیان به تجلیل و ستایش دو جنبه ی فضیلت و سبعیت آدمی پرداخت.&lt;br /&gt;در جای دیگر می گوید:« رقص برخلاف اعتقاد متعصبان قشری ماجرایی است، شکلی از گسترش وجود آدمی، شکلی هنری که مستلزم درکی دقیق و والا است تا بتوان جلوه های حیات را با حرمت و فضیلت درخور آن به نحو موثری به نمایش درآورد.&lt;br /&gt;بدین ترتیب مارتا با زبانی که قادر به تاثیر در احساس مردم زمانه است اسطوره های گویای بشری را در طول حیات هنری خویش از نو زنده می سازد.&lt;br /&gt;مارتا از آن جهت نیز دنیای اساطیر را برمی گزیند که از لابلای آن می تواند با حداکثر شدت و قوت درام دنیای طبقه ی خویش را، دنیای زنان را ترسیم کند: او نقش یهودیت، مده، ژان دارک، کلیتمنستر یا ژوکاست را بازی می کند. و در یکی از آثارش با عنوان اولین مصیبت خوانیها که در 1931 به صحنه آمد مارتا اسطوره ی باکره ی مقدس، مصلوب شدن مسیح و رستاخیز را به مثابه ی لحظاتی دهشتناک و در عین حال پر هیجان از حیات مستمر آدمی بیان می کند و تاثیر آن را در وجود یک زن باز می نماید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گفتگوی فرشتگان در 1955 که شاید بتوان آن را یکی از مذهبی ترین نمایش های قرن به حساب آورد، مارتا در نقش ژاندارک ظاهر می شود و به بیان این حقیقت می پردازد که: آدمی تا زمانی که حیات خویش را وسیله ی ابزار قدرتی برتر از ظرفیت ظاهری خویش نسازد هیچ گاه نقش خود را به تمام و کمال ننمایانده است .  &lt;br /&gt;د ر1958 نیز مارتا در نمایش کلیتمنستر  تمام چهره های شخصیت زن را باز می نمایاند: در نقش ملکه ای که با قدرت مردانه حکم می راند،... مادری که دیوانه وار به فرزندش ایفیژنی مهر می ورزد و در مرحله ی حفظ جان و ی به ببری انتقام جو بدل می شود، مادری که خود عاقبت به دست فرزند جان می سپارد.&lt;br /&gt;در اثر دیگرش به نام بندبازان قلمرو خداوند که در 1960ئبه نمایش در آمد نمایشی در قالب آثار مذهبی و مصیبت نامه های قرون وسطی، مارتا از خویشتن به عنوان زن و به عنوان هنرمند فصیحترین چهره ممکن را ارائه می دهد. می گوید:می خواهم نشان دهم که رقصندگان زیباترین مخلوقات خداوند هستند. منتها این اعتقاد خویش را به صورت نقشهای دیوانه واری به نمایش می گذارم.»&lt;br /&gt;تکنیک مارتا گراهام که از همان نقطه ی آغاز بر حرکت ساده ی نبض و تنفس استوار است تنها یک قاعده ی هنری نیست بلکه اصلی است حیاتی: بشر باید بیاموزد که هماهنگ با ریتم جهان تنفس کند.&lt;br /&gt;دومیتن تکنیک جوابگوی این ضرورت است: اصل « تشدید دینامیسم عمل». حرکت انقباض و انبساط که به صورت جنبشهای ناگهانی و متشنج و بازتاب های شدید بدن آدمی به ظهور می رسند... به عقیده وی نه با حرکات متقارن و تصنعی بلکه تنها با حرکات ناگهانی، توقفها و تغییر جهت های غیرمنتظره، پیچ و تابهای مهاجمانه است که عواطف و طغیانهای روحی را می توان به منصه ظهور رساند.&lt;br /&gt;اصل سوم اصل رابطه با زمین، با زمین زنده و واقعی. مارتا همیشه می گفت: راه بروید آن چنان که گویی برای اولین بار است که قدم برمی دارید. برمبنای این اصل است که مارتا برخلاف قواعد باله کلاسیک که سعی دارد هرچه بیشتر از زمین بپرد با قدرت تمام پاهای خود را بر زمین تکیه می دهد.&lt;br /&gt;اصل تمامیت و جامعیت چهارمین اصل تکنیک کار مارتا است به نظرش بدن یک واحد کلی است با نظم و جهت گیری و بیان خاص خود. بالاتنه، شانه ها، پاها، دستها، شکم و تهیگاه، همه اجزای تشکیل دهنده ی این کل، پرمعنا است . این نظر تنها یک درس رقص نیست بلکه درسی است در اخلاق و رفتار، بدین معنی که آدمی به تمام و کمال آنچه را که واقعیت وجودی او است در حرکات خویش بازگوید.&lt;br /&gt;اگرچه اثر وجودی مارتا گراهام به صورت مادی برجا نیست بلکه جایگاه جاودانی خویش را در حیات ما بنیاد نهاده است. جوانان عصر ما بیش از پیش از دم وی تنفس خواهند کرد، همگام با او قدم برمی دارند و هماهنگ با او زندگی خواهند کرد. اگرچه هنر سینما توانسته است حرکات پرشکوه مارتا گراهام را در سفر شبانه و بعضی دیگر از آثار او برای ما ضبط و حفظ کند اما حضور واقعی او در عصر ما تنها فیلم های او نیست. او در ضربان تمامی لحظات زندگی ما حضور دارد و ای کاش بتوانیم این حضور را درک کنیم، با آن زیست کنیم و این آتش فروزان را به آیندگان نیز هدیه کنیم.&lt;br /&gt;بخشی از کتاب رقص زندگی نوشته روژه گارودی. ترجمه افضل وثوقی &lt;br /&gt;برای دیدن مجموعه ای از عکسهای مارتا گراهام به&lt;a href="http://www.pbase.com/eharel/martha_graham_sd"&gt; اینجا&lt;/a&gt; بروید.  &lt;br /&gt;و برای دیدن ویدئویی در این رابطه به&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=ozu2M1nD1B4&amp;feature=fvwrel"&gt; این جا &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8604750128576602522?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8604750128576602522/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8604750128576602522' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8604750128576602522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8604750128576602522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_05_01_archive.html#8604750128576602522' title='مارتا گراهام آفریننده رقص نوین'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-ZvI28I2Hn9g/TcqrOGUoesI/AAAAAAAAAOo/hxkTxHvURlM/s72-c/40790734.mYVwH6pE.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-4555835130452931380</id><published>2011-05-02T22:25:00.008+04:30</published><updated>2012-01-15T09:23:18.269+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدواج، جامعه پذیری، خیانت، قوانین خانواده، حقوق کودک.، ازدواج کودکان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>نگاهی به پدیده خیانت در بین مردان و زنان در جامعه ایران،قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin-right: -1.25in; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-ahc20Za6Quk/TcjpRMvopeI/AAAAAAAAAOg/u5qgOQoKJgs/s1600/k3512437.jpg" imageanchor="1" style="margin-left:1em; margin-right:1em"&gt;&lt;img border="0" height="170" width="119" src="http://3.bp.blogspot.com/-ahc20Za6Quk/TcjpRMvopeI/AAAAAAAAAOg/u5qgOQoKJgs/s320/k3512437.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt; خیانت  زنان به مردان :&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;اگر به مواردی که در مورد مردان گفته شد از زاویه دیگری نگاه کنیم می توانیم خیانت زنان به همسرانشان را نیز مورد بررسی قرار دهیم.&lt;br /&gt;ساختارهای سنتی و مردسالارانه جامعه ایرانی با ایجاد محدودیت هایی که برای زنان در ازدواج، تحصیل و اشتغال ایجاد می کند آنها را تبدیل به افرادی می کند که استقلال حیات اجتماعی خود را از دست می دهند. آنها برای ازدواج کردن، آموزش دیدن، کسب درآمد و... نیاز به اجازه پدر و همسر دارند. کالبد شکافی ازدواج سنتی که هنوز عرصه های زیادی از حیات اجتماعی ما درگیر آن است، ساختار بیمارگونه ای است که آسیبهای زیادی از آن برمی خیزد. بوجود امدن ناراحتی های روانی و جسمانی ، خودسوزی زنان، افزایش طلاق، فرار از خانه و خیانت به همسر.&lt;br /&gt;ازدواج در سنینی که از نظر کنوانسیون حقوق کودک، ازدواج کودکان نام می گیرد یکی از ویژگی های ازدواج های سنتی است که هنوز در بیشتر جاها رایج است . حتی اگر عقد ازدواج در سنین کودکی( زیر هجده سال) بسته نشود از سنین یازده دوازده سالگی موضوع ازدواج و خواستگاری و تغییر رفتارهای دختران از رفتارهای کودکانه به زنانه با الگوهای سنتی شروع می شود. زنانی که در سنین کودکی ازدواج می کنند معمولن با مردانی ازدواج می کنند که هیچ نقشی در انتخابشان نداشته اند. آنها با مردانی ازدواج می کنند که چندین سال از انها بزرگترند و گاهی دارای همسر و فرزندانی هستند یا بوده اند. این اختلاف سنی به اضافه اختلاف در وضع اجتماعی و گاه اقتصادی آسیبهای بسیار جدی به جای می گذارد . خیانت می تواند یکی از مواردی باشد که به وضوح قابل بررسی نیست اما خوسوزی و فرار از خانه و ابتلا به انواع بیماری های جسمی و روانی از نتایجی است که به راحتی می توان بررسی کرد.&lt;br /&gt;ارزشمندی بچه دارشدن، بیماری تلقی شدن نازایی و ضد ارزش بودن آن تا بدان جا که بچه دارشدن پس از ازدواج تبدیل به یک وظیفه مقدس ومقدر زناشویی  می شود ومسایلی که در صورت بچه دارنشدن زن بوجود می آید چه در بعد روانی و چه در بعد اجتماعی و حقوقی از عواملی است که می تواند زنان را درمعرض انواع آسیبها از جمله خیانت قرار دهد.&lt;br /&gt;قرار گرفتن این عوامل در ظرف ساختارهای مردسالارانه ای که به مرد اجازه ی همسران متعدد و روابط جنسی خارج از چارچوب خانواده بنام صیغه را می دهد کماکان عرصه را برای خیانت زنان به همسرانشان باز می گذارد. نداشتن اشتغال و آموزش و درآمد و درگیر شدن در روزمرگی های یک زندگی بدون جذابیت و تکراری می تواند از عوامل تشدید کننده باشد. &lt;br /&gt;نکته بعدی ساختارهای اجتماعی است که فاقد نهادهای پشتیبان و حمایت کننده از زنان است. غیاب این نهادها که باید امنیت و حمایت اجتماعی و روانی لازم از زنان را درمقابل خشونتها، بی اعتمادی ها، بیماری ها، گرفتاری های مالی و شغلی  و... فراهم آورند به اضافه قوانین تبعیض آمیز چه در سطح قوانین مدنی و چه در سطح قوانین مربوط به خانواده که قائل به شکاف عمیقی بین زنان و مردان است و تبعیض های جنسیتی برخاسته از این قوانین که زنان را گاه در حد کالا تنزل می دهد و ارزش انسانی برای آنها قائل نمی شود، نه تنها زنان را از حمایت نهادهای اجتماعی و مدنی محروم می سازد که آنها را تبدیل به طعمه هایی برای خواسته های سیستم مردسالارانه می کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-4555835130452931380?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/4555835130452931380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=4555835130452931380' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4555835130452931380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4555835130452931380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_05_01_archive.html#4555835130452931380' title='نگاهی به پدیده خیانت در بین مردان و زنان در جامعه ایران،قسمت دوم'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-ahc20Za6Quk/TcjpRMvopeI/AAAAAAAAAOg/u5qgOQoKJgs/s72-c/k3512437.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-7554320952019325001</id><published>2011-04-10T13:27:00.002+04:30</published><updated>2012-01-15T09:29:54.632+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ازدواج سنتی، مردسالاری، چندهمسری،  قوانین خانواده، جامعه پذیری'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خشونت،خیانت ،روابط جنسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>نگاهی به پدیده خیانت در بین زنان و مردان در جامعه ایران،قسمت اول:</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-fdkdfX2Mmnw/TaNcSvzUGMI/AAAAAAAAAOc/lc4zwyY_eTg/s1600/betrayal.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="294" r6="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-fdkdfX2Mmnw/TaNcSvzUGMI/AAAAAAAAAOc/lc4zwyY_eTg/s320/betrayal.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt; خیانت مردان به زنان&lt;/b&gt; :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مساله خیانت در زندگی زناشویی را می توان از دو منظر روانی اجتماعی مورد بررسی قرار داد، در این نوشتار خیانت از منظر اجتماعی بررسی می شود، ضمن آنکه نگاه به آن در مورد زنان و مردان با هم متفاوت است .&lt;br /&gt;اگر نگاهی کوتاه به وضعیت خانواده در دوران گذشته داشته باشیم ،الگوی عام خانواده ایرانی خانواده مبتنی بر مردسالاری و چند همسری بوده است. مردان با حقوق و اختیارات و امتیازاتی که از سوی نظام اجتماعی( قوانین و عرف) کسب می کرده اند می توانسته اند چند همسر دائم داشته باشند. ضمن ان که در میان اهل تشیع، صیغه های متعدد نیز به آن اضافه می شده است که محدودیتی نداشته است. دئر واقع نظام مردسالاری به مرد اجازه می داده که بدون توجه به خواسته ها ، عواطف و نیازهای همسرش به سراغ زن دیگری برود او این را یک قاعده کلی، عام و حق خود می دانسته است. جامعه نیز بر آن کماکان صحه می گذاشته است. بنابراین مردان در چنین جامعه ای کمتر به پنهانکاری های خائنانه روی می اورده اند چون به ان نیازی نداشته اند و جامعه به آنها این حق را عطا کرده بوده است که بدون احساس شرم یا گناه به سراغ زنان متعدد بروند و آنها را در کنار هم در خانه مشترک یا خانه های جدا جای دهند. فقط می ماند بحث صیغه ها و کنیزان که علیرغم داشتن مجوز شرعی و نه عرفی در جامعه از پرستیژ چندانی برخوردار نبوده است.&lt;br /&gt;در جامعه مدرن ساختارهای سنتی در حال فرو ریختن است و هنوز بقایای سنتها باقی مانده است. سیستم چند همسری جای خود را به تک همسری داده است ( علیرغم خواسته ها و تلاشهای سنت گرایان و متشرعان) و کماکان مردان پذیرفته اند که با یک زن عقد ازدواج ببندند. اما همچنان نظام مردسالاری به مردان این حق را می دهد که خود را برتر از زنان بشمارند و جامعه را از منظر جنسیت و حقوق خود نگاه کنند و زنان را کالاهایی بپندارند که برای لذت جویی و راحتی آنها خلق شده اند. این نگاه که همچنان سخت جانی می کند به مردان این اجازه را می دهد که بدنبال چندهمسری از نوع دیگری باشند؛ زنانی که گاه به شکل مشروع (صیغه) و گاه غیرمشروع تمتعات جنسی این مردان را برآورده می سازند و از دید خانواده و آشنایان پنهان می ماند. این پنهانکاری های جنسی ،عاطفی امروزه خیانت نام می گیرند. ( که گاه از روابط پیچیده ای شامل روابط مالی و جنسی و عاطفی و اجتماعی برخوردارند ، مرد و زن را درگیر روابطی خاص می کنند که می توان به آن عنوان «خانواده ای در سایه» داد. که باید در جای دیگر به آن پرداخته شود. خانواده ای با اسیبهای خاص خودش) .&lt;br /&gt;در سیستم مردسالاری مردان دارای قوه جنسی بالا و نیاز جنسی فراوان و غیرقابل کنترل تلقی می شوند و بنابراین جامعه حتی رابطه ی خارج از محدوده خانواده و نامشروع را نیز تا حدودی برای مردان برمی تابد و با این عنوان که همسرش قادر به براوردن نیازهای مرد نبوده است و دلایلی از این دست که « تقصیر » را به گردن زن می گذارد، او را پشتیبانی می کند و همین نگرش به زنان ، به زنانی که شریک جنسی او هستند برچسب های فاحشه، زن خیابانی ، زن صیغه ای می زند و مرد را تبرئه می کند، بدون هیچ برچسب ناروایی.&lt;br /&gt;از منظر دیگری هم می توان پدیده مردسالاری و خیانت را مورد بررسی قرار داد. در جامعه مردسالار مرد برای انتخاب همسر دست به انتخاب می زند و نه زن . معیارهای او هم معیارهای ناشی از مردسالاری و نگرشهای جنسیتی خودش است. در جوامع سنتی تر این به شکل عریان تری خود را نشان می دهد مادر پسر، عروس را باید بپسندد ؛ دوشیزه بودن به عنوان مهمترین ملاک و بعد شرایط خانوادگی و اقتصادی و تحصیلی و ....این البته یک طیف از خیلی کم تا خیلی زیاد را شامل می شود (شدت و ضعف دارد) &lt;br /&gt;حال اگر به این قواعد نانوشته (سنت) قواعد نوشته شده ( قانون) را اضافه کنیم، سیستم خاصی بوجود می آ ید که بر روابط خانوادگی جامعه ما سایه افکنده است؛ مرد علوه بر این که ، با معیارهای سنتی اجتماعی همسر خود را برمی گزیند، قوانینی هم که از پشتوانه شرعی و سنتی برخوردارند این معیارها را تکمیل و تقویت می کنند. پس از ازدواج نیز اوست که می تواند اجازه ادامه تحصیل و اشتغال و شرکت در مجامع اجتماعی را بدهد یا خیر. در نتیجه زن با این شرایط وارد پروسه زندگی یکنواخت روزمره ای می شود که کارش خانه داری و بچه داری است و حضور در عرصه های اجتماعی را به سرعت از دست می دهد و این برایش نقصانی به بار می آورد که او را در دایره « ضعیفه انگاری» جامعه سنتی حفظ می کند. نقصانی که ناشی از حضور قوانین سنتی و مردسالاری ناشی از آن است. &lt;br /&gt;در نتیجه عدم حضور اجتماعی و اقتصادی زن در جامعه، او امتیازات اجتماعی و پرستیز اجتماعی را ازدست می دهد. طبقه اجتماعی و پایگاه اجتماعی او بنا به پایگاه اجتماعی و طبقه اجتماعی مردان وابسته اش ( پدر و همسر) تعریف می شود. &lt;br /&gt;این وضعیت شاید در جامعه شدیدن سنتی چالش عمده ای را به بار نیاورد اما در جامعه ای که رو به مدرنیسم دارد چالش بس عمده ای است.&lt;br /&gt;با نگاهی خردتر، micro ، نیز می توان خیانت در بین مردان را بررسی نمود در ارتباط با طبقه اجتماعی، تحصیلات،پ ایگاه اجتماعی، نگرشهای مذهبی، و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-7554320952019325001?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/7554320952019325001/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=7554320952019325001' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7554320952019325001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7554320952019325001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_04_01_archive.html#7554320952019325001' title='نگاهی به پدیده خیانت در بین زنان و مردان در جامعه ایران،قسمت اول:'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-fdkdfX2Mmnw/TaNcSvzUGMI/AAAAAAAAAOc/lc4zwyY_eTg/s72-c/betrayal.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-4872346806941427372</id><published>2011-03-27T02:13:00.000+04:30</published><updated>2011-03-27T02:13:02.426+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پراکنده'/><title type='text'>سونامی ژاپن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh6.googleusercontent.com/-LPT20g3A7NI/TY5drv31IDI/AAAAAAAAAOY/QfW8ZepAu8s/s1600/japan-fire_1847194i.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" r6="true" src="https://lh6.googleusercontent.com/-LPT20g3A7NI/TY5drv31IDI/AAAAAAAAAOY/QfW8ZepAu8s/s320/japan-fire_1847194i.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تراژدی ژاپن لحظه ای از ذهنم نمی رود. زمین لرزه ای به قدرت نه ریشتر با پس لرزه های پنج و شش ریشتری بعدی اش...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و فاجعه ای که شروع می شود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهنم می رود سراغ مردمی سختکوش که با تولید علم و تکنولوژی به بهترین کیفیت چقدر به بهبود زندگی همه انسانها کمک کرده اند، مردمی که بیشتر سود رسانده اند تا زیان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم به چیزی به نام عدالت- که خیلی وقت است باورم به آن را از دست داده ام- و این که واقعن این سزایشان نبود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنان و مردانی که یاد گرفته اند در مقابل فاجعه سرخم نکنند و در مواقع سختی به جای اشک ریختن لبخند بزنند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اکنون فاجعه ای دیگر در راه است، فاجعه ای که وحشت و اشک را نه فقط به جان زاپنی ها که به جان همه مردم جهان می نشاند... اگر اشک را به چهره انها هم نیاورده دل همگان را از وحشت لرزانده است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فاجعه رادیواکتیو... فاجعه ای که نه یک بلای طبیعی در اثر جابجا شدن پوسته زمین، فاجعه ای دست ساز بشر که انسان را با همه احساس تنهایی اش در زمین، تنهاتر از همیشه می سازد..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و گوییا مقدر شده که این مردم ریز نقش صبور و بسیار هوشمند بار این فاجعه را برای دومین بار بر دوش بگیرند... یک بار در فاجعه اتمی ناکازاکی و بار دیگر در فاجعه انفجار راکتورهای اتمی در سونامی اخیر با دادن تلفات فراوان پیام رسان خطرات اتم در جهان باشند... قربانیانی که ندای امن سازی جهان را در سکوت فریاد می زنند.... «زمین و انسان ها در خطرند»... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-4872346806941427372?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/4872346806941427372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=4872346806941427372' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4872346806941427372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4872346806941427372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_03_01_archive.html#4872346806941427372' title='سونامی ژاپن'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh6.googleusercontent.com/-LPT20g3A7NI/TY5drv31IDI/AAAAAAAAAOY/QfW8ZepAu8s/s72-c/japan-fire_1847194i.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5607005542286046965</id><published>2011-03-21T01:53:00.002+03:30</published><updated>2012-01-15T09:37:13.145+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فریدون مشیری، بهار، نوروز'/><title type='text'>نوروز مبارک باد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri; font-size: small;"&gt;&lt;span lang=""&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Calibri; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri; font-size: small;"&gt;&lt;span lang=""&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh5.googleusercontent.com/-SrHar67XKAA/TYaFV7_Xm6I/AAAAAAAAAOM/NvKuM7t3Xtw/s1600/model-sabze-1-6.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="274" r6="true" src="https://lh5.googleusercontent.com/-SrHar67XKAA/TYaFV7_Xm6I/AAAAAAAAAOM/NvKuM7t3Xtw/s320/model-sabze-1-6.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;ای دل من، گرچه در این روزگار&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;جامه رنگین نمی پوشی به کام&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;باده رنگین نمی بینی به جام&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;نقل و سبزه در میان سفره نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;جامت از آن می که می باید تهی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;فریدون مشیری&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Calibri; font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri; font-size: small;"&gt;&lt;span lang=""&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="ltr"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5607005542286046965?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5607005542286046965/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5607005542286046965' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5607005542286046965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5607005542286046965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_03_01_archive.html#5607005542286046965' title='نوروز مبارک باد'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh5.googleusercontent.com/-SrHar67XKAA/TYaFV7_Xm6I/AAAAAAAAAOM/NvKuM7t3Xtw/s72-c/model-sabze-1-6.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8484189954703711191</id><published>2011-03-07T21:20:00.004+03:30</published><updated>2012-01-15T09:31:34.185+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آزادی، هراسها، مردسالاری'/><title type='text'>آزادی زن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh6.googleusercontent.com/-q9BxqrxgsG0/TXXQSlbSm8I/AAAAAAAAAOI/2wfwXx8OkBQ/s1600/091219172346_women-iran226.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" q6="true" src="https://lh6.googleusercontent.com/-q9BxqrxgsG0/TXXQSlbSm8I/AAAAAAAAAOI/2wfwXx8OkBQ/s1600/091219172346_women-iran226.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;فردا روز جهانی زن است و من که همواره یکی از مهمترین دغدغه هایم دغدغه ی آزادی زنان کشورم بوده است دارم سخت به آن فکر می کنم به همه موضوعاتی که با شنیدن نام آزادی زن به ذهنمان می رسد. برخی از به کار بردن واژه آزادی زن ابا دارند زیرا هنوز در لایه های زیرین ذهننشان از آزادی به ویژه ازادی زن وحشت دارند آنها ازادی را معادل بی بند وباری می دانند و بلافاصله آن را نکوهش می کنند. اما من می خواهم این واژه را با همه تداعی های منفی و مثبتش و همه موضوعاتی که در اطراف آن تنیده شده است به کار ببرم: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی زن از ترس؛ ترسهای نهادینه شده ای که جامعه ی پدر سالار بر ذهن و زبان و روان او دوخته است. ترس از دیده شدن، که جامعه مردسالار به آن خودنمایی می گوید. ترس از خشونت ( جسمی، روانی، اجتماعی) ترس ازدست دادن موقعیت ولو بسیار نامطلوب( مثلن زندگی خانوادگی، کار و درامد، تحصیل) ترس از نازایی، ترس از دست دادن فرزند در صورت طلاق، ترس از پلیس، ترس از تهمت، ترس از سنگسار، ترس از قانون چندهمسری&amp;nbsp;و ترس از بیان ازادانه خواسته هایش، ترس از این که بگوید ازادی می خواهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی زن از پنهانکاری؛ پنهانکاری هایی که جامعه مردسالار از او طلب می کند. آزادی از پنهان کردن روابط جنسی و بارداری های نامشروع( که مجبور نباشد به مردان مجوز هرنوع استفاده نامشروع از او را بدهد یا مجبور باشد برای این پنهان کاری هزینه های گزاف بپردازد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی زن برای انتخاب همسر،شغل، محل زندگی، ادامه تحصیل، نوع رشته تحصیلی، تعداد فرزندان، جدا شدن از خانواده و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی زن از سنتهای دست و پاگیری که در جامعه امروزی جایی ندارد و همچنان جان سختی می کند؛ سنت حفظ بکارت، سنت بارداری اجباری پس از ازدواج، سنت ارزشمندی باروری، سنت ارزشمندی پسرزا بودن ، سنت ارزشمندی زن خانه دار و مهمترین سنت؛ تعریف شدنش به عنوان «مادر» و محدود شدنش در این واژه که بسیار هم مقدس قلمداد می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آزادی از مرواریدی درون صدف بودن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8484189954703711191?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8484189954703711191/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8484189954703711191' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8484189954703711191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8484189954703711191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_03_01_archive.html#8484189954703711191' title='آزادی زن'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh6.googleusercontent.com/-q9BxqrxgsG0/TXXQSlbSm8I/AAAAAAAAAOI/2wfwXx8OkBQ/s72-c/091219172346_women-iran226.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-2574416605778396735</id><published>2011-02-27T11:37:00.000+03:30</published><updated>2011-02-27T11:37:44.744+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>بامداد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh5.googleusercontent.com/-wGuccm_0JzQ/TWoF03cbyhI/AAAAAAAAANg/iR_L2zA0hSY/s1600/%25D8%25A8%25D8%25A7%25D9%2585%25D8%25AF%25D8%25A7%25D8%25AF.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="214" l6="true" src="https://lh5.googleusercontent.com/-wGuccm_0JzQ/TWoF03cbyhI/AAAAAAAAANg/iR_L2zA0hSY/s320/%25D8%25A8%25D8%25A7%25D9%2585%25D8%25AF%25D8%25A7%25D8%25AF.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;این پسرم بامداد است . هشت سال دارد و مشق پیانو می کند حدود سه سالی هست. امروز یه دفعه گفت شعری به ذهنم رسیده و نوشتمش ، دوست داری ببینی؟ وقتی خوندم خیلی هیجانی شدم این اولین شعرش بود . براش آرزوی بهترین ها رو در زندگی اش دارم:&lt;br /&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;باد سیب ها را تکان می داد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و تو هم در باد راه می رفتی&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;و یک دفعه باد تو را با خود برد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و وقتی من آمدم تا تو را بگیرم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;سیب های زیادی به پشتم می خورد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;انگار به من می گفتند: « تو نباید او را بگیری»&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-2574416605778396735?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/2574416605778396735/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=2574416605778396735' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2574416605778396735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2574416605778396735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_02_01_archive.html#2574416605778396735' title='بامداد'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh5.googleusercontent.com/-wGuccm_0JzQ/TWoF03cbyhI/AAAAAAAAANg/iR_L2zA0hSY/s72-c/%25D8%25A8%25D8%25A7%25D9%2585%25D8%25AF%25D8%25A7%25D8%25AF.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5445516698326098573</id><published>2011-02-23T02:27:00.000+03:30</published><updated>2012-01-15T09:33:47.521+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قهوه تلخ، سیبرنتیک، فیلنرینگ، مدرنیسم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>دنیای ارتباط</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/--Rjs-l_Xubw/TWQ_OvAQI-I/AAAAAAAAANc/H1BYLYzGreE/s1600/fb2010.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="209" src="http://1.bp.blogspot.com/--Rjs-l_Xubw/TWQ_OvAQI-I/AAAAAAAAANc/H1BYLYzGreE/s320/fb2010.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;به بهانه ی محدودیت های ارتباطی این روزها!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;در دنیای سیبرنتیک با آن همه پیچیدگی اش و گستردگی اش دم از بستن و قطع کردن زدن واقعن یعنی چه؟ یه جوری که انگار ارابه ران اریکه این دنیا آنهایند و همانها باید تعیین تکلیف کنند که چه کسانی از این دنیای پر تنعم بهره ببرند و چه کسانی از آن محروم باشند. تا همین چندی پیش دم از تهاجم فرهنگی زدن و ناپاک شمردن آنچه مربوط به فرهنگ غربی است و ... سکه رایج بود که؟ آیا باید گفت شعورشان سطحش بالا رفته و حالا نیم نگاهی به دنیای مدرن هم دارند&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یا این هم بخشی از همان فقدان شعور لازم برای ارتباط با دنیای مدرن است که گوشه های پنهان و آشکاری دارد. در سریال قهوه تلخ نیما می خواهد برود به زمان خودش و آن دو پیرمرد ابرسالخورده به او می گویند که می توانند برای سفر در زمان کمکش کنند. ابتدا ناباورانه گوش می دهد و بعد پیروزمندانه می گوید: شماها که نمی دونید من می خوام به کدوم زمان سفر کنم . اما آنها خوب می دانند که او در زمانی می زیسته که کالسکه ها بدون اسب بوده اند و یا پرواز می کرده اند حتی از آن جلوتر را هم می دانند اما بازهم ....( بقیه ماجرا را که می دانید) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;من فکر می کنم این نشان از ستیز دیرینه ی سنت و مدرنیسمی دارد که سالهاست در جامعه ما به دوئل مشغول است و تا می رود که مدرنیسم پیروز میدان شود سنت رنگ مدرن به خود می گیرد و از ابزار او استفاده می کند و باز ستیز دوباره آغاز می شود. مدرنیسم جز گاهگاهی هرگز به حریم سنت که پوششی از تقدس دور خود تنیده نزدیک نشده &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و حتی از ابزار سنت به شیوه ماکیاولی بر علیه آن استفاده نکرده است. اما سنت هماره چنین کرده است. برای همین سنت در جامعه ما چونان دن کیشوتی است که هم می توان به سخره اش گرفت و هم می توان از آن ترسید . ( بازهم آن دو پیرمرد قهوه تلخ را در ذهن تداعی کنید) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;اما حالا دنیای سیبرنتیک دنیای چاپ و نشر کتاب نیست . دنیای فیلم و سریال هم نیست که خوبهایش را چید و بدهایش را دور ریخت . مرز چید و قانون تعیین کرد. و دستور العمل ارشادی نوشت. دنیای سیبرنتیک دنیای پیچیده ای است که درست در همان زمان که به بازی اش می گیری و می خواهی بر او لباس سنت بپوشانی بازنده شده ای . و همان زمان که برایش دستورالعمل صادر می کنی می بینی به رنگ دیگری درآمده که آن دستورالعمل به کارت نمی آید . هفت اورنگی است این دنیا . سنت مسحورش می شود اما سیبر به او راهی نمی جوید و راه خود می رود. حتی اگر سنت به همه فوت و فن هایی که برادران چینی در اختیارش می گذارند برای غلبه بر او مجهز باشد. موضوع همین است دنیای مدرن با ابزار سیبرنتیک که تازه ما جرعه ای از آن را به کف آورده ایم دنیای دعوا و ستیز و غلبه نیست. دنیای ارتباط است. کیست که این بداند. کیه؟ ... کیه؟...&amp;nbsp;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5445516698326098573?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5445516698326098573/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5445516698326098573' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5445516698326098573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5445516698326098573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_02_01_archive.html#5445516698326098573' title='دنیای ارتباط'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/--Rjs-l_Xubw/TWQ_OvAQI-I/AAAAAAAAANc/H1BYLYzGreE/s72-c/fb2010.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-6369797843643294225</id><published>2011-02-21T23:29:00.000+03:30</published><updated>2012-01-15T09:36:18.084+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مهدی اخوان ثالث، آزادی'/><title type='text'>این بغض سالیان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-gxwVIjUlRns/TWLEInxZCII/AAAAAAAAANY/JkKQOOxZ6X4/s1600/T_tazahorat_28_bahman_2_14_1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/-gxwVIjUlRns/TWLEInxZCII/AAAAAAAAANY/JkKQOOxZ6X4/s320/T_tazahorat_28_bahman_2_14_1.jpg" width="207" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;ما ملت پرکینه ای نیستیم. با دشمنانمان همواره به صلح&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زیسته ایم... آری ما کینه ای نداریم اما ملت پر بغضی هستیم. بغضی به درازای سالیان و قرنها. بغضی که حسرت بر دلمان می نشاند. حسرتی که تمامی ندارد و بغضی که فرو نشانده نمی شود... از آن زمان که فردوسی سرود:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;زیان کسان از پی سود خویش/ بجویند و دین اندر آرند پیش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نباشد بهار از زمستان پدید/ نیارند هنگام رامش نبید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;چو بسیار از این داستان بگذرد/ کسی سوی آزادگان ننگرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;بریزند خون از پی خواسته/ شود روزگار مهان کاسته&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;دل من پر از خون شد و روی زرد/ دهان خشک و لبها شده لاژورد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;تا این زمان که مهدی اخوان:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;ز سیلی زن، ز سیلی خور، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;و زین تصویر بر دیوار ترسانم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;درین تصویر،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;عمر با سوط بی رحم خشایارشا، زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا؛ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;به « گرده ی من » به رگ های فسرده ی من،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;به زنده ی تو ، به مرده ی من.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;ما با آنها کنار آمده ایم و آنها با ما کنار نیامده اند....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;این بغض سالیان سرباز کرده است . خواه باور کنیم ، خواه باور نکنیم ... با بستن و بریدن و ترس و وحشت هم خاموش نمی شود. چرکین می شود اما مداوا نمی شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;قرنهاست که این نفرت در ناخودآگاه ما کمین گرفته است، سالهاست که این نفرت به تعبیر فروید واپس زده شده و حالا دیگر بی هراس از هیچ چیز( مگر چه دارد که از دست بدهد) فقط آزادی می خواهد و تا آن را بدست نیاورد آن بغض فرو خورده آرامش نمی گذارد....&amp;nbsp;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-6369797843643294225?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/6369797843643294225/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=6369797843643294225' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6369797843643294225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6369797843643294225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_02_01_archive.html#6369797843643294225' title='این بغض سالیان'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-gxwVIjUlRns/TWLEInxZCII/AAAAAAAAANY/JkKQOOxZ6X4/s72-c/T_tazahorat_28_bahman_2_14_1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8790762318314041581</id><published>2011-02-09T14:49:00.006+03:30</published><updated>2012-01-15T09:34:27.208+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>زن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;ارتباط ما با هر سوژه ای به تعریف و برداشتی که از آن در ذهن داریم بستگی دارد. مدتی است دارم به این فکر می کنم که افرادی که در پیرامون ما هستند یا انها که از ما دورند زن را چگونه تعریف می کنند. چون فکر می کنم این اساسی تریت اصل برای ارتباط زنان بامردان و برعکس و زنان با زنان و حتی مردان بامردان است...&lt;br /&gt;&lt;b&gt;لطفا به این &amp;nbsp;سوال جواب دهید و در قسمت نظرات پاسخی بگذارید:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;شما زن را چگونه تعریف می کنید؟&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8790762318314041581?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8790762318314041581/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8790762318314041581' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8790762318314041581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8790762318314041581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_02_01_archive.html#8790762318314041581' title='زن'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-9205402519224928382</id><published>2011-02-01T10:37:00.008+03:30</published><updated>2011-02-01T15:04:55.244+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پراکنده'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>من خواب دیده ام...آسیب شناسی پدیده ی خواب دیدن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TUfvtFa0HUI/AAAAAAAAANQ/_NEHz65Qfhc/s1600/sleep-to-dream.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" s5="true" src="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TUfvtFa0HUI/AAAAAAAAANQ/_NEHz65Qfhc/s320/sleep-to-dream.jpg" width="298" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;خواب و خواب دیدن از قدیم ذهن مردم را به خود مشغول کرده و رویا دیدن به هنگام شب برایشان شگفتی آور بوده است. دیدن مکانهایی که گویا هرگز به آن پا نگذاشته ایم ، دیدن افرادی که هرگز با انها ملاقات نداشته ایم، رفتارهایی که در بیداری از توان ما خارج است مثل پریدن و... و طبیعتا دانشمندان درصدد حل این معماها بوده اند. و آنچه در بین مردم شیوع یافته بحث تعبیر خواب و تقسیم رویاها به صادقه و کاذبه و چیزهایی از این قبیل است. و افرادی (معبرین) با نوعی نمادگرایی خوابها را تعبیر می کنند. . ویژگی مشترکی که همه تعبیر خوابها از آن برخوردارند، عطف و توجه معبرین در تعبیر خواب به آینده است. مثلا می گویند اگر فلان خواب را ببینی فلان اتفاق برایت &lt;b&gt;خواهد افتاد.&lt;/b&gt; این نوع نگاه و برداشت از خواب آسیب های خاص خود را دارد؛ 1- ایجاد نگرانی و اضطراب از حادثه بدی که در راه است. 2- ایجاد دلخوشی و امیدواری کاذب از حادثه خوبی که در راه است یا قرار است اتفاق بیفتد. 3- بهره برداری های سودجویانه اقتصادی براساس خوابی که قابل اثبات و مرور آن توسط دیگران وجود ندارد.( مانند خوابهایی که در آن یک فرد متوفی مال یا پول خاصی را برای فردی که خواب دیده یا یکی از نزدیکانش سفارش می کند) 4- بهره برداری های سیاسی( مانند خوابهایی که در آن فردی خواب می بیند باید برعلیه حکومت وقت بشورد و طرحی نو دراندازد، یا باید فرد خاصی را به جانشینی برگزیند، یا باید فرد خاصی از کار برکنار کند، یا بکشد یا تبعید کند ...اینها معمولا به سفارش یک فرد با اقتدار کاریزمایی یا سنتی صورت می گیرد که در قید حیات نیست. به تاریخ نگاه کنید انباشته از این نوع خوابهاست)&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;اما فروید نگاه دیگری به خواب دارد و نظریه اش در این باره واقعا تحولی عمده در نگرش ما به خواب ایجاد می کند فروید در کتاب تفسیر خواب دقیقا به این موضوع اشاره می کند که خوابها تفسیرکردنی اند و نه تعبیر کردنی! و این تفسیرها براساس نمادهایی که معبر در دست دارد و براساس آن خواب همگان را تعبیر می کند نیست بلکه به نظر فروید هرانسانی جزیره خاصی از ویژگیهای منحصر به فرد است که این ویژگی ها در طول عمرش از کودکی تا مرگ شکل می گیرد. روان ما مانند جسم ما علیرغم شباهتهایش با دیگران ویژگی های خاصی دارد که براساس تجربیات ما شکل گرفته است. بنابراین خوابهای ما برخاسته از تجربیات ماست خوابهای ما بیان اضطرابهای دوران کودکی و پس از ان، بیان شادمانی ها، حرمانها، رنجها و آرزوهای ماست. و و فقط کسی می تواند آنها را تفسیر کند و معانی ان را درک کند که روانکاو باشد. روانکاوی که از سابقه روانی زندگی ما و از تجربیات ما آگاهی داشته باشد. بنابراین خوابهای ما نه معطوف به آینده که معطوف به گذشته و حال است. ما از خوابهای یک فرد در می یابیم که او به لحاظ روحی و روانی در چه وضعیتی به سر می برد. و حتی خوابها نشان می دهد که فرد دچار چه نوع بیماری روانی است؛ مالخولیا، پارانوییا، وسواس و...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;بنابراین این نگاه به خواب که متاسفانه در جامعه ما جایی ندارد به خواب یه عنوان پدیده ای می نگرد که به شیوه ای علمی قابل بررسی است و نه تنها آسیب زا نیست که در حل بسیاری از مسائل روانی افراد که معمولا نادیده گرفته می شود کاربرد دارد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-9205402519224928382?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/9205402519224928382/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=9205402519224928382' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/9205402519224928382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/9205402519224928382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_02_01_archive.html#9205402519224928382' title='من خواب دیده ام...آسیب شناسی پدیده ی خواب دیدن'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TUfvtFa0HUI/AAAAAAAAANQ/_NEHz65Qfhc/s72-c/sleep-to-dream.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5982454829371446729</id><published>2011-01-26T19:15:00.001+03:30</published><updated>2011-01-26T19:24:27.365+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>ما که هستیم؟</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;به این نوشته ها نگاه کنید:&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;مناجات .... با خدا: خدایا ما کسی رو نداریم خواهشا موظب خودت باش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;نمونه چک نوشتن یک .... 231000 ریال معادل دوسه هزار تومان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;... موز می خوره پوستش رومی چسبونه به دفتر خاطراتش.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;تهرانیه میره ..... پولش می افته روی زمین، جرات نمی کنه برش داره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;ما هر روزدر موبایل یا در گفتگوهای روزمره با این نوع نوشتار و گفتار مواجه ایم. به همین دلیل به راحتی میتوانیم جاهای خالی را با قوم مورد نظر پرکنیم!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;چند روز پیش در یک مهمانی بین چند تن از دوستان اختلاف نظری پیش آمد&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;بر سر اینکه آیا ما مردم با فرهنگ و ادبی هستیم یا خیر؟ دسته اول هنر را نزد ایرانیان می دانست و بس و دیگر ملل را دزدانی که فرهنگ و ادب را از ما یاد گرفته بودند و دستاوردهای مادی آن را هم به یغما برده بودند و ما صادر کننده فرهنگ و ادب به دنیا که هستیم بماند آنها هرگز ستاره های درخشانی چون فردوسی و حافظ نداشته و ندارند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;دسته دوم ما را عقب ماندگان فرهنگ و ادبی می دانست که در پیشگاه سایر ملل متمدن و با فرهنگ شرمسار است. دستاورد این ملت ریاکاری و دروغ و جاسوسی و چاپلوسی و دغلبازی بوده و هست... و تصور کنید این جنگ مغلوبه را و صدایی که به صدا نمی رسید... علی لاخصوص که یک طرف بحث زن باشد و طرف دیگر مرد. علاوه بر جنگ و مغلوبه فرهنگی، جنگ و مغلوبه جنسیتی هم می شود و... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;فردای آن روز از طرف فرد دسته اولی اس ام اسی مانند یک از اس های بالا آمد. طبق معمول فورا پاک کردم. اما فکری به ذهنم چسبید و رهایش نکرد. ما چه می کنیم&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;و ما که هستیم؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;دکتر شریعتی در هویت ایرانی – اسلامی ایرانیان را قومی می داند که توانسته با فرهنگ غنی که دارد اقوام دیگر را مغلوب فرهنگ خود سازد . مغولها وقتی از ایران رفتند که عرفای بنامی تحت تاثیر عرفان ایرانی داشتند.. عربها از ایرانیان آداب حکومت داری یاد گرفتند و ترکهای سلجوقی و غزنوی ووو... و آقای خاتمی در سخنرانی&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;  &lt;/span&gt;خود در دوره ریاست جمهوریش گفت: ایرانی مسلمان شد اما عرب نشد. ... و دیگرانی که به ستایش ایران و فرهنگ ایرانی لب به سخن گشوده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;اکنون اما زمانه ی سرعت و خلاقیت و جهانی شدن است و در جهان باید نشان داد که چه در آستین داری؟ جهان را امروزه آن صبوری نیست که به گذشته دور تو چشم بدوزد و تو را ارزیابی کند او به امروز تو به دیده ناباوری و شگفتی می نگرد. او از گذشته تو می داند. او اما تو را اینگونه می بیند که هستی، نه آنچه بوده ای. اگر احترامی هست به گذشتگان توست و نه به تو. تو که فضلی نیندوخته ای هیچ، کمر به نابودی فضل گذشتگانت بسته ای. کو آن نغمه های دلنشین موسیقی که عارف و میرزا عبدالله و دیگران خلق کردند هنوز که خیلی دیر نگذشته است؟ کو مینیاتورهای بهزاد؛ یک قرن از آن دوره شده است که بگذرد؟ کدام دانشجوی دانشگاه نام اینها را می داند؟ کو آن قصه ها و افسانه های باستانی؟ زبانی که دارد تبدیل به یک فارسی مجهول الهویه فرهنگسرای ادب فارسی می شودهمان زبانی است که جمال زاده گفت شکر است؟!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;گیرم پاسخ این باشد که سیستم رسمی دارد اینها را تحمیل می کند و ادبیات فاخر ما از آن ها جداست و ما شاعران و نویسندگان گران مایه داریم... و می دانیم که با چه محنتی دارند کوله بار ادب کشور را بر دوش می کشند. اگر بیم جانشان نباشد، غم نانشان نباشد که هست. &lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" align="right" style="text-align:right"&gt;&lt;span lang="FA" dir="RTL" style="mso-bidi-language:FA"&gt;فرهنگ و ادب عامیانه (فولکلورها) کجاست؟ این بخش  فرهنگ در چه حال و احوالی است؟ &lt;/span&gt;در جایگاه امن تخریب فرهنگ و ادب ایستاده ایم وبر تنور بی فرهنگی می دمیم. لرها، ترکها ، اصفهانی ها، رشتی ها، قزوینی ها و.... همه را به حد مشکئز کننده ای تحقیر می کنیم و این تحقیر تا آن حد پیش رفته است که به یک باور تبعیض آلود تبدیل شده است. بی آن که یک لحظه فکر کنیم ایرانی بدون موسیقی، بدون مینیاتور، بدون رقص، بدون نجوم، بدون جامعه شناسی، بدون فلسفه ، بدون تاریخ و بدون این اقوام که چون حاشیه زیبای قالی دور تا دورش را گرفته اند نامش چیست و در کجای جغرافیاست؟&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5982454829371446729?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5982454829371446729/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5982454829371446729' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5982454829371446729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5982454829371446729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_01_01_archive.html#5982454829371446729' title='ما که هستیم؟'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-9046858458743302194</id><published>2011-01-16T08:30:00.003+03:30</published><updated>2011-01-16T08:33:34.912+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پراکنده'/><title type='text'>یک اتفاق ساده...</title><content type='html'>دلم برایشان تنگ می شود&lt;br /&gt;برای آنها که تشنه دانستن اند و تعدادشان زیاد نیست&lt;br /&gt;برای آنها که شیطنت می کنند و می خواهند اذیت کنند وتعدادشان زیاد است اما رفته رفته کم می شوند&lt;br /&gt; برای آنها که می خواهند خودی نشان دهند و شیطنت های مودبانه دارند&lt;br /&gt;برای آنها که اظهار نظرهای فاضلانه می کنند&lt;br /&gt;برای آنها که نقد می کنند&lt;br /&gt;برای آنها که دوستم دارند&lt;br /&gt;برای آنها که دوستشان دارم&lt;br /&gt;خوشبخت بودم وقتی آنجا بودم، حس تنهایی بیرنگ می شد و شخصیت و هویت تازه ای می یافتم که به آن انس گرفته بودم اما از من گرفتند. مودبانه، نرم، خونسرد ... ومن هم آرام، نرم و مودبانه ... پذیرفتم و کسی صدای شکستن چیزی را نشنید. صدایش خیلی بلند بود شاید کسی دوست نداشت بشنود و من در تنهایی به تکه تکه هایش زل زدم. تکه تکه هایی که داشت از هم می گسسست. به خود می گویم دوباره آغاز می کنم. اصلن تمام نشده که شروع کنم . از جای دیگری شروع می کنم ... باید این کار را بکنم این یک اتفاق ساده است در جامعه ای که هیچ چیز ساده نیست....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-9046858458743302194?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/9046858458743302194/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=9046858458743302194' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/9046858458743302194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/9046858458743302194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_01_01_archive.html#9046858458743302194' title='یک اتفاق ساده...'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8871036084693913783</id><published>2011-01-06T10:56:00.003+03:30</published><updated>2011-01-06T11:28:01.952+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>غلامعباس توسلی، استاد برجسته جامعه شناسی ممنوع التدريس شد.</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSV1gBhykNI/AAAAAAAAALM/xEK04cuvs60/s1600/gholamabbas_tavasoli.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 150px; height: 173px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSV1gBhykNI/AAAAAAAAALM/xEK04cuvs60/s320/gholamabbas_tavasoli.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5558978508085170386" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;انشگاه آزاد هم با دکتر غلامعباس توسلی خداحافظی کرد. نامه تشکر آمیزی که روز 15 آذر ماه بر میز  کار دکتر توسلی گذاشته شده بود با یک تشکر ساده، پایان همکاری دانشگاه با وی را اعلام کرد؛ آن هم در حالیکه تنها دو هفته به پایان ترم اول تحصیلی باقی مانده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غلامعباس توسلی با نیم قرن تجربه تدریس، به یکباره و طی یک نامه اداری از ادامه تدریس در دانشگاه آزاد منع شد. وی پیش تر در سال 86 به بهانه های سیاسی از دانشگاه تهران اخراج شده و واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد تنها کرسی ای بود که برای این استاد قدیمی  جامعه شناسی ایران مانده بود که آن هم به  این ترتیب از او گرفته شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولت احمدی نژاد از همان ابتدا و سال 84 در اولین اقدامات دست به پاکسازی دانشگاهها از اساتید قدیمی و به زعم وزارت علوم دگر اندیش زد. حکایت دانشجویان ستاره دار و حذف نخبگان علمی دانشجویی به بهانه های سیاسی آنقدر ادامه یافت که اساتید هم ستاره دار شدندو دانشگاه تهران به عنوان دانشگاه مادر، اساتید اصلی اش را از دست داد. وزارت علوم دوران مهدی زاهدی آنچنان عرصه رابر اساتید تنگ کرد که برخی مانند استاد بشیریه و استاد شفیعی کدکنی  جلای وطن کردند و از ایران رفتند &lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/archive/2011/january/04/article/-02f4498683.html"&gt;بقیه مطلب را از اینجا بخوانید&lt;/a&gt;..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8871036084693913783?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='enclosure' type='text/html' href='http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/archive/2011/january/04/article/-02f4498683.html' length='0'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8871036084693913783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8871036084693913783' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8871036084693913783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8871036084693913783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_01_01_archive.html#8871036084693913783' title='غلامعباس توسلی، استاد برجسته جامعه شناسی ممنوع التدريس شد.'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSV1gBhykNI/AAAAAAAAALM/xEK04cuvs60/s72-c/gholamabbas_tavasoli.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8468976478756971743</id><published>2011-01-06T10:52:00.019+03:30</published><updated>2011-01-09T14:37:38.331+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>زنان در زندان: حقوق نابرابر، مجازات نابرابرتر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSWCv2VqGZI/AAAAAAAAALs/bE5dhbETQLo/s1600/200px-%25D9%25BE%25D8%25A7%25D8%25B1%25D8%25B3%25D8%25A7.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 279px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSWCv2VqGZI/AAAAAAAAALs/bE5dhbETQLo/s320/200px-%25D9%25BE%25D8%25A7%25D8%25B1%25D8%25B3%25D8%25A7.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5558993073610561938" /&gt;&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;این عنوان حکایت از چند موضوع دارد:&lt;br /&gt;زنان در زندان قوانین تبعیض آمیز؟&lt;br /&gt;زنان در زندان تعصبات قومی و مذهبی و سنتی؟&lt;br /&gt;زنان در زندان نه به معنای نمادین بلکه به معنای واقعی؟&lt;br /&gt;و منظور از این نوشته زنان در زندان به معنای واقعی می باشد. دو سال اخیر سالهایی خبرساز در رابطه با زنان زندانی بوده است . زنانی که به جوخه اعدام سپرده شدند( شهلا جاهد،شیرین علم هولی، ... ) زنانی که در انتظار سنگسار به سر می برند( سکینه محمدی آشتیانی و..) زنانی که به اعدام محکوم شدند( فرح واضحان،زینب جلالیان، زهرا بهرامی و..) زنانی که به حبسهای بلند مدت و گاه نامعلوم محکوم شدند( بهاره هدایت، منصوره بهرامی حقیقی، هنگامه شهیدی، فاطمه رهنما،معصومه یاوری و ... ) زنانی که اعتصاب غذا کردند و تا پای مرگ به انتخابی بزرگ دست زدند( نسرین ستوده، بهاره هدایت، زینب جلالیان و هفده زن زندانی سیاسی دیگر) زنانی که از ترس زندان و شکنجه واز دست دادن جانشان از کشور خارج شدند تا مبارزاتشان را درانجا پی بگیرند( شادی صدر، آسیه امینی، محبوبه عباسقلی زاده و...) و زنی آمریکایی با اتهام جاسوسی ( سارا شورد) ... این زنان بی شک با هم تفاوتهای زیادی دارند اما دو دجه مشترک دارند: زن بودن و زندانی بودن. &lt;br /&gt;در جامعه ای که زنان  اتاقی از آن خود ندارند، درهای زندان به آسانی به روی آنها گشوده است . آنان از بسیاری از امکانات و حمایت های قانونی و عرفی که مردان از آن ها برخوردارند؛ محرومند، در ادبیات مذهبی موجودی حساس نامیده می شوند و قوانین تبعیض آمیز فراوانی برعلیه انها وضع شده است، اما در محاکمه و مجازات نه تنها از کوچکترین تخفیفی برخوردار نیست که در برخی موارد به دلیل زن بودن و این که پای خود را از گلیم قوانین تبعیض آمیز درازتر کرده است، با مجازات بیشتری محاکمه می شود.. &lt;br /&gt;جالب است بدانیم که با شروع نغمه های آزادی خواهی در عصر قاجار زنی اعدام می شود که از آزادی و برابری زنان دم می زند و حجاب از سر برمی دارد و نمی خواهد عروسک دست دربار ناصرالدین شاه شود. او را با روسری اش خفه می کنند و در چاه  می اندازند، جلاد نمی دانست که با مرگ او و نوع کشتنش او را به نمادی از آزادیخواهی و برابری طلبی تبدیل کرده است. و جالب تر آن که نخستین زنی که بعد از پیروزی انقلاب 57 به جوخه اعدام سپرده می شود ، زنی است با افکار آزادیخواهانه؛  فرخ رو پارسا وزیر پیشین آموزش و پرورش در کابینه هویدا....&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSWC3Jn-NmI/AAAAAAAAAL0/Uu7vdnS0zfk/s1600/index.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 148px; height: 196px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSWC3Jn-NmI/AAAAAAAAAL0/Uu7vdnS0zfk/s320/index.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5558993199046735458" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و،&lt;br /&gt;این پرآزار&lt;br /&gt; گند جهان نیست&lt;br /&gt;تعفن بیداد است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iranfeministschool.info/spip.php?article2864"&gt;زنان در زندان چه می کنند، ازخانم سیمین بهبهانی را اینجا ببینید&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8468976478756971743?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8468976478756971743/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8468976478756971743' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8468976478756971743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8468976478756971743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2011_01_01_archive.html#8468976478756971743' title='زنان در زندان: حقوق نابرابر، مجازات نابرابرتر'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSWCv2VqGZI/AAAAAAAAALs/bE5dhbETQLo/s72-c/200px-%25D9%25BE%25D8%25A7%25D8%25B1%25D8%25B3%25D8%25A7.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-643112814861664408</id><published>2010-12-26T20:10:00.002+03:30</published><updated>2010-12-27T14:31:13.179+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علوم انسانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>دکتر عبداللهی استاد جامعه شناسی درگذشت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TRdv3jzt5sI/AAAAAAAAALA/iNrp6UT0MR8/s1600/abdolahi_0.jpg" imageanchor="1" style="clear:left; float:left;margin-right:1em; margin-bottom:1em"&gt;&lt;img border="0" height="160" width="151" src="http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TRdv3jzt5sI/AAAAAAAAALA/iNrp6UT0MR8/s320/abdolahi_0.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر عبداللهی استاد دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی صبح روز جمعه 3/10/89 در سن 66 سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشتند.&lt;br /&gt;خبر را امروز شنیدم و ناباورانه باور کردم، که خبر مرگ از قدیم گفته اند دروغ نیست! &lt;br /&gt;دیده بودمش در جلسات انجمن جامعه شناسی ، دوست داشتنی، آرام و بسیار مهربان ... &lt;br /&gt;بی شک از بهترین ها بود در علوم اجتماعی اما می خواهم بگویم از نادره ها نیز بود در روابط اجتماعی و ارتباط با همکاران و دانشجوها که امروزه در همه کس یافت نمی شود. &lt;br /&gt;می دانست چگونه رشته های علوم اجتماعی را در جای جای کشور در میان دانشکده های مختلف و در بین گروه ها چگونه به هم پیوند دهد. ایجاد گروه های علمی که هنوز هم این سنت پابرجاست از اساسی ترین کارهایی بود که پایه اش را ریخت. و جامعه شناسان را چون خانواده ای بزرگ هویت داد و گرد هم آورد تا از هر گزندی در امان باشند. به آنان یاد داد الفبای ماندن، در کار علمی کردن است و بس. و الفبای قدر جامعه شناسی و جامعه شناسان را دانستن نیز در آن است که آنان از هم نگسلند و ....&lt;br /&gt;باور کردنبی نبود که در روزهای نخستین تاسیس این گروه ها با چه جدیت و آرامش و مهربانی ویژه خودش در همه جلسات حضور می یافت، گویی خود می دانست چه کار سترگی را شروع می کند. کاری که جامعه شناسی را از گزند زمان و زمان حفظ کند.&lt;br /&gt;بی شک رفتنش زود بود اما جایش همواره در دل های ما و در تفکر ما خواهد بود؛ وقتی جامعه شناسانه می اندیشیم وعقلانیت را توشه ی تفکرمان می نماییم، وقتی بر این باوریم که یکی از مهم ترین راه های رسیدن به دموکراسی از انجمن های علمی غیر وابسته به دولت ها می گذرد.  یادش گرامی .&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.isa.org.ir/monthly-note/3337"&gt;گرامیداشت یاد دکتر عبداللهی در کنفرانس پژوهش اجتماعی و فرهنگی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-643112814861664408?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/643112814861664408/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=643112814861664408' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/643112814861664408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/643112814861664408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_12_01_archive.html#643112814861664408' title='دکتر عبداللهی استاد جامعه شناسی درگذشت'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TRdv3jzt5sI/AAAAAAAAALA/iNrp6UT0MR8/s72-c/abdolahi_0.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-4654429503908514268</id><published>2010-12-21T18:45:00.000+03:30</published><updated>2010-12-21T18:45:26.442+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>یلدا مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;آن پیروزمندی که دیو دروغ را درافکند&lt;br /&gt;آن پیروزی که چاره سازترین چاره سازان است&lt;br /&gt;آن پیروزمندی که بیچارگان را&lt;br /&gt;خانه پناهی مطمئن خواهد سپرد،&lt;br /&gt;بی شک و در یقین خواهد آمد،&lt;br /&gt; او دانسته است که طوایف انسان&lt;br /&gt; زائران راستی و رستگاری اند؟&lt;br /&gt;پس&lt;br /&gt;گمان بد مکنید&lt;br /&gt;که بهار و ترانه را &lt;br /&gt; از ایوان زمین ربوده اند.&lt;br /&gt;پس گمان بد مکنید&lt;br /&gt;که عود و آینه را &lt;br /&gt;کسی از پنجره به زمستان سپرده است.&lt;br /&gt;برادرم!&lt;br /&gt;زرتشت! &lt;br /&gt;می بینم که پروردگار پاک&lt;br /&gt;علاقه و آشتی را بر ارابه ای گران &lt;br /&gt;از عرش افسانه &lt;br /&gt;به خانه ی ما می آورد. &lt;br /&gt;پس بخواهم و شتاب کنم!&lt;br /&gt;شتاب کنم و&lt;br /&gt;نگذارم که این خشت خام را &lt;br /&gt;کج کج&lt;br /&gt;به سوی ثریا بغلتانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;قسمتی از سروش یشت&lt;br /&gt;از کتاب این منم زرتشت ارابه ران خورشید. سیدعلی صالحی &lt;/i&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-4654429503908514268?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/4654429503908514268/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=4654429503908514268' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4654429503908514268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4654429503908514268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_12_01_archive.html#4654429503908514268' title='یلدا مبارک'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-2860766254789863275</id><published>2010-12-14T01:21:00.001+03:30</published><updated>2010-12-14T18:17:07.058+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>اتاقی از آن خود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;نمی خواهم با جملاتم به ذهن شما نسبت به کتاب «اتاقی از آن خود» نوشته خانم ویرجینیا ولف  جهت بدهم .فقط خلاصه ای  از آن را در اینجا می آورم و داوری را به خودتان وامی گذارم. اما نمی توانم از گفتن این جمله خودداری کنم که کتابی است  دوست داشتنی و تاثیرگذار .&lt;br /&gt;ویرجینیا می گوید:زني كه مي خواهد داستان بنويسد بايد پول و اتاقي از آن خود داشته باشد. ويرجينيا در اين كتاب نشان   مي دهد كه چگونه و از كجا به اين عقيده درباره اتاق و پول رسيده است.&lt;br /&gt;....داستان از اينجا آغاز مي شود كه به ما گفته اند بايد دست كم سي هزار پوند جمع آوري كنيم براي ساختن دانشكده براي دختران- جمع آوري مبالغ هنگفت براي مدارس پسرانه كار بسيار آساني است، اين مبلغ پول زيادي نيست اما با توجه به اينكه عده كمي واقعاً علاقه دارند زنان تحصيل كنند، پول زيادي است.&lt;br /&gt;از فكر آن همه زن كه سال ها كار مي كردند و برايشان دشوار بود كه دو هزار پوند روي هم بگذارند و نهايت تلاششان را مي كردند تا سي هزار پوند جمع آوري كنند، سخت برآشفتم و فقر شرم آور جنسيت خود را تحقير كردم. پس مادران ما چه مي كردند كه هيچ ثروتي نداشتند تا براي ما بگذارند؟&lt;br /&gt;اصولاً همه اين زنان بچه هاي بسياري را به دنيا آورده بودند ده، يازده يا حتي سيزده و چهارده بچه.اول نه ماه طول مي كشد تا بچه به دنيا بيايد. بعد بچه متولد مي شود. پس از آن، سه يا چهار ماه به شير دادن سپري مي شود. بعد از شير دادن بي ترديد پنج سال صرف بازي كردن با بچه مي شود...&lt;br /&gt;آيا اگر آنها وقتشان را صرف به دست آوردن پول و كسب درآمد مي كردند امروز جمع آوري سي هزار پوند برايشان دشوار بود.هر چند كه اگر اين مادران و مادربزرگها ثروت هنگفتي به هم مي زند در وهله نخست، كسب درآمد براي آنها غير ممكن بود، و در وهله دوم، اگر هم ممكن بود، قانون آنها را از حق تملك پولي كه به دست مي آوردند محروم كرده بود.&lt;br /&gt;و بعد می پرسد؟چرا مردان شراب مي نوشند و زنان آب؟ چرا يك جنسيت آنقدر غني بود و ديگري آن قدر فقير؟ فقر چه اثري بر داستان دارد؟ چه شرايطي براي خلق آثار هنري لازم است؟ چند كتاب در سال درباره زنان نوشته مي شود؟ چند تاي آن را مردان مي نويسند؟ چرا زنان آن گونه كه فهرست نشان مي دهد اين قدر براي مردان جالب اند تا مردان براي زنان؟ آيا زنان قابليت تحصيل كردن دارند؟به نظر ناپلئون نداشتند و به نظر دكتر جانسون عكس اين بود.  آيا زنان روح دارند؟ بعضي از قبايل بدوي معتقدند كه ندارند. ديگران، برعكس، معتقدند كه زنان نيمه خدا هستند و از اين رو آنها را مي پرستند.  برخي از خردمندان، بر اين عقيده اند كه زنان از نظر ذهني سطحي ترند، برخي ديگر مي گويند از نظر آگاهي عميق ترند. گوته به زنان احترام مي گذاشت و موسوليني از آنها متنفر است. چرا در قلم مردان نسبت به زنان خشم وجود دارد؟ براي مثال، آدمهاي ثروتمند اغلب خشمگين اند زيرا گمان مي كنند آدمهاي فقير مي خواهند ثروتشان را تصاحب كنند.بنابراين ممكن است زماني كه پروفسوري بيش از حد و مؤكداً بر حقارت زنان اصرار ورزيده، نه به حقارت زنان كه به برتري خود فكر مي كرده، اين چيزي بود كه با عصبانيت و تأكيد بسيار از آن دفاع مي كرد، زيرا برايش جواهري بود با ارزش استثنايي.&lt;br /&gt;زماني كه مردان بسيار شريف و متواضع، كتابي را از يك نويسنده زن مثلاً ربكا وبست به دست  مي گرفتند،قسمتي از آنرا خوانده و با تعصب فرياد مي زدند« فمينيست بي شرم! مي گويد مردها خودپسندند!» اين فرياد بسيار شگفت آور بود چرا هرگاه زني به دليل آنكه واقعيتي درست ،هرچندناخوشايند را درباره جنسيت مخالف بيان مي كند يك فمينيست بي شرم باشد؟ فرياد يك غرورجريحه دارشده نبود، فرياد اعتراضي بود در برابر تجاوزي كه به حريم اعتماد به نفس او شده بود. طي همه اين قرنها، زنان چون آينه هايي عمل كرده اند كه قدرتي جادويي و خوشايند دارند و  مي توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعي اش نشان بدهند. آينه هر استفاده اي هم كه در جوامع متمدن داشته باشد، باز هم لازمه همه اعمال قهرمانه و قاهرانه است. به همين دليل است كه ناپلئون و موسوليني هر دو مؤكداً بر حقارت زنان اصرار مي ورزيدند، زيرا اگر زنان حقير نبودند، آنها نمي توانستند بزرگ باشند اين امر تا حدودي نياز مردان را به زنان توضيح مي دهد. و همين طور بي شكيبي مردان را در برابر انتقاد زنان. اگر زن زبان به گفتن حقيقت باز كند، قامت درون آينه كوچك مي شود. تصوير درون آينه اهميت بسزايي دارد، زيرا نيروي حمايت را بر مي انگيزد، و دستگاه عصبي را تحريك مي كند. آن را از مرد بگيريد ممكن است بميرد.&lt;br /&gt;اين معمايي است ابدي كه چرا هيچ زني كلمه اي از آن ادبيات خارق العاده ننوشته در حالي كه ظاهراً بيشتر مردان مي توانستند شعر و غزلي بسرايند.( از خود پرسيدم زنان در چه شرايطي زندگي  مي كردند)، زيرا داستان و اصولاً هر كار خلاق و ذهني، مثل سنگريزه از آسمان نمي افتد- هر چند امكان دارد اين امر در مورد علم صادق باشد.&lt;br /&gt;(مي پرسم چرا زنان در عصر اليزابت شعر نمي سرودند در حالي كه نمي دانم چه تحصيلاتي داشتند! آيا نوشتن مي دانستند؟).&lt;br /&gt;( آيا اتاق نشيمني از آن خود داشتند؟) چه تعداد از زنان قبل از بيست و يك سالگي بچه دار مي شوند. در يك كلام، از هشت صبح تا هشت شب چه مي كردند. از قرار معلوم، پولي نداشتند، به گفته پروفسور تروليان، چه دوست داشتند و چه نداشتند. پيش از آنكه كودكي را پشت سر بگذارند، احتمالاً در پانزده يا شانزده سالگي ازدواج مي كردند. بر اساس همين اطلاعات اندك، به اين نتيجه رسيديم كه بسيار عجيب بود اگر يكي از آنها نمايشنامه هاي شكسپير را مي نوشت. تصورش هم محال است كه زني در زمان شكسپير نبوغ شكسپير را داشته باشد. زيرا نبوغي نظير نبوغ شكسپير در ميان كارگران و بي سوادان و خدمتكاران به وجود نمي آيد. امروز اين نبوغ در ميان طبقات كارگر به وجود نمي آيد. پس چگونه ممكن بود در ميان زناني پديدار شود كه، به گفته پروفسور تروليان، كارشان قبل از پايان نوجواني شروع مي شد و اجبار والدين و قدرت قانون و سنت اجتماعي آنها را وا    مي داشت تا به آن تن دهند؟&lt;br /&gt;هر زني كه در قرن شانزده با استعدادي شگفت به دنيا مي آمد قطعاً ديوانه مي شد، خود را مي كشت، يا عمر خود را در كلبه اي بيرون دهكده در انزوا مي گذراند، و مردم او را نيمه ساحر يا نيمه جادوگر مي پنداشتند، و از او مي ترسيدند و مسخره اش مي كردند زيرا با اندكي مهارت در روان شناسي مي توان دريافت كه دختر بسيار با استعدادي كه تلاش مي كرد تا استعدادش را در عرصه شعر بكار گيرد، آن قدر با مانع روبه رو مي شد . آن قدر غرايز متضاد خودش او را عذاب مي داد و از درون مي خورد كه سلامتي و عقلش حتماً زايل مي شد.&lt;br /&gt;در وهله نخست، حتي تا اوايل قرن نوزدهم داشتن اتاقي از آن خود، چه رسد به اتاقي ساكت و بدن سروصدا، براي زن غير ممكن بود، مگر آنكه والدين او بسيار متمول يا از اشراف والا مقام بودند. ار آنجا كه پول توجيبي او، كه به بزرگواري پدرش بستگي داشت، تنها براي هزينه رخت و لباسش كفايت مي كرد، از امكاناتي كه حتي مردان فقير داشتند محروم بود. مشكلات مادي هولناك بوده اما مشكلات معنوي به مراتب از آنها بدتر بود. در اين مورد ديگر بي اعتنايي نبود. خصومت و عناد بود. بديهي است كه حتي در قرن نوزدهم زني ترغيب نمي شد كه هنرمند شود. به عكس، تحقير مي شد، كتك مي خورد، موعظه مي شنيد و تهديد مي شد. حتماً ذهنش به دليل لزوم اعتراض به اين و مخالفت با آن فرسوده مي شد و نشاط و سرزندگي اش كاهش مي يافت. زيرا در اينجا باز هم در شعاع همان عقده مردانگي بسيار جالب و مبهمي قرار مي گيريم كه تأثير زيادي بر جنبش زنان داشته است. همان ميل و آرزوي ريشه دار نه اينكه زن حقير و فرودست باشد، اينكه مرد بدتر باشد، و اين موضوع مرد را در همه عرصه ها در مقابل ما قرار مي دهد، نه تنها در حوزه هنر، بلكه در حوزه سياست هم راه را سد مي كند.&lt;br /&gt;در اواخر قرن هيجدهم، صدها زن از راه ترجمه يا نوشتن تعداد بي شماري رمان بد كه حتي در كتايهاي درسي هم ديگر اسمي از آنها نيست به كسب درآمد پرداختند تا بر مبلغ كمك درسي خود بيفزايد يا            خانواده هايشان را نجات دهند.فعاليت ذهني شديد زنان در اواخر قرن هيجدهم، گفتگو، گردهمايي، نوشتن مقاله درباره شكسپير، ترجمه كتابهاي كلاسيك، بر اين واقعيت استوار بود كه زنان مي توانستند از راه نوشتن درآمد كسب كنند. سالهاي پاياني قرن هيجدهم تغييري رخ داد. زن طبقه متوسط نوشتن را آغاز كرد.&lt;br /&gt;اكنون به اوايل قرن نوزدهم مي رسيم زنان شروع به نوشتن كردند اما چرا همه اين كتابها، به استثناء تعداد كمي، رمان هستند؟ اگر زني مي نوشت، مي بايست در اتاق نشيمن عمومي بنويسد. زنان هرگز نيم ساعت هم ندارند كه بتوانند آن را از آن خود بدانند. هميشه مزاحم كارش مي شدند. با وجود اين، نوشتن نثر و داستان در آن اتاق نشيمن آسانتر بود تا سرودن شعر يا نوشتن نمايشنامه، زيرا تمركز كمتري لازم داشت.&lt;br /&gt;شگفت آور است كه چگونه زنان مي توانستند همه اين كارها را انجام دهند. زيرا اتاق كار جداگانه اي كه نداشتند كه به آن پناه ببرند و بيشتر كارشان مي بايست در اتاق نشيمن عمومي، با انواع واقسام مزاحمتهاي غير منتظره، انجام مي شد. مراقب بودند كه خدمتكاران يا مهمانان يا هيچ شخص ديگري جز اعضاي خانواده خودش بو نبرند كه مشغول نوشتن است. از طرف ديگر، تنها آموزش ادبي يك زن در اوايل قرن نوزدهم مشاهده شخصيت و تحليل احساسات بود. حساسيت او قرنها از طريق تأثيرات اتاق نشيمن عمومي پرورش يافته بود. احساسات مردم بر او تأثير گذاشته بود، روابط افراد همواره پيش چشمانش بود. بنابراين، هنگامي كه زن طبقه متوسط به نوشتن پرداخت، طبيعتاً رمان نوشت.&lt;br /&gt;از آنجا كه رمان اين تناسب را با زندگي واقعي دارد، ارزشهاي آن كم و بيش همان ارزشهاي زندگي واقعي است. اما آشكار است كه ارزشهاي زنان اغلب با ارزشهايي كه به دست جنسيت ديگر وضع شده متفاوت است، طبيعتاً چنين است. با اين حال، اين ارزشهاي مردانه است كه غالب مي شود. مثال پيش پا افتاده اش اين است كه فوتبال و ورزش« مهم» هستند، و مد پرستي و خريدن لباس« بي ارزش». و اين ارزشهاي ناگزير از زندگي به داستان منتقل مي شوند. منتقد مي پندارد  و فلان كتاب مهم است چون درباره جنگ است، و بهمان كتاب بي اهميت است زيرا با احساسات زنان در اتاق نشيمن مي پردازد. بنابراين، كل ساختار رمان اوايل قرن نوزده، در صورتي كه رمان نويس زن بود، ساخته و پرداخته ذهني بود كه قدري از مسير مستقيم خود منحرف شده، و مجبور شده بود ديد واضح و روشن خود را به نفع قدرتي بيرون از خود تغيير دهد.&lt;br /&gt;زنان رمان نويس قرن 19 با مشکلاتی روبرو بودند. در آن جامعه كاملاً پدر سالار، زن نويسنده ارزشهاي خود را در جهت نظر ديگران تغيير داده بود. از آن هزار زني كه در آن عصر رمان نوشتند، تنها جين آستن و اميلي برونته هشدارهاي پي در پي معلم سختگير را به كلي ناديده گرفتند- اين طور بنويس، آنطور فكر كن. تنها اين دونفر آن صداي سمج و مداوم را نمي شنيدند كه گاهي غر مي زد، گاهي از سر بزرگواري تشويق مي كرد، گاهي تحكم مي كرد، گاهي اندوهگين بود، گاهي شگفت زده، گاهي خشمگين، گاهي مهربان، همان صدايي كه نمي تواند زنان را به حال خود بگذارد، بلكه بايد مانند معلمي با وجدان مدام به آنها تذكر بدهد.&lt;br /&gt;زنان مورد توهين و سرزنش قرار می گرفتند.و برخی انتقادات آنها را دلسرد می کرد.اما مهم تر از همه؛&lt;br /&gt;زنان رمان نويس هنگامي كه مي خواستند افكارشان را روي كاغذ بياورند، هيچ سنتي پشت سر خود نداشتند، يا اين سنت آن قدر مختصر و ناچيز بود كه كمك چنداني به آنها نمي كرد. زيرا ما اگر زن هستيم، از طريق مادرانمان فكر مي كنيم. بي فايده است كه براي كمك گرفتن به سراغ نويسندگان بزرگ مرد برويم، هر قدر هم از خواندن آثارشان لذت ببريم . وزن، شتاب و گام ذهن مرد به قدري با خصوصيات ذهني زن متفاوت است كه زن نمي تواند چيز زيادي از او بياموزد. احتمالاً هنگامي كه زن نويسنده قلم بر كاغذ گذاشت، نخسين چيزي كه فهميد اين بود كه جمله مشتركي براي استفاده او وجود ندارد.&lt;br /&gt;اما با تمام مشكلات زنان قلم بر صفحه گذاشتن و نوشتن، هر آنچه را كه سالها در قلبهاي آنها انباشته شده بود و به اين ترتيب كتابخانه ها امروز مملو از كتابهايي است كه زنان آنها را خلق كرده اند.&lt;br /&gt;شايد سادگي طبيعي، و دوران حماسه آفريني در نوشته هاي زنان به پايان رسيده باشد. شايد خواندن و نقد قلمرو وسيعتر و ظرافت بيشتري به او بخشيده باشد. شايد ميل به نوشتن زندگينامه شخصي پايان گرفته است. شايد زنان نوشتن را به عنوان هنر، و نه به عنوان شيوه اي براي بيان خود آغاز كرده باشند. شايد بتوان پاسخ بسياري از اين سئوالات را در ميان همين رمانهاي جديد يافت.&lt;br /&gt;مردان در ادبيات تنها به عنوان معشوق زنان تصوير مي شدند . فضاي جامعه بعد از قرن 19 عوض شد، اكنون در نوشته ها نيز اين موضوع هويدا بود، كه زن و مرد در كنار هم به عنوان دو دوست و همكار كار           مي كردند و ديگر معشوقه هم به حساب نمي آمدند آنها با هم و در كنار هم با روش مسالمت آميز به همكاري    مي پرداختند. نوع نوشته ها عوض شد، مردان ديگر براي زنان جناح مخالف نبودند و لازم نبود وقتشان را با پرخاش كردن به آنها هدر بدهند. زن آزادانه مي توانست درباره مرد انتقاد كند بجاي  اينكه بخواهد يا مجبور باشد در مورد او مبالغه كند.&lt;br /&gt;وكلام آخر اینکه : جاي بسي تأسف است اگر زنان مانند مردان بنويسند، يا  مانند مردان زندگي كنند، يا ظاهرشان شبيه مردان باشد، زيرا اگر اين دو جنسيت- با توجه به وسعت و تنوع دنيا- تا اين حد بي كفايت اند، چگونه مي خواهيم تنها با يك جنسيت سر كنيم؟&lt;br /&gt;دو جنسيت بايد با هم تشريك مساعي كنند. در انسان غريزه اي عميق، اگرچه غير منطقي، به نفع اين نظريه وجود دارد كه اتحاد زن و مرد بالاترين رضايت و كاملترين شادماني را پديد مي آورد.&lt;br /&gt;بر هر يك از زن و مرد دو نيرو حاكم است، يكي مذكر و ديگري مؤنث، در مغز مرد، مرد بر زن حاكم است؛ و در مغز زن، زن بر مرد. وضعيت عادي و آسايش خاطر زماني برقرار مي شود كه اين دو در هماهنگي با يكديگر زندگي مي كنند و از نظر روحي تشريك مساعي داشته باشند. اگر مرد باشيد، قسمت زنانه مغز بايد همچنان تأثير گذار باشد، زن نيز بايد با مرد درون خويش در ارتباط باشد.&lt;br /&gt;كولريج مي گويد: ذهن بزرگ دو جنسي است. مسلماً منظور او اين نبوده كه چنين ذهني همدلي خاصي با زنان دارد، و مدافع حقوق آنهاست، يا خود را وقف تفسير آنها از جهان مي كند. شايد ذهن دو  جنس كمتر از ذهن تك جنسي به چنين تمايزاتي قائل باشد. شايد منظور او اين بود كه ذهن دو جنسي صدا را تشديد مي كند و نفوذپذير است. احساسات را بدون مانع منتقل مي كند؛ طبيعتاً خلاق، با نشاط و منسجم است.&lt;br /&gt;يكي از نشانه هاي ذهن كاملاً پخته اين است كه به صورت خاص يا جداگانه درباره جنسيت فكر          نمي كند، فراهم كردن چنين وضعيتي در حال حاضر به مراتب از هر زمان ديگري دشوارتر است.&lt;br /&gt;فكر كردن درباره جنسيت خود مخرب است. زن بودن يا مرد بودن به صورت خالص و مطلق مخرب است، بايد زنانه- مردانه يا مردانه- زنانه بود. كوچكترين تأكيد بر هر ظلم و جوري براي زن مخرب است، حتي نبايد از روي انصاف و عدالت از آرماني دفاع كند، يا به هر شكلي آگاهانه به عنوان زن سخن بگويد. منظور من از به كار بردن كلمه« مخرب» بازي با كلمات نيست، هر آنچه با آن تعصب آگاهانه نوشته شود محكوم به مرگ است. اگر قرار است احساس كنيم تجربه خود را به تمامي به ما منتقل مي كند، كل ذهن بايد كاملاً باز باشد. بايد آزادي وجود داشته باشد و همين طور آرامش.&lt;br /&gt;گمان مي كنم انتقاد شود كه در سراسر اين صحبتها براي مسائل مادي بيش از حد اهميت قائل شده ايم. اما واقعيت ناخوشايند اين است كه نظريه اي كه مي گويد نبوغ شاعرانه هر جا بخواهد، به يك ميزان در ميان فقير و غني، پديدار مي شود، چندان به حقيقت نزديك نيست. شاعر فقير نه در اين روزها و نه در دويست سال اخير كوچكترين شانسي نداشته....استقلال فكري به عوامل مادي وابسته است. شعر به استقلال فكري وابسته است. وزنان هميشه فقير بوده اند، نه فقط در دويست سال اخير، بلكه از آغاز تاريخ پس زنان كوچكترين شانسي براي سرودن شعر نداشتند. به همين دليل است كه ويرجينيا وولف اين اندازه روي پول و اتاقي از آن خود تأكيد مي كند. &lt;br /&gt;«پس وقتي از شما مي خواهم پول در بياوريد و اتاقي از آن خود داشته باشيد، در واقع از شما مي خواهم در حضور واقعيت زندگي كنيد، به نظر مي رسد زندگي پر تحركي باشد، چه بتوانيم آن را منتقل كنيم و چه نتوانيم. بايد از شما تمنا كنم مسئوليتهاي خود را يادآوريد، والاتر و معنويتر باشيد، بايد به شما يادآوري كنم كه مسئوليت سنگيني بر دوش داريد، و مي توانيد تأثير عمده اي بر آينده بگذاريد. مي خواهم به اختصار و بدون تكلف بگويم بسيار مهم است كه خودمان باشيم و نه هيچ چيز ديگري. به شما مي گويم رؤياي تأثير گذاشتن بر ديگران را از سر بيرون كنيد. درباره خود مسائل فكر كنيد.&lt;br /&gt;در سال 1866 در انگلستان دست كم دو كالج براي زنان وجود داشته، و از سال 1880 زن متأهل قانوناً حق مالكيت داشته، و در 1919، به او حق رأي داده شده- امروزه ورود به بيشتر مشاغل به روي شما باز شده، وقتي درباره اين امتيازات بزرگ و مدت زماني كه زنان از آنها بهره برده اند تأمل كنيد، و اين واقعيت را در نظر بگيريد كه در حال حاضر تقريباً دو هزار زن قادرند از راههاي مختلف بيش از پانصد پوند در سال درآمد داشته باشند،    مي پذيرند كه بهانه نداشتن فرصت، آموزش، تشويق، فراغت و پول ديگر پذيرفته نيست.»&lt;br /&gt;&lt;b&gt;« فقط به فكر پريدن باش!»&lt;i&gt;&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-2860766254789863275?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/2860766254789863275/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=2860766254789863275' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2860766254789863275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2860766254789863275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_12_01_archive.html#2860766254789863275' title='اتاقی از آن خود'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-125933166959592507</id><published>2010-12-07T09:32:00.000+03:30</published><updated>2010-12-07T09:32:38.170+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>روز دانشجو مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;ایکاش آزادی را در این دیار زبان سخن بود.&lt;br /&gt;ایکاش با آزادی هم در این دیار زبان سخن بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-125933166959592507?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/125933166959592507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=125933166959592507' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/125933166959592507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/125933166959592507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_12_01_archive.html#125933166959592507' title='روز دانشجو مبارک'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-7508723274789647255</id><published>2010-11-23T09:19:00.000+03:30</published><updated>2010-11-23T09:19:30.570+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>بازداشت و محرومیت جامعه شناسان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt; لیست دانش آموختگان جامعه شناسی که بازداشت بودند و یا اکنون در بازداشت بسر میبرند و همچنین دانش آموختگانی که برای چند ترم از تحصیل محروم گشته اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عماد الدین باقی کارشناس ارشد جامعه شناسی و عضو انجمن جامعه شناسی ایران و دریافت جوایز از (بنیاد جوایزمطبوعاتی بریتانیا – شجاعت مدنی از بنیاد پارکینسون –کمیسیون ملی حقوق بشر فرانسه )&lt;br /&gt;حسام سعادت دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران بازداشت 30 خرداد (3 سال حبس تعزیری و اکنون با قرار وثیقه آزاد می باشد&lt;br /&gt;جعفر ابراهیمی فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی معلم دارای بیماری گوارش و دیسک گردن و عضو شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت&lt;br /&gt;فرزاد کلبعلی دانشجوی ترم آخردکتری جامعه شناسی سیاسی دانشگاه تهران بازداشت 16 آذر&lt;br /&gt;محمد رضایی جلایی پور دانشجوی جامعه شناسی در ستاد میر حسن موسوی فعالیت داشته است&lt;br /&gt;سمیه توحید لو دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران در ستاد میر حسن موسوی فعالیت داشته است&lt;br /&gt;جلوه جواهری دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه شیراز بازداشت 30آبان و یک ترم نیز از تحصل محروم گشته بود.&lt;br /&gt;زهرا پور عزیزی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران بازداشت در روز عاشورا&lt;br /&gt;محسن امانی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه پیام نور محل بازداشت میدان ونک&lt;br /&gt;ابراهیم خلیلی مقدم لیسانس جامعه شناسی بازداشت 27 شهریور و محل بازداشت میدان انقلاب&lt;br /&gt;سعید خسرو آبادی دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز بازداشت 16 آذر اکنون با قرار وثیقه 50 میلیون تومان آزاد می باشد و یک ترم محروم از تحصیل&lt;br /&gt;محسن فاتحی دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران دانشجوی ستاره دار&lt;br /&gt;حسین حیدری دانشجوی ارشد جامعه شناسی بازداشت&lt;br /&gt;زینب پیغمبر زاده دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران 2 سال حبس تعلیقی و 2 ترم محروم از تحصیل&lt;br /&gt;یاشار دارالشفا، دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران، پنجشنبه شب در هجوم ماموران امنیتی به خانه اش بازداشت شد&lt;br /&gt;سمیه رشیدی بازداشت در آذرماه 1388 فارغ التحصیل کارشناسی جامعه شناسی (ایشان در رشته کارشناسی ارشد مطالعات زنان قبول شدند اما به جهت ستاره دار بودن از ادامه تحصل باز ماندند. ایشان فعال در دفاع از حقوق زنان هستند.&lt;br /&gt;علی رفاهی بازداشت دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران&lt;br /&gt;محسن جعفری مقدم بازداشت دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران&lt;br /&gt;سمیه آشنایی دانشجوی جامعه شناسی که پس از سه ترم تحصیل به اتهام بهایی بودن از دانشگاه اخراج شدند&lt;br /&gt;سعید خسروآبادی دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی نیز از تحصیل محروم شد&lt;br /&gt;حسام سلامت” شاگرد اول کنکوردکترای جامعه شناسی که جامعه شناسی دانشگاه تهران قبول شده بود، از 30 خرداد گذشته درزندان است و به دوسال حبس تعزیری محکوم شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانشجویان محروم از تحصیل دانشجوی علوم اجتماعی&lt;br /&gt;مجتبی بیات 2ترم&lt;br /&gt;فرید هاشمی 2ترم&lt;br /&gt;جولان فرهادی 2ترم&lt;br /&gt;شاهو رستگاری 1ترم&lt;br /&gt;مصطفی احمد زاده 1ترم&lt;br /&gt;فرهاد قربان زاده 1ترم&lt;br /&gt;سحر رضازاده 1ترم&lt;br /&gt;پگاه حمزه ای 1ترم&lt;br /&gt;فاطمه هزار خانی 1ترم&lt;br /&gt;سارا اسمی زاده 1ترم&lt;br /&gt;الهه علی پور 1ترم&lt;br /&gt;احسان جوانمرد 1ترم&lt;br /&gt;سایر ارفیعی 1ترم&lt;br /&gt;زهرا کمالی 2 ترم&lt;br /&gt;مهدی حمیدی شفیق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنین دانشجویانی که به آشوب و بلوا متهم شده اند.&lt;br /&gt;لقمان قدیری دانشجوی کارشناس ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز&lt;br /&gt;سجاد فتاحی دانشجوی کارشناس ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز&lt;br /&gt;نسیم دالوند کارشناس جامعه شناسی&lt;br /&gt;ندا ضغیمی کارشناس جامعه شناسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقل از سایت &lt;a href="http://sociologyiniran.ning.com/forum/topics/2266184:Topic:56025?groupUrl=s&amp;xgs=1&amp;xg_source=msg_share_url"&gt;اندیشکده جامعه شناسی&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-7508723274789647255?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/7508723274789647255/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=7508723274789647255' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7508723274789647255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7508723274789647255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_11_01_archive.html#7508723274789647255' title='بازداشت و محرومیت جامعه شناسان'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5137456409532652071</id><published>2010-11-06T20:06:00.001+03:30</published><updated>2010-11-13T14:27:28.431+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علوم انسانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>تکیه زدن برجای استالین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt; آنها که جامعه شناسی را اسلامی می خواهند!&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ابتدای انقلاب پنجاه وهفت تاکنون جامعه شناسی رشته ای مسئله ساز بوده است. وشریعتی که زمانی نماد روشنفکری و ایستادگی در مقابل سنتهای نادرست بود و درصدد تفسیر نوینی از مذهب اسلام، جوانان بسیاری راجذب جامعه شناسی می کرد. نامی ممنوع که کتابهایش نیز کمابیش پنهانی دست به دست می گشت. و ناگفته همراهی جامعه شناسی با نام او ورود به عرصه ای ممنوع بود.&lt;br /&gt;زمان می گذشت و شریعتی رنگ می باخت اما جامعه شناسی خود را می یافت . رها از غبار ایدئولوژی ها و بازی های سیاسی ای که بلد نبود. &lt;br /&gt;جامعه شناسی راه خود می رفت و می رود؛ آکادمیک و علمی، اما گویی دیگران آن گونه می خواهندش که «باید»...&lt;br /&gt;در تمام مدتی که در دانشگاه جامعه شناسی خواندم و درس دادم و پژوهش کردم نه به من آموختند و نه من به کسی آموختم که جامعه شناسی باید در ید قدرت باشد یا برعلیه آن. جامعه شناسی، جامعه شناسی است، مانند هر علم دیگری. مانند فیزیک و شیمی. فقط حوزه مطالعه شان فرق می کند و آرزوی بنیانگذار جامعه شناسی نیز جز این نبوده است.&lt;br /&gt;و حال پرونده جدیدی برای جامعه شناسی باز شده است که در عمر نسبتا کوتاه جامعه شناسی بی سابقه است. آنان جامعه شناسی را اسلامی می خواهند! و این استالین و هم حزبی هایش را به یاد می آورد که جامعه شناسی را مارکسیسیتی می خواستند! بماند که داستان استالین به پایان نرسید و پرونده ی مارکسیست گرایی اش(که با مارکسیسم فاصله ها داشت)بسته شد و فقط از آن جامعه ای با انواع مشکلات علمی وعقب ماندگی های علمی... برجای ماند. بماند که جامعه شناسی مارکسیستی تکیه گاهی بنام مارکس و آرا و نوشته هایش داشت، آرایی که بهر حال متعلق به دوره مدرن است و اگر بعد ایدئولوژیک آن را کنار بگذاریم خدمتها به جامعه شناسی کرده است، جایگاه جامعه شناسی اسلامی و تکیه گاهش در کجاست؟!( نهایتا ابن خلدون و فارابی و ابن سینا؛ اندیشمندان ماقبل مدرنی که این واژه برایشان نامانوس است چه رسد به محتوای مدرن آن)&lt;br /&gt;دیروز در دفترچه ثبت نام رشته های کارشناسی ارشد دیدم رشته جدیدی بنام جامعه شناسی انقلاب اسلامی نشانده اند(مجموعه پژوهش اجتماعی با دو گرایش جامعه شناسی انقلاب اسلامی و پژوهش اجتماعی)!&lt;br /&gt;وقتی دکتر حسابی که دکترای فیزیک هسته ای داشته است به ایران می آید و از شاه وقت می خواهد که بودجه ای در اختیارش قرار دهد که دانشگاهی برای آموزش علم فیزیک تاسیس کند از او می پرسند فیزیک دیگر چیست؟ وقتی توضیحات دکتر حسابی فایده نمی بخشد می گوید همان شیمی است و وقتی شاه از شیمی هم چیزی نمی داند، می گوید زیست شناسی است و دست آخر شاه نتیجه می گیرد که شما می خواهید کیمیاگری را آموزش دهید!! و به او بودجه ای برای ساخت دانشگاه پلی تکنیک می دهد... به قول فلاسفه البته این قیاس مع الفارق است اما آن ها که پسوند انقلاب اسلامی را به جامعه شناسی چسبانده اند احتمالا گمان می کنند جامعه شناسی همان تاریخ است که باید در چارچوب یک زمان مشخص قرار گیرد ( آن هم نه تاریخ مدرن که تاریخ به روایتی که میرزابنویس های دربار می نوشتند)&lt;br /&gt;این تکیه زدن بر جایگاه استالینی است که دیگر نه جایگاهی دارد و نه آبرویی. و جامعه شناسی دارد هم پای دیگر علوم در همه دانشگاه های دنیا گام به گام با فرضیه هایش و نظریه هایش و روش های علمی اش به پیش می رود. گالیله را به توبه وادار کردن آیا زمین را از چرخیدن به دور خورشید بازداشت؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5137456409532652071?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5137456409532652071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5137456409532652071' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5137456409532652071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5137456409532652071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_11_01_archive.html#5137456409532652071' title='تکیه زدن برجای استالین'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-978012384967142791</id><published>2010-11-02T02:01:00.004+03:30</published><updated>2010-11-06T20:13:34.048+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علوم انسانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>دفاع از جامعه شناسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;جامعه شناسی وقتی متولد شد که جامعه ی غربی بعد از انقلاب صنعتی با اوج گیری مهاجرت به شهرها، صنعتی شدن نوپا، رشد آگاهی و بالا رفتن میزان آسیبهای اجتماعی روبرو بود و از همه مهمتر این تولد همراه بود با مطرح شدن چیزی بنام «جامعه» (و نه خدا و مذهب و فلسفه و سیاست)  و اعلام این که « جامعه ورای افراد تشکیل دهنده اش است و جامعه می اندیشد و عمل می کند و ...» و این که واقعیت اجتماعی آن چیزی نیست که بخواهیم یا بتوانیم آن را پنهان کنیم؛ زیرا او در ساختارهای اجتماعی جریان دارد و حضورش را اعلام می کند. &lt;br /&gt;واقعیت اجتماعی امر اخلاقی نیست که بخواهیم نصیحتش کنیم، فلسفه نیست که بتوانیم مدتی به فراموشی بسپریمش یا به گونه دیگری تاویلش کنیم. او خودش را با واقعیت های اجتماعی دیگر می نمایاند و در ارتباط متقابل با انها وارد عمل می شود. « پدیده اجتماعی با پدیده اجتماعی بررسی می شود و شناخته می شود» &lt;br /&gt;هر پدیده اجتماعی کارکردی دارد که به مدد آن در جامعه حضور دارد و کسی نمی تواند آن را با بخشنامه و اساس نامه حذف کند . کارکردها، دژ کارکرد می شوند ، پنهان می شوند، اما نابود نمی شوند. آن ها مثل سلول های حیاتی زنده اند ولو کسی آن ها را نبیند. .. آن ها در رگ و پی ساختارهای اجتماعی حضور دارند تا زمانی که ساختارها به آن ها نیازداشته باشند. &lt;br /&gt;تضاد ویژگی دیگر پدیده اجتماعی است. تضاد در جامعه و با جامعه است. نه نابود می شود و نه جامعه را نابود می کند. تضادها نیزبرای جامعه کارکرد دارند و.....&lt;br /&gt;و بسیاری ویژگی های دیگر که هرکدام از جامعه شناسان آن را کشف کرده اند و به علم جامعه شناسی افزوده اند.&lt;br /&gt;جامعه شناسی ایدئولوژی نیست، اساسنامه سیاسی نیست، دستورالعمل اخلاقی نیست، راه رستگاری هم نیست. &lt;br /&gt;جامعه شناسی یک پدیده اجتماعی است با جامعه متولد شده و در جامعه رشد می کند و پدیده های اجتماعی ( نه توصیه های اخلاقی یا قوانین سیاسی یا بخشنامه های اداری)  دلیل ایجاد وبقای آن هستند. مدرنیسم یکی از این پدیده های اجتماعی است که منجر به زاده شدن این علم شد اگر با مدرنیسم توانستیم خداحافظی کنیم با جامعه شناسی هم خواهیم توانست . این تازه فقط یکی از آن پدیده های اجتماعی است که  در رشد و نمو جامعه شناسی دخالت داشته است.&lt;br /&gt;این روزها سخن بر سر محدود کردن، خانه نشین کردن و حذف دوازده رشته علوم انسانی بر سر زبان است. جامعه شناسان، اندیشمندان حوزه علوم سیاسی، روانشناسان، حقوقدانان و دانشجویان این رشته ها  ظاهرن آرامند اما وقتی  سخن آغاز می کنی آن لایه پنهانی خود را آشکار می کند. نگرانی، اضطراب و ناامنی.... امروز دانشجویی با نگرانی از چرایی این حذف پرسید و من شروع کردم به دفاع از جامعه شناسی و در پایان دریافتم که جامعه شناسی نیازی به دفاع هم ندارد او همه لوازم کارکردی را برای حضور در جامعه دارد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-978012384967142791?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/978012384967142791/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=978012384967142791' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/978012384967142791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/978012384967142791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_11_01_archive.html#978012384967142791' title='دفاع از جامعه شناسی'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-674852796970463548</id><published>2010-10-11T14:45:00.001+03:30</published><updated>2010-11-06T20:14:17.022+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>روزی روزگاری خرافات</title><content type='html'>یادم میاد بچه که بودم کاغذهایی به دستم می رسید که کسانی از لای در حیاط می انداختند داخل یا در مساجد و حرم امام رضا لای قران و مفاتیح می گذاشتند ؛ که توش مطالبی با این مضمون نوشته شده بود: «دیشب پدرم خواب دیده که امام رضا ناراحت است و وقتی از او دلیلش را پرسیده ایشان گریه کرده اند و بعد جواب داده اند ناراحتم از زنانی که لباس مردانه می پوشند و در خیابان راه می روند....( البته مضامین کمی فرق داشت؛ گاهی در باره مردانی بود که چشم چرانی می کردند... یا زنانی که در خانه با شوهرشان بدرفتاری می کردند و... اما یک وجه مشترک داشت مضامین آنچنان از کلیت برخوردار بود که خواننده به خودش شک می کرد که شاید این نگرانی امام یا پیامبر شامل او هم بشود مضامینی مثل لباس مردانه، بدرفتاری با شوهر، چشم چرانی و...) و در پایان نوشته این نکات می آمد: پرسیدم من باید چه کنم؟ وظیفه من چیست؟ ایشان عرض کردند برو و همه مسلمانها بگو که دل ما از آنهایی که این کارها را می کنند خون است و... ای کسی که این نوشته را خوانده ای بدان که این عریضه ای از طرف امام ... است و بر تو واجب و لازم است که از روی آن چهل بار بنویسی و به چهل نفر بدهی اگر این کار را نکنی تا چهل روز دیگر کور می شوی...( گاهی می میری...یا والدینت را ازدست می دهی ... یا یکی از عزیزانت بیماری صعب العلاجی می گیرد و....)&lt;br /&gt;خب کمابیش دوران این نوع نوشته ها گذشته و لااقل در بین افراد باسواد از رونق افتاده و کسی از ننوشتن این مطالب و عدم انتشار آن هراسی به دل راه نمی دهد.اما به مطلب زیر توجه کنید:&lt;br /&gt;« یک استثنا در اکتبر 2010 : پنج جمعه، پنج شنبه و پنج یکشنبه همه در یک ماه وجود دارد. فقط 823 سال این اتفاق می افتد که با خبردادن تبدیل به کیسه های پول می شود به هشت نفر از دوستانتان خبر دهید و برکت در چهار روز بدستتان می رسد. براساس فنگ شویی»&lt;br /&gt;این متن اس ام اسی بود که چند روز پیش بدستم رسید در این باره نظرتون چیه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-674852796970463548?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/674852796970463548/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=674852796970463548' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/674852796970463548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/674852796970463548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_10_01_archive.html#674852796970463548' title='روزی روزگاری خرافات'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-4185658547269576014</id><published>2010-09-26T20:57:00.001+03:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.567+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هنر'/><title type='text'>چالشهای زنان هنرمند ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;کسی را می شناسم من&lt;br /&gt; دیروز با دوستی صحبت می کردم درباره آموزشهای هنری و معضلاتش در ایران... تا به اینجا رسیدیم که چندین ساله اموزش دختران به اجازه والدین –پدر- وابسته شده.  از فرستادن آنها به مدرسه بگیر تا دانشگاه و اموزشگاههای هنری ... و حالا که بالاخره به هر دلیلی راه برای آموزشهای عمومی نسبتن هموار شده آموزشهای هنری همچنان درگیر پیچ و تابهای تعصبات و باورهای عرفی و دینی و... باقی مونده. وقتی سرگذشت زنان آواز یا موسیقی یا سینما و تئاتر را در ایران می شنویم حس عجیبی پیدا می کنیم از مبارزه انها برای یک خواسته ی خیلی ساده مثلن خواندن یا بازی کردن روی صحنه یا .. و اندوهی که وجودمان را فرا می گیرد از رنج ومحنتهایی که آنها نسبت به همگنان مردشان در همان رشته متحمل شده اند کسی مثل پوران با آن صدای اسمانی و زلال که آخرش هم سرطان امانش را می گیرد یا هایده  و دلکش و ... یا هنرمندانی مانند سوسن تسلیمی و شهلا ریاحی و ... ولی اینها هرچند به دشواری بالاخره توانسته اند به پایگاه خود دست یابند. اما در زمانه ی کنونی راه هنر و آموزشهای هنری آنچنان ناهموار است که می بیبنیم در این سی ساله در عرصه آواز، ستاره ای ندرخشیده است و در عرصه موسیقی و تئاتر و سینما هم هرکسی هنری نشان داده است، خیلی زود به حاشیه رفته که ستاره سازی ممنوع بوده است و.. &lt;br /&gt;ما در بررسی ممنوعیتها برای آموزشهای هنری دختران با سه عرصه روبروییم: عرصه خصوصی و عرصه عمومی و عرصه دولتی.&lt;br /&gt;در عرصه دولتی از ابتدای انقلاب تاکنون تلاش بر محدودیت و ممنوعیت زنان در هنر بوده است . از موسیقی و رقص و آواز و بازیگری بگیر تا مجسمه سازی و نقاشی و ... و تلاش شده است که خلاقیتهای هنری زنان یا کاملن نادیده گرفته شود یا با وضع قوانینی محدود کننده  به خاموشی گراید و یا به عرصه های دیگری که به نظر آنها کم خطرتر!!! قلمداد می شده  سوق داده شود مثل عکاسی و نقاشی و بویژه صنایع دستی...  قوانینی که در بطن خود اشاعه دهنده ی انواع توهینها به زنان هنرمند بود . وقتی قانون به صراحت دلیل محدودیت زنان در عرصه بازیگری یا آواز را و دلیل ممنوعیت رقص را اشاعه فحشا اعلام می کند آیا راه برای این تصوربازنخواهد شد که زنان بازیگر یا خواننده در معرض فسادند و رقصنده ها هم که کلن فاسدند؟! و کدام زنی هرچند مقتدر می تواند در مقابل چنین تندبادی بایستد؟ که در جامعه ما ایستاده اند!&lt;br /&gt;برای مقایسه بهتر خواننده ای مثل هایده را در نظر بگیریم . او فقط با مخالفت پدرش و همسرش روبرو بوده است و وقتی از سلطه آنها خود را رها می کند دیگر با موانع قانونی و عرفی که قانون به آن دامن می زند روبرو نیست. &lt;br /&gt;بنابراین این عرصه بررسی قوانینی را  دربرمی گیرد که بنایش محدودیت زنان است  و از بازگویی آن نیز هیچ ابایی نداشته اند. این قوانین به همه عرصه های هنری و حتی ادبیات و داستان و شعر نیز هجوم آورد؛ خلق هر اثر هنری برای زنان، توسط زنان و درباره زنان باید تابع قوانینی خاص می شد؛ سانسور.&lt;br /&gt;بنابراین قوانین :&lt;br /&gt;زنان در برخی عرصه ها مطلقن نباید فعالیت کنند؛ آواز، رقص&lt;br /&gt;زنان در برخی عرصه ها با رعایت قوانین که به مراتب سخت تراز قوانین مربوط به مردان در همان زمینه است می توانند فعالیت کنند مثل بازیگری سینما و تئاتر و موسیقی ( موسیقی با محدودیت بیشتری)&lt;br /&gt;زنان می توانند به فعالیت هنری خود با رعایت بسیاری از شرایط و نه صرفن قوانین ادامه دهند. هنرهایی مثل عکاسی و صنایع دستی و خطاطی( ین شرایط نانوشته به حداقل رساندن روابط و برخورد زنان با مردان است)&lt;br /&gt;حضور زنان در سوژه های هنری باید با رعایت اخلاق و تقوایی باشد که سفارش شده . آنها باید عفیف، نجیب، آرام، متین، محجبه باشند طوری که گویی در اجتماع زنی برخلاف اینها وجود ندارد. حتی سخن گفت از اشیا با صفاتی که ممکن است یادآور زنانگی باشد ممنوع است . سخن گفتن در ادبیات داستانی از سینه کوه و اتاق لخت و...&lt;br /&gt;باری برعرصه دولتی حرجی نیست که آنها به قصد قربه الی الله آمده اند و می خواهند خلایق را راهی بهشت کنند آنهم فقط از راه خودشان و باور ندارند که راههای رسیدن به خدا به اندازه خلایق است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در عرصه عمومی اما داستان چیزی دیگری است مردم چه مرد و چه زن دوست دارند آواز زیبای زنی را بشنوند یا حتی به حرکات موزون و طناز او نگاه کنند و گاهی از او تقلیدی هم بکنند یا فیلمهایی را ببینند که زنان هنرپیشه بدون حجاب در آن باز ی می کنند مثل فیلمهای قبل از انقلاب اما دوست دارند اینها مربوط به گذشته باشد.  آنها از هنرمندی که امروزه آنهم در ایران این کار را بکند خشنود نیستند. آنها بهتر می دانند هنرمندان در همان لس انجلس به کار خود مشغول باشند یا فیلمها همان فیلمهای قدیمی فردین و بیک و بهروز  و ... باشد. حالا اگه خیلی دلشان خواست اجرای زنده ای هم ببینند میروند دوبی یا ارمنستان و برمی گردند.در ته ذهن اینها هنرمندان فاسدند و دامن خانواده شان را آلوده می کنند!&lt;br /&gt;انها عادت دارند درباره زندگی شخصی هنرمندان پچ پچ کنند و حتی آن را وارونه نشان دهند. برخورد عرصه عمومی به خصوص در مردان معطوف به  دخترانشان است؛ مبادا ورود آن ها یا ارج گذاریشان باعث کشش دخترشان به این نوع هنر شود ! بازگشایی مدارس هنری دخترانه شاید یکی از نگرانی های عمده عرصه عمومی است که عرصه دولتی آن را پوشش می دهد. (وقتی قوانین با قید رواج فحشا و فساد از هنر یاد می کند) جامعه طالب زیبایی از هر نوعی هست اما نمی خواهد در خلق آن شراکتی یا دخالتی داشته باشد. تغییر این عرصه به زمان و اموزش نیاز دارد.&lt;br /&gt;و اما عرصه خصوصی که فاصله ظریفی با عرصه عمومی دارد و روابط خانواده و اعضایش را دربر می گیرد. در جامعه ی  ما همواره مردان تصمیم گیرنده اند بنابراین سرنوشت هنری دختران نیز در ید مردان خانوده اعم از پدر و برادر و همسر است. که طبیعتن با توجه دو عرصه عمومی  و دولتی و نگاه غضب آلود آنها به هنر کمتر پدر یا برادری یا همسری این عرصه را برای زنان هنرمند باز می گذارد. اگرهمسر شهلا ریاحی پای او را به عرصه هنر باز کرد که این هنرمند از او سپاسگزاری می کند، به این دلیل بود که سایر عرصه ها ممانعتی نداشتند. اما اکنون زنان و مردانی می توانند دخترانشان را در این عرصه یاری دهند که باورهایی را که در عرصه عمومی و دولتی رایج است باور نداشته باشند و بتوانند در دخترانشان این مقاومت را ایجاد کنند که بدون هراس به خلاقیتهای هنری شان ادامه دهند.&lt;br /&gt;اما متاسفانه مردانی را می شناسم ، به وفور، از یادگاران دهه شصت که همنوا با عرصه دولتی و عمومی به تحقیر و ممنوعیت و محدودیت دخترانشان در فعالیتهای هنری مشغولند و استعدادها را می سوزانند و اگر دوره هایی از کتاب سوزی در حافظه تاریخ مانده باشد اینهم دوره ای است از سوختن استعدادها...&lt;br /&gt;و خوشبختانه زنان و دخترانی را می شناسم من ، به وفور، که علیرغم همه موانع و محدودیت های نفس گیر به آموزشهای هنری مشغولند. سازهایی که در خفا نواخته می شود، صداهایی که در خفا به آواز بلند می شود و بومهایی که در خفا رنگ می گیرد.... زنانی که حتی از پشتوانه ی یاری مردانی چون همسر اسماعیل  ریاحی، قوامی، خالقی،... محرومند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-4185658547269576014?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/4185658547269576014/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=4185658547269576014' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4185658547269576014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4185658547269576014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_09_01_archive.html#4185658547269576014' title='چالشهای زنان هنرمند ایرانی'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-7763312719437098955</id><published>2010-09-09T22:25:00.002+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.568+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>لایحه حمایت از خانواده: تبدیل خانواده به خانه سکس!؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;گفتگوی رادیو فردا درباره نقد لایحه حمایت از خانواده با علی طایفی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لایحه حمایت از خانواده که درطی سالهای اخیر ازسوی جناح محافظه کار نمایندگان مجلس درایران طرح و پیگیری شده است. این لایحه بانگرش مردخواهانه در ضدیت کامل با حقوق زنان و حتی کودکان در جامعه تدوین شده است. دراین قسمت از گفتگو به ابعاد دیگری از پیامدهای تصویب این لایحه پرداخته می شود.در حالى که همه گروه هاى مختلف زنان از مدرن تا سنتى، از اصلاح طلب تا محافظه کار، یکپارچه در تلاش اند تا جلوى تصویب این لایحه را بگیرند، در گفت و گوى ویژه این هفته رادیو فردا، على طائفى، جامعه شناس ساکن سوئد، پاسخگوى پرسش هاى ماست. پرسش هایى که در پى کنکاشى در حال و آینده زندگى مردان ایرانى و تاثیر تصویب لایحه حمایت از خانواده بر آنهاست.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://alitayefi.persianblog.ir/post/189/"&gt;ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-7763312719437098955?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/7763312719437098955/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=7763312719437098955' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7763312719437098955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7763312719437098955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_09_01_archive.html#7763312719437098955' title='لایحه حمایت از خانواده: تبدیل خانواده به خانه سکس!؟'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-6568764134897465225</id><published>2010-09-08T14:42:00.001+04:30</published><updated>2010-09-08T14:55:28.416+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دهه شصت'/><title type='text'>محسن نامجو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;i&gt;«همش دلم می گیره...» &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دلم برای شنیدن آواز جدیدی از او تنگ شده. وقتی آهنگاشو می شنوم حس خوبی از تازگی بهم میده؛ با خودم میگم:اینا اون حرفاییه که منم دلم می خواسته بگم اما زبان گفتنش رو پیدا نکردم! شروع مدرسه ها، شاید، منو یاد آهنگ &lt;b&gt;«دهه شصت» &lt;/b&gt;انداخت:&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که خرید مادر/کیف مدرسه؛ قرمز،چمدانی، کلاس اول با کلید./ روزی که سخت حل می شد/ اصل هندسه/ دبیر همدانی /صد کاروان شهید./ روزی که مرد خواهد جان بچگی/ روزی که حسرت واجب است بر تو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفت از یاد/ روزی که داد بر باد / شهر کلان که روزی علی آباد.../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ تا باد چنین باد/ دادوبیداد/ که تا باد چنین باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که خط کش تصویری شکست/ میانه ی تنبیه/ روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود./ روز درک تضاد، تبعیض/ تفاخر، ترجیح/ روزلکه ی آب شور چشمت،/ بر غلط دیکته..../ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو/ روز حسرت یک یارفیکس بودن در تیم مدرسه/ روز اشاعه سخنان نوآموخته/ روز تعریف پرهیجان فیلم هندی/ روزی که رید بر تو دختر همسایه / روزی که درید پدرت را کشور همسایه/ روزی که مرد از در بسته، ز پنجره تو آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که دو کانال بود/ یک به جنگ می رفت،/ از دو واتو واتو آمد./ روزی که رفت از یاد / روزی که ماند در یاد / شهرکلان که روزی علی آباد بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود/ روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود/ روزی که ریش/ روزی که زیر بغل پاره/ روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود/ روزی که دادرس هنوز مایکل نبود، کرک بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که چمران در پارک وی آرام خسبید/ روزی که فوزیه در کربلا شد شهید/ روزی که شاه رفت، جمهوری اجرانده شد/ &lt;br /&gt;روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود/ روزی که مهتاب بود/ سراب ناب بود/ آن نوشابه که هشت ساله کنار / حضرت معصومه خوردمش/ مادر خریده بود/ سبز بود/ سون آپ بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که شهوت هنوز در نیمه شهر بود/ روزی که در استعاره ی فلک/ قطره، بحر بود/ روزی که دنیا تمام می شد/ هر هفته/ جمعه ها، غروب/ روزی که آخرین لذت گزارش هفتگی بود/ روزی که رفت از یاد/ روزی که ماند در یاد/ شهرکلان که روزی علی آباد بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که سرد بود/ حرام شطرنج و تخته نرد بود/ تنها حلال باری/ این رنگ و روی زرد/ تنها حلال/ افیون و گرد بود/ روزی که یاد بزرگان/ دیدارها/ قلب درد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که پایان بود/ پادگان بود/ تهران نبود/ خیابان بود/ دشت آزادگان بود/......*/ خشم شدید برف روب فقیر/ روح جهان کارگری/ پله ی عبور/ انگشت یخ زده ی پسرک روزنامه فروش/ یخ شکسته با اشاره ی انگشت/ عقده به تیراژ پنج هزارتا/ از آسمان میکروفن می بارید/ جبرا"/ گوساله هم یکی را بلعید/ سهوا"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر به نام نل/ در هیاهوی شهر بود/ در جستجوی عدن ابد/ پارادایس بود/ در پشت موهای ریخته بر چشم/ برادرش یابوهای منفصل/ از گردن پدربزرگ/ در لای چرخ کالسکه/ در لای عین چرخ کالسکه/ در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه/ در لای چرخ چرخش/ اینهمه بازی روزگار:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسی رنج بردیم در این سال سی&lt;br /&gt;که فقط رنج برده باشیم... مرسی... مرسی....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;اگه تا حالا نشنیدین برین گوش کنین..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*جای خالی را نتونستم خوب بشنوم اگه برام بفرستید ممنون میشم.&lt;/i&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-6568764134897465225?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/6568764134897465225/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=6568764134897465225' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6568764134897465225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6568764134897465225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_09_01_archive.html#6568764134897465225' title='محسن نامجو'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-7575968756839920256</id><published>2010-08-19T13:31:00.007+04:30</published><updated>2010-08-28T05:14:55.536+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>مسعود بهنود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/THhb3lTKyNI/AAAAAAAAAJY/rQLJ3Xlxjf0/s1600/Masoud-Behnoud--01.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/THhb3lTKyNI/AAAAAAAAAJY/rQLJ3Xlxjf0/s320/Masoud-Behnoud--01.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;برای روز تولدش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از روزی که با نوشته های او آشنا شده ام ، سعی کرده ام نه از خواندن نوشته ای از او بازمانم و نه از دنبال کردن گفتگوهایش در تلویزیون فارسی بی بی سی .&lt;br /&gt;او را از مقالاتش در روزنامه های توس و عصرآزادگان و بهار و بطورکلی روزنامه هایی که مخالفان اصلاحات آنرا روزنامه های زنجیری نامیدند، شناختم و بعد کتاب «دوحرف» و بعد «حرف دیگر» و بعد نوشته هایش در سایتش که هرشب انگار به خواندنش معتاد شده بودم. بخشی از پایان نامه ام در باره روشنفکران بود و با بسیاری از آنها مصاحبه کرده بودم. سال هفتاد و هشت بود و حال و هوای آن روزها بوی مرگ می داد و خبر قتل روشنفکران در گوشه و کنار. اما عجب آنکه هربار به هر کدام از روشنفکرانی که بیم جانشان می رفت زنگ زدم ، با اطمینانی وصف ناپذیر که هرگز از خاطرم نمی رود با من به گفتگو نشستند... هنوز خاطره آن دیدارها و گفتگوها را از یاد نبرده ام . دوستی به من شماره او را هم داد بارها و بارها زنگ زدم و کسی گوشی را بر نداشت. به دفتر روزنامه (شاید شرق یا بهار، چون آین روزنامه ها در مدت کوتاهی کار می کردند و تعطیل می شدند و با تغییر نام باز ادامه می دادند) رفتم،  شاید از آن طریق اثری از او بیابم اما منشی آنجا آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت آقای بهنود ایران نیست و چند روز بعد بود که خبر دستگیری اش را شنیدم و بعد آن متن دفاعیه در تلویزیون و اعلام کناره گیری و بازنشستگی او از روزنامه نگاری! و با خود اندیشیدم تو هرگز بازنشسته نخواهی نشد و هیچ کسی هم نخواهد توانست بازنشسته ات کند. روزنامه نگاری با جان تو عجین شده . &lt;br /&gt;کتابهای زیادی خوانده ام اما بی اغراق می گویم اصالت و صمیمیت و همدلی نابی در کلام او موج می زند که یکتا ست. «این سه زن»، «خانوم»، «امینه»، «از دل گریخته ها»، «دویست و هفتاد و پنج  روز بازرگان» ، « پس از یازدهم سپتامبر»،« در دربند اما سبز»، « از سید ضیا تا بختیار»،«کشته شدگان بر سر قدرت» و...همه ویژگی مشترکی دارند: زبانی شیرین و قصه گو و عاری از تعصب توام با عینیت روزنامه نگارانه  و مورخانه که مزیتی بی نظیر است. &lt;br /&gt;سالهایی خیلی پیشتر از آن که بهنود را بشناسم از شیرین سخنی کسروی در کتاب «تاریخ آذربایجان» و «تاریخ مشروطه» لذت می بردم و حسی از اعجاب در من برمی انگیخت. با اینکه معنی بسیاری از کلمات را نمی دانستم و باید مرتب به معنی لغات مراجعه می کردم، بازهم زبانش فاخر و شیرین بود. اما با نوشته های بهنود که آشنا شدم همان اعجاب بود و همان زبان فاخر و همان ادبیات شیرین که مرا به ستایش وامی داشت اما بهنود چیزی داشت که شخصی مانند کسروی کم می آورد؛ بهنود یک روزنامه نگار و نویسنده و تاریخ نگار بیطرف بود که قضاوت نمی کرد، دشمنی نمی ورزید، با کینه از کسی- از هیچ کس- سخن نمی گفت و برای همینها ستودنی است. کسی در تاریخ این مرز و بوم پیدا شده که شما ذره ای از کینه در چهره و زبان و نوشته او نمی یابید. زبان و نوشته ی او تاکنون هرگز از کسی به ناروا یاد نکرده و در ایفای نقش یک منتقد یا نویسنده ی بیطرف یگانه بوده است. &lt;br /&gt;قلم او در توصیف یک شاهزاده قاجار؛ خانوم ، همانقدر ملاحت و یگانگی و همدلی دارد که وقتی از هم بندی هایش در زندان اوین که مجرمین غیر سیاسی اند، می نویسد. در نقل حوادث تاریخی و حتی تفسیر آنها آنقدر بیطرف است که برخی را واقعا" عصبانی می کند. در توصیف شخصیت ها هرگز زبان جز به آنچه بوده اند، نگشوده است حتی آنها که تاریخ از خود رانده است. &lt;br /&gt;می دانم این نوشته در خور عزیزی چون او نیست اما می خواستم بهانه ای باشد که تولدش را تبریک بگویم و آرزوی سلامتی و شادابی برایش داشته باشم .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-7575968756839920256?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/7575968756839920256/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=7575968756839920256' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7575968756839920256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7575968756839920256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#7575968756839920256' title='مسعود بهنود'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/THhb3lTKyNI/AAAAAAAAAJY/rQLJ3Xlxjf0/s72-c/Masoud-Behnoud--01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5102103607472599428</id><published>2010-08-18T01:07:00.001+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.568+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دهه شصت'/><title type='text'>آن زن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امروز سالگرد بازگشت اولین دسته ی  اسرای ایرانی بود... این خبر مرا به سالهای دوری برد که هنوز جنگ جریان داشت و چشمهایی براه تا آنرا که انتظارش را می کشیدند بیاید، و دلهایی همیشه نگران و مضطرب. او را به یاد آوردم. سال 66 بود از دانشگاه تهران انتقالی گرفته بود یا انتقالش داده بودند؛ براحتی. در زمانی که انتقال گرفتن از یک دانشگاه به دانشگاه دیگر نشدنی بود تقریبا". اما او آمده بود و در حالیکه خودش را صبور و آرام نشان میداد توضیح می  داد که «همسرم اسیر شده ... ما شش ماه بود که با هم ازدواج کرده بودیم . او هم دانشجو بود، رفت جبهه... » خوب چطور تازه عروسش را گذاشت؟ « نه دیگه خیلی هم تازه عروس نبودم شش ماه زندگی کرده بودیم» و طوری شش ماه را می گفت که انگار زمان زیادی بوده... « برمی گرده.  زود... خودم خوابشو دیدم. هرشب خوابش رو می بینم. از اسیری حرفی نمی زنه انگار یه سفری رفته که زود برمی گرده...» و بعد به هم نزدیکتر شدیم به خانه اش رفتم که طبقه بالای منزل پدری اش بود و در ودیوار اتاقها پر از عکسهای او. جوانکی خوش چهره.  برایم گفت که بنیاد شهید مفقود الجسد اعلام کرده اما او قبول نکرده و زمانی گذشت تا گفت که خانواده شوهرش حتی مراسم ختم گرفته اند، حتی قبری دارد در بهشت رضا ... « اما من نه رفته ام و نه می روم و نه می خواهم قبول کنم. او برمی گرده.  وقت خداحافظی خودش گفت منتظرش باشم میاد» ... و ما هم به امیدهای او امید بسته بودیم و به خوابهای خوش او خوش بودیم. باور راسخی داشتیم که بر می گردد ... می دیدیم که کفشها و لباسهای مجلسی اش را گداشته بود که او بیاد تا بپوشد ولی نمی دانستیم از گریه هایی که در تنهایی داشت . گریه هایی که چشمان نازنینش را خیلی ضعیف کرد و کیسه اشکش را خشکاند و در آن سالها دوبار چشمش را عمل کرد تا فهمیدیم این چهره به ظاهر آرام و صبور درچه رنج جانکاهی است... اما او همچنان با سماجت انتظار می کشید. جنگ تمام شد.  اسرا آمدند تا آخرین دسته، تا آخرین نفر ... و گمشده ی او نبود... حالا دیگر همه ما درگیر ماجرا شده بودیم به خانه هر اسیر تازه از راه رسیده ای رفت تا نشانه ای از او بیابد و نیافت اما مرگش را باور نکرد ... روزی به من گفت «گمان می کنم او رفته کویت شاید هم در عراق عاشق زن دیگری شده و ماندگار شده ... شاید دچار فراموشی شده و خانواده اش را از یاد برده...»  و ما جرات نداشتیم بگوییم بنیاد شهید او را شهید اعلام کرده باورش کن... چند سالی از او دور بودم هشت سال  و و قتی دوباره برگشتم و دیدمش ازدواج کرده بود با مردی که دوستش نداشت ... برایم گفت که با خانوده اش به عراق رفته اند و همه جا سراغش را گرفته اند اما خجالت کشیده به پدر ش بگوید به کویت هم بروند... به مناطق جنگی رفته و آنجایی را که او  در آن جنگیده،  پیدا کرده اند، برایش کنده اند با بیل،  با بلدوزر... اما دریغ از کوچکترین اثر ... و با اندوهی آرام بدون آنکه اشکی بریزد گفت « ازدواج کردم شاید بیاید... می گویند وقتی به اوج نا امیدی برسی درهای امید باز می شود .. دوستش ندارم نه در حد او زیباست و نه در حد او مهربان و دوست داشنتی. فقط در یک جبهه می جنگیده اند... راستی اگر اثری از او دیدی یا شنیدی خبرم کن اسمش را که یادت هست ؟»  ....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5102103607472599428?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5102103607472599428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5102103607472599428' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5102103607472599428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5102103607472599428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#5102103607472599428' title='آن زن'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5780176763538453955</id><published>2010-08-09T06:22:00.001+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.570+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>ما باز هم می مانیم</title><content type='html'>یکی ازمواردی که فروید در رابطه با تابو مورد بحث قرار می دهد، این است که در جوامعی که تابوها اهمیت درخور توجهی دارند اعتقاد برآن است که اگر فرد به هر دلیلی، عمدی یا غیرعمدی تابوشکنی کند یا خواهد مرد یا به بیماری شدیدی دچار خواهد شد. (فروید تابو را امری ممنوع و مقدس و در عین حال وحشت زا تعریف می کند) &lt;br /&gt;درجلسه ی نسبتا" دوستانه ی دراین باره بحث می کردیم و مثالهایی هم که به ذهنمان میرسید بیان می کردیم. در رابطه با چیزی که در جامعه ما تابو است پرسیدم اگر فلان اتفاق بیفتد، چه می کنید؟&lt;br /&gt;پاسخ هرکس براساس باورها و تجربیاتش بود ونشان میداد شکستن این تابو برایش سخت است یا اهمیت چندانی ندارد . سه نوع جواب داده شد: حالت اول: شکستن این تابو برایش خیلی سخت بود و تصورش را هم نمی کرد. حالت دوم: این تابو را قبلن شکسته بود و شکستن آن برایش لذت بخش بود. حالت سوم: ابایی از شکستن این تابو نداشتند اما تاکنون  این کار را نکرده بودند اما به آن هم به عنوان امری مقدس نگاه نمی کردند.... &lt;br /&gt;هنوز بحث جریان داشت و به پایان نرسیده بود که کسی که این تابوشکنی برایش غیرممکن بود(حالت اول) دچار حالت تهوع و سرگیجه و افت فشار خون شد... و بقیه ی بحث را با حال بیمار گونه ای ادامه داد. ما وقتی حدس زدیم ممکن است از ناراحتی باشد سعی کردیم، بحث را ادامه دهیم و وارد حیطه ای که به نظر می رسید برای او مهم و مقدس یا تابو است نشویم.&lt;br /&gt;اما ماجرا به این جا ختم نشد پس از پایان جلسه او از طریق تلفن و اس ام اس شروع به فحاشی به کسانی کرد که در این مورد موضع خنثی داشتند و تاکنون تابو شکنی نکرده بودند...( حالت سوم) او ما را گمراه خواند و گفت که قصد گمراهی او را هم داشته ایم... توضیحات فایده چندانی نداشت زیرا او معتقد بود ما باید فردی را که از تابو شکنی خود حرف زده بود، از جلسه بیرون می کردیم. ما کوشیدیم با بیان آینکه ما باید با تساهل و احترام با هم زندگی کنیم و روابطمان را شکل دهیم، هرکسی عقیده اش را بیان کرده و جلوی ابراز عقیده دیگری را نگر فته و... فایده نداشت او سکوت ما را نشان تایید آن فرد خواند و وقتی گفتم ما در مقابل توهم همان سکوت را کردیم با قیافه حق به جانبی در آمد که او برحق است و باورهایش درست و بدون خدشه است، سکوت ما کار بدی بوده چون ما باید با صدای بلند او را تایید می کردیم. &lt;br /&gt;- ببین تو باید بتوانی با منطق باورهایت را توضیح بدهی، حالت تهوع  که چاره کار نیست ... ما هم مجبور نیستیم برای چیزی که به اندازه تو پای بندی نداریم موضع بگیریم.. که ... یکدفعه گفت: اینجا جای شما نیست . این مملکت به شما و امثال شما نیازی ندارد... و این جمله مثل یک تبر فرود آمد.&lt;br /&gt;این جمله را خطاب به دیگران زیاد شنیده بودم : «هرکس ناراحت است برود»«اینجا جای شما نیست»... اما هرگز پیش نیامده بود که کسی رودر روی من بایستد و با گستاخی یک دیوانه بگوید: اینجا جای تو نیست ناراحتی برو! هنوز درکابوس مجسمه های محصص و پاره شدن بومهایش غرق بودم که این  جمله مثل آوار بر سرم خراب شد... شنیدنش خیلی سنگین بود... آن هم برای بیان یک اندیشه  ساده و سانسور نکردن آن در در یک جلسه در بین چند نفر از دوستان! ... اگر هم قصد رفتن داشتم، نخواهم رفت. اگر هم بروم این مرز و بوم را به حال خود رها نخواهم کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5780176763538453955?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5780176763538453955/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5780176763538453955' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5780176763538453955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5780176763538453955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#5780176763538453955' title='ما باز هم می مانیم'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5444495220232124983</id><published>2010-08-08T01:39:00.001+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.570+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>ما می مانیم*</title><content type='html'>اذیت و آزار روشنفکران و دگراندیشان درجامعه ما امری دیرینه است. تاریخ ما همواره شاهد خانه به دوشی و غربت و فقر و هراس اندیشمندان بوده است. گاه پس از مرگشان و گذشت سالها بر فراز قرار می گرفته اند اما در زندگانی همواره در وحشت قداره بندان و زورمندانی بوده اند که ارزشی برای فکر و هنرشان قائل نبوده اند و نه تنها مجال اندیشیدن را بر آن ها تنگ می کرده اند که مجال زندگی را نیز از آنها می گرفته اند. در دالانهای تاریخ که قدم می گذاریم وارد تاریکخانه ای از ظلم و جنایت بر علیه آنها می شویم که باورش سخت دشوار است.&lt;br /&gt;در سی سال اخیر نیزما شاهد خانه بدوشی و غربت نشینی و مرگ های زود هنگام و دق مرگی هایشان بوده ایم. قتلهای زنجیره ای و تعقیب و گریزها و اخراج از مشاغل و انواع تهمت ها و سانسور و... به کنار! &lt;br /&gt;بیان سرگذشت هرکتاب، فیلم، نمایشنامه، موسیقی، مجسمه، وبلاگ، کنفرانس علمی و تخصصی،اجرای پروژه های علمی  همه و همه شبیه یک تراژدی است. تراژدی غم انگیزی که گاه حتی تحمل شنیدنش را نداریم. &lt;br /&gt;هفته پیش بهمن محصص درگذشت. در &lt;a href="http://www.marmosh.blogsky.com/"&gt;وبلاگ میزنم فریاد&lt;/a&gt; مطلبی درباره اش خواندم که یکی از اقوامش نوشته بود؛ محصص در آخرین سفری که به ایران داشته از آنها می خواهد مجسمه ها و بومهای نقاشی اش را نابود کنند. تبری بدست می گیرد و مجسمه ها را خورد می کند و با تیغ موکت بری هم به جان بومها می افتد. ... چندین شب است که این کابوس دست از سرم برنمی دارد. حتی تصورش وحشتناک است زندگی و عشق و هنرت در تمام عمر صرف خلق آثاری شود و بعد در آخر عمر آنها را نابود کنی! چرا که هیچ موزه و هیچ نمایشگاهی در ایران آنها را نپذیرفته. جامعه ی استبدادزده او را پس زده، و او نمی خواهد پس از گذشت سالها از هنرش دلجویی شود!&lt;br /&gt;گفتم داستان روشنفکری تراژدی یا جدال خاموشی است بین مرگ و زندگی. بین آفرینش و نابودی ... ویک اعتراض ساده جوابش: اینجا جای شما نیست. چرا اینجا مانده اید؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* عنوان کتابی از مسعود بهنود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5444495220232124983?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5444495220232124983/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5444495220232124983' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5444495220232124983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5444495220232124983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#5444495220232124983' title='ما می مانیم*'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-3333212676293859616</id><published>2010-08-05T01:41:00.003+04:30</published><updated>2010-08-06T08:17:28.606+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>قمرالملوک وزیری ندای آزادیخواهی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TFnYHntGNjI/AAAAAAAAAIQ/eAuGOR7AOE0/s1600/Qamar.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 262px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TFnYHntGNjI/AAAAAAAAAIQ/eAuGOR7AOE0/s320/Qamar.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5501666045238588978" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن                                    &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زآه شرر بار ، اين قفس را/ برشکن و زير و زبر کن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ /نغمه آزادی نوع بشر سرا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وز نفسی عرصه اين خاك توده را / پر شرر كن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انقلاب مشروطه با نام مبارزان راه آزادی توام است . آنها که در این راه قلم زده اند و زمینه های فکری آن را فراهم آورده اند، آنها که در این راه جان سپرده اند و ای بسا هرگز ثمره ی تلاششان را ندیده اند وآنها که ندای آزادی ملت ایران شده اند؛ همگی در حافظه تاریخی ملت ایران جای دارند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی از مهمترین دستاوردهای جنبش مشروطه خواهی آزادی زنان از قید و بندهای تعصبات سنتی ای بود که بویژه در دوران صفویان و قجرها اوج گرفته بود و هر ندای آزادی خواهی را در چاه استبداد فرو می نشاند. طاهره قره العین نمونه ای از این زنان است که حجاب از سر برمی گیرد و عمله ظلم با همان روسری خفه اش می کنند و در چاه می اندازندش. شعر معروف او را استاد شجریان خوانده است: گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو / شرح دهم غم تو را نکته به نکته موبه مو... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما تاریخ با همه آنکه مهدی اخوان ثالث دبیر گیج و گولش می خواند، گاه هنرنمایی ها دارد. نام جنبش مشروطه از نام عارف قزوینی و شیدا و درویش خان و ایرج میرزا و بهار و.. جدا نیست اینان ستاره هایی اند که هرگاه ملت ایران در حافظه اش آزادیخواهی را جستجو کرده با تصنیف های به یاد ماندنی شان درخشیده اند. اما همراه با یادآوری این تصنیف ها صدایی نیز در گوشها طنین می اندازد؛ صدای قمرالملوک وزیری. صدایی که از ته دل می خواند: مرغ سحر ناله سر کن... صدایی که با آن نیرو و نشاط و زنگ مخصوص خود به آزادی گرمی می بخشد و به زنان نیرو. ( استاد نی داود در وصف صدای قمر می گوید صدایی گرم و قوی)&lt;/p&gt;&lt;p&gt; امان از این دل که داد... فغان ازین دل که داد... ای داد ازین فریاد ازین دل من ... ای داد ازین سرو آتشین دل من... این نخستین تصنیفی بود که از او شنیدم و هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد. صدایی زنانه که هنوز پس از گذشت سالها ستونهای فرسوده جامعه استبداد زده ی مردسالار را می لرزاند...صدایی که هنوز ممنوع است. صدایی که پرده های ضخیم استبدادرا می درد و با پویایی و نوگرایی و زیبایی به جدال ارتجاع می رود و اما نام او که توامان آزادیخواهی است با جنبش مشروطه خواهی مردم ایران رقم خورده است . چهارده مرداد روز تولد مشروطه در سال 1324 و روز مرگ او در سال 1338 ! یادش پر رهرو باد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; مطالب دیگر در باره ی قمر موسیقی ایران را در &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%88%DA%A9_%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://p30city.net/showthread.php?t=24670"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-3333212676293859616?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/3333212676293859616/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=3333212676293859616' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3333212676293859616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3333212676293859616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_08_01_archive.html#3333212676293859616' title='قمرالملوک وزیری ندای آزادیخواهی'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TFnYHntGNjI/AAAAAAAAAIQ/eAuGOR7AOE0/s72-c/Qamar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-1269615912712404883</id><published>2010-07-24T23:18:00.006+04:30</published><updated>2010-07-25T20:34:15.607+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>در سوگ بامداد، که فخر کلمه بود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TEs5UJWyRSI/AAAAAAAAAHI/yYs2LTgWguE/s1600/sh.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img src="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TEs5UJWyRSI/AAAAAAAAAHI/yYs2LTgWguE/s320/sh.jpg" width="320" border="0" height="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;زاری در باغچه بس تلخ است&lt;br /&gt;زاری بر چشمه ی صافی&lt;br /&gt;زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است&lt;br /&gt;زاری بر شراع بلند نسیم&lt;br /&gt;زرای بر سپیدار سبز بالا بس تلخ است.&lt;br /&gt;بر برکه ی لاجوردین ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟&lt;br /&gt;مطرب گورخانه به شهر اندر چه می کند&lt;br /&gt;زیر دریچه های بی گناهی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بگذار برخیزد این مردم بی لبخند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بگذار برخیزد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابستان  سال 79 است. همان سالی که مرگ داس بدست بر در خانه ی هنرمندان و شاعران ایستاده بود. بامداد بزرگ در بیمارستان ایرانمهربستری است و کسی گمان مرگش نمی کند که تحملش از حد برون است نه اینکه گمان کنی دوستدارانش را سودای عمری ابدی در سر است یا او را قدیس می انگارند، نه او شاعر کوچه است که با گوشت و پوست و خون خود زندگی را و رنجها و شادی هایش را لمس می کند و خود سالهاست که در جدال مرگ و زندگی قلم از دست ننهاده که می داند عمر کوتاه است. دوستدارانش بر در بیمارستان ایرانمهر و راهروهای آن در آمد و شدند که از هوایی که نفسهای آفریینده زیباترین و پرشکوه ترین واژه های زبان فارسی تنفس می کند آنها نیز تنفس کنند که او در پی هوای تاره است و اینان نیز. سالهای سال است.  آنها برای جان باختگی در راه  او  نیامده اند که راه او را نیازی به جان باختن نیست، راه او عشق است و زیبایی و دانایی.&lt;br /&gt;و خبر عاقبت فرود می آید:&lt;br /&gt;« با تخلص سرخ بامداد به پایان بردم&lt;br /&gt;لحظه لحظه ی تلخ انتظار خویش»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او که نمی خواست اسطوره باشد، اسطوره شد. در پی جاودانگی نبود و جاودانه شد... و در روز بدرود که سرودهایش دهان به دهان می گشت و چنان شوری و جسارتی در بین بدرودکنندگانش برپا کرده بود، نمی دانستی شادمان باشی که شعرش که ممنوع بود بر سر همه زبانها جاری بود، یا در سوگش بگریی که دریای اشک کم بود...شگفت ترین بدرودی که بدرودکنندگان با صدای بلند شعر می خواندند، دست می افشاندند و می گریستند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و کلمه سخت تنها بود ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و مرگ همچنان داس به دست ایستاده بود، در همه، جا سیاه پوش و افراشته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مصاحبه با آیدا در آستانه &lt;a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/559"&gt;یازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو را در اینجا&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TEs5kMNJyeI/AAAAAAAAAHQ/p4jLFhm3yhU/s1600/sh2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img src="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TEs5kMNJyeI/AAAAAAAAAHQ/p4jLFhm3yhU/s320/sh2.jpg" width="320" border="0" height="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-1269615912712404883?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='enclosure' type='' href='http://www.shamlou.org/index.php?q=node/559' length='0'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/1269615912712404883/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=1269615912712404883' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1269615912712404883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1269615912712404883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_07_01_archive.html#1269615912712404883' title='در سوگ بامداد، که فخر کلمه بود'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TEs5UJWyRSI/AAAAAAAAAHI/yYs2LTgWguE/s72-c/sh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8331728905459967522</id><published>2010-07-19T17:07:00.005+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.571+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علوم انسانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>غربت علوم انسانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;علوم انسانی و نظریه‌های جامعه‌شناسی، یکی از محورهای اصلی کیفرخواست دادستان تهران علیه اعضای حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب در نخستین دادگاه موسوم به «کودتای مخملی» در شهریور ماه سال گذشته بود. و نظریه های ماکس وبر، هابرماس و جان کین نیز در این دادگاهها مورد انتقاد قرار گرفت و پس از آن این جریان همچنان ادامه دارد...&lt;br /&gt;اخیرا" صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه جمهوری اسلامی، از ترویج علوم انسانی و به ویژه تئوری‌های روانشناسی و جامعه شناسی در ایران انتقاد کرده و آن را ناهمخوان با پیش‌فرض‌های دینی دانسته است.&lt;br /&gt;او در انتقاد به ترویج علوم انسانی در ایران گفته: «در کشوری که بنای آن توحید و ایمان به حق تعالی بوده و براساس قرآن شکل گرفته، آیا درست است بر علوم انسانی اتکا کند که پیش فرض‌های آن به هیچ وجه الهی نیست؟ چه معنی دارد در کشور خود تئوری‌هایی درباب روانشناسی و جامعه‌شناسی ترویج کنیم که بر پیش فرض‌هایی استوار است که به هیچ‌وجه با پیش فرض‌های دینی ما هماهنگی و همخوانی ندارد؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در اینجا از بیان دلایل سیاسی و تبعات آن در این جا چشم می پوشم و فقط از منظر یک دانش آموخته علوم اجتماعی با نگاه بسیار ساده ای  این سخنان را نقد می کنم .&lt;br /&gt;غربت علوم انسانی مثل غربت مهاجرانی است که به هر دلیلی باید خانه و کاشانه خود را ترک کنند و در حاشیه جوامع دیگر زندگی کنند.(منظورم از حاشیه نشینی فقط حاشیه نشینی مکانی نیست . انسان مهاجر در مجموع انسانی حاشیه نشین است. چه از نظر ارتباطات و چه از نظر مشارکتهای اجتماعی و سیاسی و چه از نظر هنجارها و ارزشهای اجتماعی جامعه ای که به آن مهاجرت کرده است) حال پا را از این هم فراتر می گذارم ، معمولا" جوامع مهاجر پذیر که در حال حاضر بیشتر کشورهای پیشرفته هستند رفتارشان با مهاجران به مراتب انسانی تر از کشورهای جهان سومی است که گاهی به اجبار میزان مهاجرانی از کشورهای دیگر می شوند.( مقایسه کنید رفتارهای خودمان را با افغانی ها که زبانشان فارسی است، مسلمانند و به لحاظ فرهنگی خیلی از ما دور نیستند با رفتارهای مردم انگلیس و فرانسه و... با آنها) وضع علوم انسانی هم از این قاعده بیرون نیست. علومی که از آن دیار آمده اند ( ما خود انها را آورده ایم) اما بارها گفته ایم باید خوبهایش را گرفت و بدهایش را دور ریخت!! و بارها گغته ایم آنها خودی نیستند و در کشور ما چه می کنند! باره آنها را به الحاد و بی دینی و رواج فساد متهم کرده ایم  به شیوه های خاص خودمان تا توانسته ایم آنها را به حاشیه رانده ایم . کافیست نگاهی به وضع دانش آموخته های علوم انسانی از دبیرستان تا دانشگاه در مقطع دکترا داشته باشیم. و کافیست وضع اشتغال و بهرمندی انها از رفاه اجتماعی را مورد بررسی قرار دهیم. در مناطق روستایی پذیرش دانش آموز برای تحصیل در دبیرستان فقط در رشته علوم انسانی امکان پذیر است مگر آنکه دانش آموز با قبول سختی ها برای تحصیل به شهر برود. در شهرها مشاوران و مدیران به هر دلیلی دانش آموزان مستعد را تشویق می کنند اولا" رشته ریاضی و فیزیک و ثانیا" رشته علوم تجربی را برای تحصیل انتخاب کنند. مگر آنکه دانش آموز مستعدی با اصرار و علاقه خودش بخواهد در رشته علوم انسانی درس بخوانند. و باید در طول چهارسال تحصیل همه کنایه های معلملن و افراد فامیل را تحمل کند که توضیح دهد از سر تنبلی به ای رشته نرفته است. و این روند ادامه دارد و بماند که هر سال چه رقابت تنگاتنگی در کنکور دوره های ارشد و دکترا وجود دارد. و بدتر از آن چه رقابتی برای اشتغالی که نیست. &lt;br /&gt;و علوم انسانی آمده از فرنگ مهاجری است که زیر بار انواع طعنه ها و نابردباری های فرهنگی گیر کرده است. او را می خواهند و نمی خواهند.... و میزبانش نمی خواهد قبول کند که نه علوم انسانی ونه پزشکی و نه علوم فیزیک و تجربی هیچکدام زاده آنجا نیستند.&lt;br /&gt;همانطور که مخترع برق و الکتریسیته و پنی سیلین و سایر اختراعات نبوده اند اما روزانه از دستاوردهای آن بهره می جویند، مخترع نظریه های جامعه شناسی هم نبوده اند و دلیل نمی شود از این دسته از علوم که روش زندگی کردن  در دنیای مدرن انباشته از اختراعات را می آموزد ، چشم پوشند . انقلاب صنعتی فرزند تفکر مدرن برخاسته از رنسانس و علوم اجتماعی فرزند حاصل از انقلاب صنعتی و تفکر مدرن است  و بدون آن امکان ندارد. چشم پوشی از علوم انسانی و اجتماعی «باید» توام با چشم پوشی از انرژی هسته ای و برق و دستاوردهای صنعتی و پزشکی و رادیواکتیو و ... و برگشت به دوران ماقبل مدرن باشد. مدرنیسم با همه اینها متولد شده است و با همه اینها ادامه حیات می دهد و بریدن هر قسمت آن به معنای ناقص کردن آن است. البته  این بحث با بحث بومی سازی کاملا" متفاوت است و نباید با آن مخلوط شود. بومی سازی یعنی این فرصت آزادانه در اختیار اساتید و علما قرار گیرد که با تسلط بر نظریه های علوم انسانی و «معرفت علمی» (نه تفکر مذهبی) و «تفکر مدرن» ( و نه تفکر ماقبل مدرن و سنتی) بتوانند تئوری سازی کنند. با توهین و تحقیر و محدودیت و عقب راندن نباید چشم به راه بومی سازی بود علوم فقط در محیطی امن و آزاد رشد می کنند و بس.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8331728905459967522?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8331728905459967522/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8331728905459967522' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8331728905459967522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8331728905459967522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_07_01_archive.html#8331728905459967522' title='غربت علوم انسانی'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-7946091220505003359</id><published>2010-07-17T21:06:00.006+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.572+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>از دختران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; □ مادر و دختر در رشته الهیات دوره کارشناسی ارشد دارند درس می خوانند، هردو محجبه اند و هردو پای بند به اصول دینی. روزی یکی از اساتید، مادر را به اتاقش می خواند و از مناقب او و سپس دخترش باب تعریف را می گشاید. و دست آخر آب پاکی را می ریزد روی دست مادر که: والده ی مکرمه، من خواب دیده ام که باید با دختر شما ازدواج کنم . از من و دختر شما مولودی بدنیا خواهد آمد که از اهل ایمان است و بنده خاص خداوند. و..... و خلاصه مادر را راضی می کند که دخترش را به عقد او درآورد که از قضا صاحب فرزندان و همسرانی دیگری نیز هست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;□ دخترک با عشق و علاقه در رشته علوم تجربی دبیرستان ثبت نام می کند که بتواند در کنکور پزشکی قبول شود. میداند پدرش با این رشته ها مخالف است؛ اما فکر می کند شاید تا آن روز برخی چیزها عوض شود... شاید وقتی پدرش ببیند او با چه تلاشی توانسته رتبه خوبی در کنکور سراسری کسب کند، دلش بسوزد و به او اجازه تحصیل بدهد ... او با رتبه ای خوب در کنکور سراسری رشته پزشکی  قبول می شود اما ... پدرش او را به حوزه علمیه خواهران می فرستد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;□ معلم احساس می کند نمرات دانش آموزی که هرگز از نوزده پایین تر نبوده ، به یازده و دوازده و گاهی نه رسیده! علت را جویا می شود جز اشکهای دخترک که آرام روی گونه ها می غلطد، چیزی نصیبش نمی شود. مدیر به او می گوید که والدینش هرگز به مدرسه نخواهند آمد و او هم بهتر است خیلی پیگیری نکند... اما معلم از دخترک آدرسش را می گیرد. عصر که به خانه ی دختر می رود سروصدای بچه ها که از پشت در شنیده می شود آن قدر زیاد است که فکر می کند شاید به اشتباه زنگ در مدرسه ای را زده است. اما اشتباه نیامده است.. پدر دخترک چهار زن عقدی دارد که مادر او اولی است و هریک در خانه ای که شبیه مدرسه است و اتاقهایی که شبیه کلاس است و با موکت های نازکی پوشانده شده است با کودکانشان زندگی می کنند. مادر او دو دختر و یک پسر دارد که شبها یی که پدر با مادرشان است در راهرو می خوابند. راهرویی که با سیمان پوشیده شده و فاقد فرش است . با این شرایط ، دخترک تا کنون درس خوانده... و حالا که در سال آخر دبیرستان است و قصد دارد کنکور قبول شود و از آنجا برود( او همیشه به خانه اش می گوید آنجا) مجبور است شبها در نور کم حمام درس بخواند، با شمع. که کسی از بیداری او خبردار نشود به جز مادرش؛ که حتی اجازه بیرون رفتن از خانه را ندارد. مادر می گوید، با اندوهی وصف ناپذیر: نور چشمش کم شده می دانید؟! ... پدر می آید. معلم از دیدن او تعجب می کند و نمی کند.  شغلش را فهمیده است. پدر می گوید ما هم درس می دهیم!  &lt;br /&gt;از پدر می خواهد بگذارد او دخترش را به چشم پزشک ببرد با هزینه خودش... او بینایی یک چشم را کامل از دست داده است. وقتی از دکتر بیرون می آیند در هق هق اشک می گوید باید ادبیات قبول شوم باید از آنجا بروم... و می رود .....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-7946091220505003359?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/7946091220505003359/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=7946091220505003359' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7946091220505003359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7946091220505003359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_07_01_archive.html#7946091220505003359' title='از دختران'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-9091786410620787558</id><published>2010-07-07T15:22:00.012+04:30</published><updated>2010-07-24T23:25:46.858+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علوم انسانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>قدسی...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;او مرگ را زیسته بود&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt; بیست ونهم تیرماه. روزی که عزیزترین و بهترین دوستم قدسی ابطحی را برای همیشه از دست دادم. مرگ او آنقدر جانکاه بود که نخواستم یا نتوانستم  باورش کنم... ولی هر سال دقیقا" لحظه ای که خبر مرگش را از پشت سیمهای تلفن شنیدم؛ برایم تداعی می شود و ... دوست ندارم از مرگش بنویسم که سراپا شور زندگی  بود و با مرگ می زیست.&lt;br /&gt;یکی از شبها که برای یک عمل جراحی مهم آماده می شد با دوستان گرد هم آمده بودیم و برای آرامش از دلهره ای که در راه بود، فال حافظ می گرفتیم و نیتها همه او بود که قرار بود فردا جراحی شود و فالها همه حکایت از مرگی دیر و زود: ... فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان... ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟....خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... در حالی که ما همه سعی میکردیم وانمود کنیم که در این فالها یک نیت شخصی در کار بوده، گفت که می خواهد نوآوری کند و با شاملو فال بگیرد! ..مرگ را دیده ام من./ در دیداری غمناک، من مرگ را به دست/ سوده ام/ من مرگ را زیسته ام./ با آوازی غمناک/غمناک/ و به عمری سخت دراز و فرساینده./.... &lt;br /&gt;قدسی را چگونه شناختم؟ وقتی هم را دیدیم که هردو با احساساتی رقیق شریعتی می خواندیم، با او عشق می ورزیدیم، نفرت می ورزیدیم، انتظار می کشیدیم، اعتراض می کردیم و...تا اینکه روزی برایم «قبض و بسط شریعت» را آورد. با هم خواندیم و با هم تکان خوردیم. کلا" ذهنمان از شریعتی خانه تکانی کرد و سروش را به جایش نشاند.. نوارها، سخنرانی ها ، کتابها را می خواندیم و می شنیدیم. او در تبریز و من در مشهد... با کیلومترها فاصله و با ذهنهایی به هم نزدیک. من با سروش، نگاهم به مذهب انتقادی می شد و او هنوز با مذهب سنتی دمخور بود. سروشی که او می شناخت به سروش نزدیکتر بود تا من! سروش برای من عقلانیتی آورده بود که مذهب و تفکر مذهبی را به چالش کشم اما برای قدسی عقلانیتی آورده بود که مذهب را به شیوه عقلانی بپذیرد... من درس می دادم و او فلسفه غرب می خواند و روی رساله ی فوق لیسانسش در باره ویتگنشتاین، کار می کرد. او در تهران بود و من در مشهد...من جامعه شناسی می خواندم و روی رساله ام کار می کردم و او درس می داد. من در تهران بودم و او در مشهد... و بالاخره به هم رسیدیم. در مشهد. در سال هشتاد و یک. و ناگفتنی ها برای هم و اینکه او هم از تفکر مذهبی فاصله گرفته بود و قدم به دنیای عقلانیت  گذاشته بود... آنقدر که برای درمان سرطانش فقط به نسخه های پزشکان اکتفا کرد و هیچ گونه درمان متافیزیکی را نپذیرفت.&lt;br /&gt;او با ذهنی مشحون از عقلانیت و دلی مشحون از پرستش طبیعت و زیبایی و هنر و عشق به انسانیت با شتابی  باورنکردنی رفت. از دنیایی که برایش مظهر زیبایی بود و بارانها و کوهها و رنگین کمانش را دوست داشت. و هنوز نمی توانم وقتی باران می بارد، وقتی کوه می روم، وقتی رنگین کمانی را می بینم او را جسجو نکنم و ازهمه مهمتر وقتی کتاب جدیدی به دستم می رسد، کاش می شد به قدسی تلفن کنم... بقول سنت اگزوپری «آنوقت همه زنگوله ها تبدیل به اشک می شوند!...»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-9091786410620787558?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/9091786410620787558/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=9091786410620787558' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/9091786410620787558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/9091786410620787558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_07_01_archive.html#9091786410620787558' title='قدسی...'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-482259711485108915</id><published>2010-07-04T14:33:00.007+04:30</published><updated>2010-07-13T06:31:23.792+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دهه شصت'/><title type='text'>خاطرات دهه شصت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام که بیشتر اوقات بهش سر می زدم وبلاگ خاطرات دهه شصت بود که متاسفانه بسته شد. خوانندگان این وبلاگ می تونستن خاطراتشون رو در این رابطه به ایمیل مدیرش بفرستند. چندتا مطلب نوشته بودم برای فرستادن، که وبلاگ بسته شد... آرزو می کنم بزودی این وبلاگ از طریق شبکه دیگری به کارش ادامه بده. &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دهه شصت و ورزش:&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;برنامه های تلویزیون بقدری محدود و کسل کننده بود که برنامه های ورزشی  جذابیت پیدا کرده بودند. آن وقتها نمایش مسابقات کشتی، وزنه برداری، ژیمناستیک، پرش با نیزه و دو میدانی از مهمترین برنامه های ورزشی بود. شاید یکی از دلایل جذابیتش هیجانی بود که در کلام گزارشگران ورزشی وجود داشت. آنهم زمانی که گویندگان اخبار و سایر گزارشگران و خبرنگاران با بی حالی و اندوه حرف می زدند و قیافه هایی بق کرده و ناراحت داشتند. بماند که عده ای ایراد می گرفتند که پخش این مسابقات از تلویزیون اشکال دارد چرا که زنان بدن نیمه برهنه مردان را تماشا می کنند. نمیدانم شاید دلیل دیگر جذابیت این برنامه ها به صورت ناخودآگاه این بوده. به دلیل جایگاهی که هنوز تختی در دلها و ذهنها داشت، کشتی پر ارجترین ورزش بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مردان وزنان در تلویزیون دهه شصت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سلطه مردان بر برنامه های تلویزیون و کمابیش رادیو بی نظیر بود. فضای فیلمها بقدری مردانه بود که فیلم های هندی و ژاپنی به خاطر وجود چند زن مورد اقبال زیادی قرار می گرفت هرچند باید از اول تا آخر فیلم اشک می ریختی. فیلم «دوستی» و «دو چشم و دوازده دست» و «شنل قرمز»از این دسته فیلمها بود که با سانسور پخش می شد. در غیر این صورت بیشترین زمان به فیلمهای پارتیزانی و جنگی اختصاص داشت.&lt;br /&gt;برنامه های ورزشی ، نمایشهای تلویزیونی، گزارش های ورزشی و گزارشهای مستند، قصه گویی و موعظه به طور دربست در اختیار مردان بود و  کمابیش در گویندگی اخبار از زنان استفاده می شد و البته مجری برنامه کودک زن بود! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کنکور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پس از بازگشایی دانشگاهها ابتدا سئوالات کنکور تشریحی بود و هیچ ضابطه مشخصی نداشت و قبولی الله بختکی بود چون خیلی نیازی به تخصص احساس نمی شد بعد کم کم آزمون تستی و تاحدی ضابطه مند شد. تنها تستهای کنکوری که به شکل مرتب و طبقه بندی شده چاپ شده بود کتابهای تست معروف به تستهای رزمندگان بود که فقط در اختیار رزمندگان قرار می گرفت و خیلی زود وارد بازار شد؛ اول به شکل قاچاق و بعد به صورت آزاد در کلاسهای کنکور ارائه گردید و بعدها کتابفروشی ها آنرا عرضه کردند. در میان سئوالات کنکور برای همه رشته ها تست هوش هم گنجانده شده بود که بعدها بر چیده شد. چون اصلا تنوعی نداشت و برخی دانش آموزان بسیار باهوش پاسخ آنها را حفظ می کردند( به حافظه می سپردند).   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;موسیقی:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;«دیشب خواب بابامو دیدوم دوباره ... مادر برام قصه بگو.... از ایمونش بگو .... » این ترانه و آوازش با صدای یک پسر بچه (؟) یکی از پرآوازه ترین و پرشنونده ترین آهنگهای این دوره بود که روزی چندین بار از رادیو پخش میشد. صدایی کودکانه، فارغ از سختی های جنگ و صدایی که بزرگترهای درگیر در جنگ را به نوعی وادار به پاسخ می کرد و احساساتشان را غلغلک می داد. اگر مضمون این آهنگ را اجتماعی بدانیم آهنگ دیگری هم بود که از برد نسبتا" بالایی برخوردار بود اما با مضمون عرفانی که در برخی از سطوح طبقاتی جامعه رواج پیدا کرده بود؛ آهنگ « مردان خدا پرده ی پندار دریدند، یعنی همه جا عکس رخ یار رخ یار بدیدند....» با صدای محمدی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;کارت عروسی:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TDvIUTb1WMI/AAAAAAAAAGI/smVuYfkDl4w/s1600/a.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TDvIUTb1WMI/AAAAAAAAAGI/smVuYfkDl4w/s320/a.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-482259711485108915?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/482259711485108915/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=482259711485108915' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/482259711485108915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/482259711485108915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_07_01_archive.html#482259711485108915' title='خاطرات دهه شصت'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TDvIUTb1WMI/AAAAAAAAAGI/smVuYfkDl4w/s72-c/a.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-3882407445652356773</id><published>2010-06-27T15:03:00.008+04:30</published><updated>2010-06-28T03:45:23.025+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>در کوچه باد می آید،این ابتدای ویرانی است...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfbQppEQLI/AAAAAAAAACw/Y0tYfkAE3mk/s1600/8.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 133px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfbQppEQLI/AAAAAAAAACw/Y0tYfkAE3mk/s200/8.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487595750076727474" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfbBtmzN7I/AAAAAAAAACo/H-nghMg_pgk/s1600/5.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 150px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfbBtmzN7I/AAAAAAAAACo/H-nghMg_pgk/s200/5.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487595493442926514" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfa2DpHCqI/AAAAAAAAACg/AIfEDG5g6lQ/s1600/6.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 133px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfa2DpHCqI/AAAAAAAAACg/AIfEDG5g6lQ/s200/6.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487595293199764130" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfab897fhI/AAAAAAAAACQ/XgiPagbUr_Y/s1600/3.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 150px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfab897fhI/AAAAAAAAACQ/XgiPagbUr_Y/s200/3.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487594844731440658" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfZ7nJWEOI/AAAAAAAAACA/bJzhmSBFqXI/s1600/2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 133px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfZ7nJWEOI/AAAAAAAAACA/bJzhmSBFqXI/s200/2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487594289117925602" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfZCnamhZI/AAAAAAAAAB4/hN0jTQrZyPU/s1600/1.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 150px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfZCnamhZI/AAAAAAAAAB4/hN0jTQrZyPU/s200/1.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487593309937763730" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اولی- همه خراب شدند...&lt;br /&gt;دومی- ایران خراب شده....&lt;br /&gt;اولی- ایران که خراب بشه دنیا خراب میشه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش این دیالوگ را که بین دو زن چادری جریان داشت، شنیدم. تازه از روستا بازگشته بودم و ذهنم و دوربینم پر از تصاویر روستاهایی بود که دیده بودم. این دیالوگ با تصاویر روستا درهم آغشته شد و این پرسش و علامت تعجب بزرگ که: کدام خرابی؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-3882407445652356773?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/3882407445652356773/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=3882407445652356773' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3882407445652356773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3882407445652356773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#3882407445652356773' title='در کوچه باد می آید،این ابتدای ویرانی است...'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TCfbQppEQLI/AAAAAAAAACw/Y0tYfkAE3mk/s72-c/8.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8256675980374842817</id><published>2010-06-23T12:22:00.003+04:30</published><updated>2010-06-25T01:49:38.243+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>رویای عبور باد از لابلای موها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/06/4.jpg"&gt;&lt;img class="aligncenter size-medium wp-image-124" title="رشته کوههای هزار  مسجد" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/06/4.jpg?w=300&amp;amp;h=225" alt="" width="300" height="225" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خارجی. هنگام غروب. جاده کلات نادری به مشهد&lt;/p&gt; &lt;p&gt;یک نیسان وانت آبی در جلو و یک پراید به رنگ بژ در پشت سر او در حال  حرکت اند…کوههای هزار مسجد با دیواره ای به وسعت خیال در سمت چپ جاده با  رنگهایی که از غروب خورشید وام می گیرد، هردم به رنگی در می آید و گنبد های  سلسله وارش اسرارآمیزتر می شود…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;داخلی. اتومبیل. هنگام غروب.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;سرنشینان نیسان وانت آبی عبارتند از دو زن، یک مرد جوان و یک کودک ده  الی دوازده ساله. هردو زن در قسمت جلوی وانت و مشرف به جاده نشسته اند و  مرد و کودک، کنار آنها به دیواره ی وانت تکیه داده اند. سن زنان را نمی  توان تخمین زد آنها چادر به سر و روبنده بر صورت دارند و فقط چشمانشان دیده  می شود . بی توجه به اطراف به نظر می رسند…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;سرنشینان پراید عبارتند از یک زن و مرد جوان و کودکی هفت الی هشت ساله  در صندلی عقب و زن نسبتا جوانی در صندلی جلو…زن صندلی عقب به همراه آهنگ  دست می زند. شال زن جلویی را باد از سرش می اندازد و او توجهی به آن نشان  نمی دهد. چهره شادی دارد و می خندد…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خارجی. هنگام غروب. جاده کلات نادری به مشهد&lt;/p&gt; &lt;p&gt;یکی از زنان نیسان وانت، زن صندلی جلو پراید را می بیند او را به دیگر  همسفرانش نشان می دهد. مرد از پشت سر آشکارا سرک می کشد. زنان زاویه نشستن  خود را تغییر داده و به ماشین عقبی خیره شده اند. پسربچه و مرد با چشمانی  گشاد و بسیار متعجب و شگفت زده که گویی فیلمی هیجانی نگاه می کنند، زن را  زیر نظر دارند. از حالت چهره زنان چادر به سر و روبنده زده چیزی مشخص نیست،  اما زاویه نشستن آنها حکایت از کنجکاوی بیش از حد دارد…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;پراید بژ و دو اتومبیل پشت سرش که با فرکانس های مشترک آهنگ همانندی را  پخش می کنند از نیسان وانت سبقت می گیرند…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خارجی. همان مکان قبلی چند کیلومتر جلوتر&lt;/p&gt; &lt;p&gt;یک نیسان وانت آبی در جلو و پراید قبلی در پشت سر او در حال حرکت اند…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;داخلی. اتومبیل. هنگام غروب.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;سرنشینان نیسان وانت آبی عبارتند از زن مسن  یک مرد مسن تر از او و یک  دختر شانزده الی هفده ساله. مرد و دختر در انتهای وانت نشسته اند و زن در  قسمت جلو. او اتومبیل پشت سر را زودتر می بیند. مرد پاهای خود را با پتو پو  شانده است… زن روسری بر سر دارد و ژاکتی از روی لباسش پوشیده اینکه پیراهن  یا مانتویی که از زیر ژاکت پوشیده، دیده نمی شود. دختر اما انگار قرار است  نیم ساعت دیگر به مدرسه برود؛ رسما مانتو و مقنعه مشکی فرم مدارس بر تن  دارد و هدبند زده است… ناگهان زن چشمش به زن سرنشین پراید می افتد که شالش  بر دور گردنش افتاده… فورا او را با انگشت به مرد پشت سرش نشان می دهد. مرد  تکانی می خورد و با دقت نگاه می کند … دختر هم بی حرکت نگاه می کند و  ظاهرا کنجکاوی خاصی نشان نمی دهد…. زن از دور اشاره می کند که شالش را  بپوشد… مرد پتو را بر سر می کشد و در انتهای وانت دراز می کشد. بعد از چند  لحظه اشاره ی زن حالت تهدید به خود می گیرد … دستش را به حالت تهدید یا  نفرین تکان می دهد و چیزهایی می گوید که باد با خود می برد… وقتی نتیجه ای  نمی گیرد ونمی تواند تغییری ایجاد کند، او هم به زیر پتویی می خزد که چند  لحظه قبل مرد خود را در آن نهان کرد… دختر همان طور بی حرکت و با نگاهی  مستقیم به اتومبیل پشت سر نگاه می کند…در چهره اش هیچ چیز نمی توان تشخیص  داد. نگاه دانش آموزی را دارد که به دقت به درس گوش می دهد اما معلوم نیست  یاد گرفته یا نه….&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8256675980374842817?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8256675980374842817/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8256675980374842817' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8256675980374842817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8256675980374842817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#8256675980374842817' title='رویای عبور باد از لابلای موها'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5564255799791100016</id><published>2010-06-23T12:20:00.002+04:30</published><updated>2010-06-25T01:50:04.005+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>«زن» «حجاب» «جامعه»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;              &lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/hejab1.jpg"&gt;&lt;img class="aligncenter size-medium wp-image-119" title="hejab" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/hejab1.jpg?w=300&amp;amp;h=207" alt="" width="300" height="207" /&gt;&lt;/a&gt;حجاب در کشور ما واقعا «مسئله » شده  است. مسئله ای ساده اما بی جواب. از ابتدای انقلاب پنجاه و هفت تاکنون  مقالات و کتابها و سخنرانی های زیادی با طرح دیدگاههایی به نقد و بررسی یا  تایید آن پرداخته اند (البته بیشتر به تایید). این دیدگاهها بیشتر مذهبی،  تاریخی و بعضا روانشناسی بوده است، تا جامعه شناسی .&lt;/p&gt; &lt;p&gt;پارادایم مذهبی و بویژه مذهب سنتی به وفور در این زمینه ترکتازی کرده و  بدلیل سانسورو نبود آزاد ی بیان و اندیشه، هیچ دریچه ای بر روی نقد نگاه  سنتی به حجاب باز نشده و کسانی که نظری ابرازکرده اند مثل اقای طالقانی، در  ابتدای انقلاب  و بعدها اقای یوسفی اشکوری در کنفرانس برلین، در تندباد  حوادث سیاسی پس از آن محو شده است. شاید یکی از دلایل دیگر هم این بوده که  طرفداران حقوق زنان  وآزادی حجاب علاقه مند بوده اند از دیدگاهی لائیک به  موضوع بپردازند تا مذهبی. بهر حال این گفتمان می توانست برای نقد دیدگاه  سنتی نقطه ثقل خوبی باشد، زیرا ورود به این عرصه می تواند بسیاری از  چالشهایی را که این گفتمان با آن روبرو ست برملا کند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;دیدگاه تاریخی از منظر تاریخ به حجاب می نگرد و حجاب را مساله ای ایرانی  و نه  صرفا” اسلامی میداند و بدین وسیله می کوشد وجود آن را در حال حاضر  توجیه کند. در حالی که مساله ی عمده در حال حاضراجباری بودن  آنست و ریشه  های تاریخی یا دینی آن تاثیر چندانی بر پیامدهای آن در جامعه امروزی ندارد.  این برای کسانی که از طریق ایدئولوژی ملیت گرایی درصدد کمرنگ کردن جریان  اسلام گرایی اند می تواند مفید باشد ، نه برای کسانی که درصدد دست یابی به  مطالبات اجتماعی برخاسته از نیازهای جامعه امروزی اند. بررسی حجاب در ادوار  تاریخی می تواند موضوع پژوهشهای گوناگون قرار گیرد، اما با پژوهشهای  مغرضانه نیزنمی توان مسائل و محدودیتهایی را که زنان برای حضور در اجتماع،  برای دستیابی به هویت انسانی و امنیت روانی اجتماعی خود لازم دارند ، برطرف  نمود.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اما جامعه شناسان و حقوقدانان به طورکلی مسائل دیگری را در حوزه زنان  مورد توجه قرار داده اند که گمان می رفته جنبه فوری تر و حیاتی تری دارند.  در واقع جامعه شناسان به آثار و پیامدهای  تبعیض های جنسیتی مانند آثار  اجتماعی طلاق، فرار دختران، اعتیاد، کودکان خیابانی، قتل های خانوادگی،  خودکشی زنان، روسپیگری و… نگریسته اند و حقوقدانان به اصلاح قوانین تبعیض  آمیز جنسیتی مانند حق طلاق ، حق حضانت فرزندان ، لغوسنگسار، دیه و ارث  مساوی با مردان و….  در واقع فراگیری وعمق این تبعیض  های جنسیتی در جامعه و  پیامدهای فاجعه بار آن در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی و خانوادگی،  فرصت  نگاه کردن به حجاب را از آنان گرفته است، در نتیجه همواره در محاق مانده  است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اما پرداختن به حجاب از آن نظر اهمیت دارد که بر این باورم این مساله  نقطه ثقل بسیاری از مسائل و مشکلات زنان در جامعه است و می خواهم به برخی  ابعاد آن از منظر جامعه شناختی نگاهی داشته باشم:&lt;/p&gt; &lt;p&gt;- حجاب به ویژه حجاب اجباری حاکی از نگاه جنسیتی به زن است . در این  نگاه زن فاقد قدرت لازم تصمیم گیری برای تشخیص پوشش مناسب خود در نظر گرفته  می شود. و در این مورد مردان و بدتر از آن قوه قهریه و نظام سیاسی برایش  تصمیم گیری می کنند. این وضعیت به معنای ارائه نقش فرومایگی به زن در حیات  اجتماعی و پذیرش او به عنوان موجود جنس دومی است که می توان به راحتی او را  از سایر حقوق انسانیش محروم نمود.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;علاوه بر این حجاب به زن ارزشی کاذب می بخشد. تشبیه حجاب به صدف و تن زن  به مروارید حکایت از آن دارد. درواقع مبنا بر آن گذاشته شده است که اصولا  تن زن  از ارزش و اهمیت بالایی برخوردار است و متاسفانه به دلیل تشبیه آن  به شی گران قیمتی مانند مروارید، شاید قابل خرید و فروش! این تشبیه آنقدر  ذهن را متوجه بدن  زن می کند که   ناخودآگاه  او را  عاری از هویت و شخصیت  می کند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;یا«زنان بد حجاب عروسکان شیطانند»!جملاتی این چنین که با پیش فرضی بدیهی  بیان می شود و اجازه اثبات و ابطال را به مخاطب نمی دهد، بر پایه تخریب  هویت زن و نادیده گرفتن او و بدتر از آن خدشه دارکردن هویت او به مدد  دیدگاهی عاری از منطق است.  زن گاهی موجودی ضعیف و حساس و شکننده تعریف می  شود و گاهی موجودی شیطان صفت.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;- حجاب اجباری یعنی نگاه اجباری به زن ، یعنی ندیده گرفتن او، یعنی  ایکاش او نبود و حالا که هست بهتر که در خانه باشد و حالا که نمی شود در  خانه باشد، باید پوشیده باشد. پوشش او را محدود می کند. حجاب نقشهای  اجتماعی زن را محدود می کند. این که حجاب مصونیت است و نه محدودیت، باید  این گونه اصلاح شود که حجاب محدودیت است و نه مصونیت. مصونیت و محدودیتی که  در این جمله بیان می شود مشخص نیست به چه موردی اشاره دارد. اما منظور من  از محدودیت صرفا” محدودیت در ایفای نقشهای اجتماعی گوناگون است که زنان به  شکلهای مختلف در ساختارهای زندگی اجتماعی خود( خانواده و محیطهای شغلی و  هنری و ورزشی و آموزشی و…) با آن مواجه اند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;زنان ایرانی در طول مدت حجاب اجباری خود کوشیده اند ثابت کنند که آنقدر  توانمندند که  می توانند علیرغم پوشش دست و پا گیر خود در عرصه های اجتماعی  ظاهر شوند و در مقابل تفکری که می خواهد آنها به خانه رانده شوند، ایستاده  اند. ارزش این کار به جای خود اما نقد آن هم به جای خود لازم است. این  حضور و نشان دادن این توانمندیها نباید باعث شود از یاد ببریم که حجاب  محدودیت است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;آمارهای خودکشی زنان و قتلها و روسپیگری و فرار از خانه و در به دری و  ربوده شدن توسط باندهای مخوفی مانند خفاش شب و… نیز نشان می دهد که حجاب  مصونیتی به دنبال نداشته است. مهمترین عاملی که در جامعه امروزی می تواند  به زنان مصونیت بخشد،  بحث امنیت اجتماعی حضور آنان در جامعه و خانواده به  مدد داشتن شغل مناسب، بیمه، درآمد و برخورداری از حقوق انسانی و برابربا  مردان است( ارث و دیه برابر و داشتن حق طلاق و حق حضانت فرزندان، منع  ازدواج در دوران کودکی و …) این راهکاری است که برای امنیت روانی اجتماعی  حضور زنان چه در خانواده و چه در جامعه در اکثریت جوامع- مسلمان و غیر  مسلمان- به کار بسته می شود.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;- حجاب اجباری نقشهای اجتماعی زن را مخدوش هم می کند به این معنا که در  تعریف نقشهای زنان  و واگذاری نقشهای اجتماعی متنوع به آنان، در دورتسلسل  ناشی از همان دیدگاه عاری از منطق گرفتار می شویم. بدین معنا که براساس نوع  حجابی که در جامعه حاکم است، نوع نقشهای زنان تعریف و به آنها واگذار می  شود. به همین دلیل مشاغل و گاهی رشته های تحصیلی دانشگاهی، رشته های ورزشی،  هنری به مردانه و زنانه تقسیم بندی می شوند. و دور تسلسل اینجا آغاز می  شود که وقتی زنان با پوشش اجباری خود ناتوان از ایفای برخی مشاغل یا تحصیل  در برخی رشته های دانشگاهی می گردند، این ناتوانی یک ویژگی یا ضعف زیستی  تلقی می شود، نه ناشی از محدودیتهای اجتماعی. به همین دلیل است که هنگامی  هم که زنان وارد عرصه هایی می شوند که در جامعه ما مردانه تلقی شده اند، نه  تنها مورد تشویق قرار نمی گیرند که به سختی پذیرفته می شوند، گویی جای  مردان را اشغال کرده اند. این روزها که زنان تا حد اندکی وارد بازار کار  شده اند و برخی از مشاغل مردانه (طبق تعریف جامعه مرد سالار) را به عهده  گرفته اند، باور برخی برآنست که حضور زنان باعث بیکاری مردان می شود! این  تفکر به ظاهر منطقی، بر این امر بی منطق استوار است که اصولا زنان را اعضای  اصلی جامعه نمی شمرد و فقط نگران منافع مردان در همه عرصه ها از جمله کار و  شغل و درآمد و … است. و در نتیجه زنان همواره در برعهده گرفتن نقشها و  ایفای آن با نقشهایی مخدوش مواجهند؛ مانند کسی که در راهی تاریک گام نهاده.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;- تاکید بر واژه حجاب و ارزش قلمدادکردن آن از طریق خلق انواع و اقسام  شعارها و واژه ها ، برای حل معضلاتی که حجاب اجباری زنان در پی داشته است.  در این مورد واژه های های بد حجاب و با حجاب و بی حجاب، بدون مرزبندی مشخص  فراگیری بیشتری دارند. به پیامدهایی که این وضعیت بدنبال دارد نمی پردازم.  این کلمات با بدیهی انگاشتن ارزشمندی حجاب وایجاد انواع و اقسام برای آن،  امکان ابطال و رد آن را از مخاطب می گیرد و گرفتار دور تسلسل می نماید. راه  رهایی از دور تسلسلی که در این بحثها ایجاد می شود ایجاد شکاف منطقی بین  حجاب و اخلاق(عفاف) است که در جامعه ما برای ارزش بییشتر دادن به حجاب و نه  عفاف به عمد درهم آمیخته است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;و نکته آخر آنکه حجاب در جامعه ما بین زن و حضور او در جامعه شکافی عمیق  ایجاد کرده است . این شکاف رابطه او را با جامعه به صورتی مبهم، رازآلود،  پنهان، بطئی و مخدوش درآورده است.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5564255799791100016?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5564255799791100016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5564255799791100016' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5564255799791100016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5564255799791100016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#5564255799791100016' title='«زن» «حجاب» «جامعه»'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-4998554141526705570</id><published>2010-06-23T12:19:00.006+04:30</published><updated>2010-07-24T23:26:20.280+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>جعفر پناهی آزاد شد.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;              &lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/panahi.jpg"&gt;&lt;img class="aligncenter size-medium wp-image-112" title="jafar panahi" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/panahi.jpg?w=300&amp;amp;h=224" alt="" width="300" height="224" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;او به خانه باز گشته است تا باز هم برایمان صلح و دوستی را نوید دهد… با  بادکنک سفید پسرک افغانی اش  و دخترکی که در شهر به دنبال ماهی قرمز می  گردد…. و زنانی که در تلاش اند از گردونه ای که سالها به دورشان تنیده شده  است؛ دایره وار، رها شوند… آزادی اش را پاس بداریم و قدرش باز شناسیم.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-4998554141526705570?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/4998554141526705570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=4998554141526705570' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4998554141526705570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/4998554141526705570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#4998554141526705570' title='جعفر پناهی آزاد شد.'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-3369272408344316770</id><published>2010-06-23T12:19:00.004+04:30</published><updated>2010-06-24T17:11:53.574+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>از جدایی ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;□ مرد وارد فروشگاه می شود او قصد خرید  یکسری لوازم منزل دارد. نگاهی سرسری به مبل ها و قالی ها می اندازد و می  گوید می رود که با همسرش برگردد. از همان نگاه کوتاه می شود فهمید که  تاحدود زیادی مبل مورد نظرش را انتخاب کرده است…. او با همسرش برمی گردد و  یک راست سراغ مبلی می رود که صبح انتخاب کرده است. همسرش  مبلهای دیگری را  بررسی می کند اما مرد به او می فهماند که باید انتخاب او را بپذیرد…زن قانع  می شود. به سراغ انتخاب قالی می روند، آلبوم ها را ورق می زنند و مرد با  همه طرحهایی که زن پیشنهاد داده است مخالفت می کند.او قالی را هم خودش  انتخاب می کند… همسرش گیج است اما به روی خودش نمی آورد. نوبت به انتخاب  پرده می رسد و زن کلا” آن را به مرد واگذار می کند…..دلخوری آزار دهنده ای  چهره اش را پوشانده….&lt;/p&gt; &lt;p&gt;□ از خیابان صدای افتادن چیزی و بعد صدای ناله و فریادی دلخراش می آید…  موتورسیکلت سواری  به بلوکه های سیمانی وسط خیابان برخورد کرده و با همسر و  پسرش به وسط بلوار پرتاب شده اند. پسر از درد فریاد می کشد و زن آرام می  نالد. تا اورژانس برسد مردم آنها را جمع و جور می کنند واز لابلای بوته های  گل و درخت درمی آورند . طبق معمول اورژانس دیرمی رسد. مرد کم کم خودش  راجمع وجور میکند و بلند میشود او آسیب جدی ندیده، اما کمر زن آنقدرآسیب  دیده  که نمی تواند به راحتی برخیزد .در بهت ناباور مردم، او بدون توجه به  زن و بچه اش به سراغ موتورش میرود و آسیب دیدگی های موتور را وارسی میکند …&lt;/p&gt; &lt;p&gt;□ آنها دارند از سر زمین برمی گردند. مرد، همسرش، دختر یازده ساله شان،  پسر هفت ساله و دختر چهار ساله شان. مرد دو سه قطعه زمین در اطراف شهر برای  خودش خریده و گاهی به آنها سر می زند. ماشین جلوی منزلشان توقف می کند  .آنها پیاده می شوند و مرد جلوی در پارکینگ منتظر است تا همسرش در را باز  کند… زن درون کیف را جستجو می کند اما کلید را نمی یابد… او کلید را در  جایی، جا گذاشته است با نگرانی به مرد می گوید: تو کلید همراه نداری؟ جواب  مرد منفی است. زن باز هم می گردد اما فایده ای ندارد…مستاصل است… مرد با  خونسردی به او نزدیک می شود: من باید بروم… خودت در را باز کن… او سوار  اتوموبیلش می شود و با سرعت از آنجا دور می شود. آنها آنجا ایستاده اند…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;□…&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-3369272408344316770?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/3369272408344316770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=3369272408344316770' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3369272408344316770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3369272408344316770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#3369272408344316770' title='از جدایی ها'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-6340972081662111876</id><published>2010-06-23T12:18:00.004+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.572+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><title type='text'>ما ایرانی ها. آن افغانی ها ..</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;در روزهای گذشته چند تن از افاغنه در  ایران اعدام شدند. دلیل آن هرچه بود حالا بماند.اما دوباره خاطره ی سالهایی  در ذهنها زنده شدکه افاغنه در ایران سپری کردند،و اینکه ما به عنوان  میزبان با آنها که به ما پناه آورده بودند چه کردیم ؟ ما که خود زخم خورده ی  مصایب اجتماعی  و سیاسی بوده و هستیم چرا نمی توانیم با آنها همدلی لازم  را داشته باشیم؟ چرا ما هنوز احساس می کنیم باید به همسایگان خود فخر  بفروشیم و آنها را تحقیر کنیم؟ آیا به تمدن سه هزار ساله ای می نازیم که بر  باد رفته؟ یا به اینکه هنر نزد ایرانیان است و بس؟ یا شاید به نژاد آریایی  مان ؟!!!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;شعر بازگشت از محمد کاظم کاظمی شاعر افغان را با هم یکبار دیگر بخوانیم…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;منم تمام افق را به رنج گردیده‌،&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;***&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و چند بته مستوجب درو هم داشت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;اگرچه متهم جرم مستند بودم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;دم سفر مپسندید ناامید مرا&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;همیشه قلك فرزندهایتان پر باد&lt;/p&gt; &lt;p dir="rtl"&gt;و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-6340972081662111876?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/6340972081662111876/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=6340972081662111876' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6340972081662111876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6340972081662111876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#6340972081662111876' title='ما ایرانی ها. آن افغانی ها ..'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8103464840379267868</id><published>2010-06-23T12:17:00.002+04:30</published><updated>2010-06-25T01:55:57.116+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>فریبا داوودی مهاجر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;«دموکراسی آن نیست که مردان از آزادی  سخن بگویند و زندان نروند. دموکراسی آنست که زنان از عشق سخن بگویند و کشته  نشوند.»&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/81761.jpg"&gt;&lt;img class="aligncenter size-medium wp-image-98" title="فریبا داوودی مهاجر  در حال گرفتن جایزه" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/81761.jpg?w=300&amp;amp;h=199" alt="" width="300" height="199" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;دیشب آن­ ها که برنامه پارازیت را از صدای آمریکا تماشا می­ کردند به  نظر من شاهد صحنه­ ای جسورانه وماندگاردر این برنامه بودند. خانم مهاجر در  طی گفت­ وگودرباره زنان و کمپین یک میلیون امضا و … وقتی مجری برنامه از او  پرسید که چرا حجاب بر سر می­ گذارد و آیا اصلا به حجاب اعتقادی دارد؟ جواب  داد حجاب را از مصادیق خشونت علیه زنان می­ داند و اگر قرار بود در ایران  راهپیمایی برعلیه حجاب صورت بگیرد چادر از سر برمی­ داشت و بر سر ماموران  نیروی انتظامی می­ کوبید … چرا که برای زنی که بیست و پنج سال چادر بر سر  گذاشته برداشتن آن به معنی بی­ حجابی است و در جواب به این سئوال که چرا او  در بیرون حجاب ندارد و وقتی به استودیو می­ آید، جلوی دوربین حجاب می­  گذارد؟؛ روسری از سر برداشت و پاسخ داد فقط برای احترام به یک شخص خاص و  این­ که دیگر آن شخص خاص هم خود این احترام را شکسته است… او همچنین توضیح  داد که به عنوان یک فعال حقوق زنان این را برای خود امری خصوصی نمی­ داند و  به آن به دید نفی خشونت علیه زنان می­ نگرد و باید شفاف عمل کند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;زنان زیادی بوده اند که چون به خارج از کشور رفته­ اند روسری از سر  برداشته ­اند. اما روسری از سر برداشتن کسی چون خانم مهاجر که زنی محجبه  بوده­ است و به قول خودش بیست و پنج سال چادر بر سر گذاشته، آن هم جلوی  دوربین کار سترگی است. این را کسانی می­توانند درک کنند که این شرایط را  پشت سر گذاشته­ اند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;جنبش زنان به این «نقد خود» و صداقت فعالانش نیازمند است. تابو زدایی از  آنچه سالهاست به عنوان تابو زنان را احاطه کرده (که حجاب فقط یک نمونه  آنست ) و گاهی زنان روشنفکر هم جسارت کنار زدن آنها را ندارند، یکی از  مهم­ترین عرصه­ های نقد خود است.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8103464840379267868?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8103464840379267868/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8103464840379267868' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8103464840379267868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8103464840379267868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#8103464840379267868' title='فریبا داوودی مهاجر'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-6104927139477706742</id><published>2010-06-23T12:16:00.001+04:30</published><updated>2010-06-25T01:55:42.562+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>مرد گاریچی در حسرت …</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;              &lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/image0072.jpg"&gt;&lt;img class="aligncenter size-medium wp-image-86" title="Image007" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/image0072.jpg?w=225&amp;amp;h=300" alt="" width="225" height="300" /&gt;&lt;/a&gt;چرخ گاری در حسرت واماندن اسب&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/image008.jpg"&gt;&lt;img class="aligncenter size-medium wp-image-87" title="Image008" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/image008.jpg?w=225&amp;amp;h=300" alt="" width="225" height="300" /&gt;&lt;/a&gt;اسب در حسرت خوابیدن گاریچی&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/image009.jpg"&gt;&lt;img class="aligncenter size-medium wp-image-88" title="Image009" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/05/image009.jpg?w=225&amp;amp;h=300" alt="" width="225" height="300" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-6104927139477706742?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/6104927139477706742/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=6104927139477706742' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6104927139477706742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/6104927139477706742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#6104927139477706742' title='مرد گاریچی در حسرت …'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-3075859028032155015</id><published>2010-06-23T12:15:00.003+04:30</published><updated>2010-07-24T23:26:56.784+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><title type='text'>درگذشت معلم بزرگ ایران محمد بهمن بیگی در آستانه روز معلم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در آستانه روز معلم، محمد بهمن بیگی، بنیان گذار مدرسه های عشایر در ایران و  برنده جایزه کروبس کایا بامداد امروز (شنبه) فانی را وداع گفت . به گزارش  ایسنا، بهمن بیگی که سال های زیادی از عمرش را به ارتقا فرهنگ و سواد در  میان عشایر خصوصا عشایر جنوب کشور و استان فارس، اهتمام ورزیده و با ایمان  کامل در این راه گام های موفقی را برداشته بود، بر اثر عفونت ریوی بامداد  امروز (شنبه) یازدهم اردیبهشت ماه جلالی، به دیار باقی شتافت. هنوز زمان و  چگونگی برگزار مراسم تشییع و تدفین و یادبود این معلم اخلاق و بزرگ مرد  عشایر فارس اعلام نشده است.( نقل از پارلمان نیوز)&lt;br /&gt;بیوگرافی محمد بهمن بیگی را در&lt;a href="http://shahrambadri.blogfa.com/post-81.aspx"&gt; اینجا &lt;/a&gt;بخوانید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-3075859028032155015?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/3075859028032155015/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=3075859028032155015' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3075859028032155015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3075859028032155015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#3075859028032155015' title='درگذشت معلم بزرگ ایران محمد بهمن بیگی در آستانه روز معلم'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-2256566363039613366</id><published>2010-06-23T12:14:00.002+04:30</published><updated>2010-06-28T20:34:03.955+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>زنان، زلزله، گناه…!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;بی سوادان قرن بیست و یکم کسانی نیستند  که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته  های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;الوین تافلر&lt;/p&gt; &lt;p&gt;زمان کوتاهی نیست که در جامعه ما سخن از ایجاد ارتباط بین گناه و زلزله  میرود و ظاهرا” آنان که بر طبل چنین گفتمانی می کوبند، نمی خواهند به آن  پایان دهند و گویی هنوز در عصر ماقبل سنگی می زیند، که بشر را از کم و کیف  جهان پیرامونش اطلاعی در دست نیست و …&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اصرار بر رواج چنین اندیشه ای و در پی آن اصرار بر پیداکردن راهکارهایی  برای مهار زلزله از طریق مهار گناه و اجرایی کردن و هنجارمند کردن این  راهکارها ، به معنای مرگ منطق وعقلانیت است، وتلاش برای هنجارمند کردن و  اجرایی شدن آن نیزمستلزم هزینه هایی است که بیش از هر زلزله ای به بدنه ی  جامعه آسیب می رساند.  این گفتمان چه ویژگی هایی داشته و دارد؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;1- این گفتمان چه ویژگی هایی داشته است؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به لحاظ زمانی پس از هر زلزله ای شنیده  می شد.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;از زبان مردم کوچه و بازار و بعضی افراد بیسواد و کم سواد این نغمه ها  به گوش می رسید.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;کسی به این حرفها توجه چندانی نشان نمی داد اما بود و شنیده می شد…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;گاهی سئوالاتی بیان می شد، از سر منطق؛ که مثلا کودکان چه گناهی کرده  اند یا آنان که گناهی نکرده اند چرا باید تنبیه ای چنین سخت را پذیرا شوند؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خوب یا پاسخی نبود یا پاسخی غیر منطقی تر داده می شد!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;آنان هیچ تعریفی از گناه ارائه نمی دادند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;دقیقا مشخص نمی کردند، کدام نوع گناهان موجب زلزله می شود.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;درجه شدت و ضعف گناه و دوری و نزدیکی آن هم با وقوع زلزله مشخص نبود.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;گناهانی که در وقوع زلزله موثر پنداشته می شدند، آنهایی بودند که در  حوزه شخصی زندگی یک فرد،جای می گیرند مانند وجود مهمانی های مختلط در فلان  شهر، نوشیدن مشروبات الکلی و…اما سخنی از گناهانی که مربوط به زندگی  اجتماعی است مانند رشوه خواری ، دروغگویی، دزدی ، غارت مال مردم و… به میان  نمی آمد.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;در مجموع رواج گفتمانی عامیانه بدون رعایت مراحل یک بحث ساده ی نظری و  علمی. نوعی کلی گویی و بدیهه انگاری و سفسطه گری… در عین حال که نشنیده  انگاشته می شد بر جانهای آسیب دیده از زلزله، زخم می زد.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;و مهمتر از همه در واقعیت اجتماعی و در زندگی روزمره، این گفتمان تناقضی  را با خود حمل میکرد؛ مسئولین، مومنین، خیرین و همه نمی توانستند از کمک  به زلزله زدگان چشم بپوشند، همه به نوعی تلاش می کردند در کمک به زلزله  زدگان سهیم باشند!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;این تناقض دلایل  گوناگونی می تواند داشته باشد اما یک دلیل مهمش این  است که طرح چنین گفتمانی بر هیچ مبنای منطقی، عقلانی، دینی، استوار نیست و  کسی حاضر نبود برای آن بهایی بپردازد. حتی آنکه این گفتمان را بر زبان می  آورد نمی توانست به ندای وجدانش گوش ندهد البته اگر از وجدانش ندایی به گوش  می رسید….&lt;/p&gt; &lt;p&gt;2- این گفتمان اکنون چه ویژگی هایی دارد؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;هنوز زلزله ای به وقوع نپیوسته است بلکه پیش بینی (پیش گویی) شده است که  در تهران زلزله خواهد آمد و… باید با کنترل روند بی حجابی جلوی آن را  گرفت.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;نوع گناه دقیقا مشخص شده است؛ بی حجابی. آنچه که باید در حوزه زندگی  شخصی قرارگیرد و سالهاست به اجبار در حوزه زندگی جتماعی قرار گرفته است با  چارچوبهای قانونی! و اجرایی و قضایی .&lt;/p&gt; &lt;p&gt;در مجموع آزاردهنده ترین بخش این ماجرا، تاکید بر رواج نوعی اندیشه یا  گفتمانی است که در پشت این جملات- ارتباط گناه و زلزله یا بی حجابی و  زلزله- وجود دارد ( هرچند دارم به اکراه دو واژه ی گفتمان و اندیشه را به  کار می برم، زیرا هرکدام این دو واژه در جای خود منزلتی دارند که شایسته  نیست برای هر سخنی از آن استفاده کرد). این گفتمان تکیه بر بدیهه انگاری  پدیده هایی نموده است که هرکدام قالب منطقی یا علمی خود را دارند و بدان  وسیله قابل مطالعه و بررسی اند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;ما دیر زمانی است که از تفکر اسطوره ای (جادویی) که عادت دارد به جهان  با عینک بدیهه انگاری پدیده ها بنگرد فاصله گرفته ایم یکبار در زمان سقراط  که برای مبارزه با این نوع تفکر که سفسطه اش خواند و برای دفاع از اندیشه  منطقی خود جام شوکران را سر کشید و بار دیگر با گالیله با تفکر علمی اش؛ که  به تلخی پذیرفت زمین مرکز عالم است و به گرد خورشید نمی چرخد؛ چرا که می  دانست سخن او زمین را از چرخیدن باز نمی دارد. و بعدها در ضیافت علوم تجربی  که همه بدیهه انگاری های جهان را به مصاف خواند و می خواند و دیرگاهی است  که تفکر اسطوره ای و جادویی را همآورد درخوری برای خود نمی داند.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;در قرن بیست و یکم با سیطره علم و فلسفه؛ منطق و تجربه، سخن راندن از  ارتباط بی حجابی و زلزله واقعا” به یک جوک شباهت دارد چرا که جز ذهن های بی  منطق، متحجر و عقب مانده نمی توانند آن را برتابند و تناقضاتی را که این  تفکر با خود حمل می کند، حل کنند. آن هم در جامعه ای که از افتخاراتش حضور  نخبگان علمی در در دانشگاهها و مراکز علمی سراسر جهان است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;در پایان باید یادور شوم ؛ که در مواجهه و پاسخگویی به این گفتمان باید  مراقب بود که به دام تفکر اسطوره ای و بداهه انگاری گرفتار نیاییم، که   ناخواسته عرصه را بر پیشرفت، مدرنیت، آزادی اندیشه تنگ خواهیم نمود.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-2256566363039613366?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/2256566363039613366/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=2256566363039613366' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2256566363039613366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/2256566363039613366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#2256566363039613366' title='زنان، زلزله، گناه…!'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-7050858283271503348</id><published>2010-06-23T12:13:00.001+04:30</published><updated>2010-06-24T17:09:13.037+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>ترس مردان از جهان فمینیستی یا تنهایی در جهان زنانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;فیمینیسم یا مونث‌گرایی ، موضوعی ست که  جامعه‌ی کنونی ما را در قرن بیست ویکم دچارترس می‌کند . این ترس البته فقط  شامل مردان نمی‌شود بلکه زنان را نیز می‌ترساند . ترس از دست دادن جهان  مردانه برای زنان و از دست دادن جهان زنانه برای مردان البته چیزی نیست که  به صراحت بیان شود و زنانی که به دنبال مسائل حقوق زنان هستند به صراحت  اعلام می‌کنند که آن‌ها فمینیست نیستند ویا تعریف می‌کنند که فمینیسم  شاخه‌های گوناگونی دارد و در جامعه‌ی ما بد فهمیده‌شده است .&lt;/p&gt; &lt;p&gt;این موضوعی ست که در&lt;a title="این وبلاگ" href="http://damadamm.wordpress.com/2010/04/17/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1" target="_self"&gt; این وبلاگ&lt;/a&gt; به آن پرداخته شده است.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-7050858283271503348?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/7050858283271503348/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=7050858283271503348' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7050858283271503348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/7050858283271503348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#7050858283271503348' title='ترس مردان از جهان فمینیستی یا تنهایی در جهان زنانه'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-556455121893808603</id><published>2010-06-23T12:12:00.005+04:30</published><updated>2010-08-19T16:43:44.914+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادها'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دهه شصت'/><title type='text'>آن روزها؛ دانشگاه فردوسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چند روز پیش گذرم افتاد به دانشکده ی سابق ادبیات و علوم انسانی دکتر  شریعتی در مشهد که حالا شده جهاددانشگاهی. خوب حالا طبیعتا” تغییرات زیادی  کرده؛ یکی از ساختمان های قدیمی که در وسط حیاط بود و اتاق برخی اساتید و  دیوارهایش پوشیده از گل ها و گیاهان، کاملا” برچیده شده و بقیه ساختمان ها  نیز کارکرد جدیدی پیدا کرده اند. محوطه هم تغییرات عمده¬ای کرده است، اما  دوتا از ساختمان های خیلی قدیمی هنوز پابرجاست با همان فرم و دکوراسیوران  قبلی و رنگ در و دیوار و… وقتی به سالن یکی از ساختمان ها قدم گذاشتم سعی  کردم به یاد بیاورم جنب و جوش گذشته ی این ساختمان را؛ دکتر حائری عزیز را  با دانشجویانی که مثل پروانه دور و برش بودند با نگاه هایی سرشار از ستایش و  لب هایی لبریز از پرسش. اما آن ها در بیست سال پیش با آن بزرگ¬مرد تنها  بودند؛ آن ها انقلابی نبودند و به مسائل، سطحی نگاه نمی کردند، با یادگرفتن  جمله ای برنمی آشفتند و با آموختن نظریه ای نمی خواستند نظم جهان به هم  ریزند و جهانی نو به جایش نشانند. آن ها آرام، متواضع و بسیار کنجکاو  در  یادگرفتن و به کاربردن آموخته ها بودند، چندجانبه و با تسامح و بردباری به  تاریخ می نگریستند….آینده برایشان آرمانی دورافتاده و اتوپیایی نبود، آینده  از لحظاتی و افکاری ساخته می شد که هم اینک در آن شناور بودند اما این صدا  در میان هیاهوی شریعتی زدگان و راهپویان استوار بر تغییر انقلابی و یک  جانبه نگری تاریخ و جامعه گم می شد و غریبانه می¬نمود و باید زمانی می گذشت  تا آن بذرها که دکتر حائری و همانند او در اندیشه ها کاشتند به ثمر نشیند.&lt;br /&gt;به اتاقی سرک می کشم دکتر خواجویان را نشسته بر مسند استادی، بسیار آرام و  شکیبا چون علی، خاری در چشم و استخوانی در گلو . از او پرسیدم دکتر چه باید  بکنیم با این ارتجاع فراگیر؟- آرام  باشید. همین. هیاهو نکنید. بخوانید.  مگر نگفته ام علی بیست و پنج سال سکوت کرد؟ این انقلابی گری ها، هیاهوها که  به جانتان افتاده، اندیشه تان را می سوزاند… عقاید مخالف را تاب بیاورید…&lt;br /&gt;از دریچه مثلثی شکل کلاس عزیز دیگری را می بینم با صدای پرشوری که از  اگزیستانسیالیسم، سوسیالیسم، شب انقلاب پرولتاریا، کرکگارد، هایدگر، سارتر،  هگل، مارکس…. می گوید و هیچ آن دریچه را دوست ندارد.&lt;br /&gt;در اتاق دیگر پرچم فمنیست به اهتزاز درآمده و آزادی زنان و حقوق مدنی شان.   و تلخی نگاه و تلخی خنده ها؛ که اندیشه ها همه هنوز بوی مردسالاری مزمن می  دهد و استاد که دارد ازضریب پایین آموزش زنان در آن زمان سخن می گوید؛  دانشجویی به تمسخر زبان بگشاید که « زنان به لحاظ هوشی کشش نداشته اند، نه  که جامعه نخواهد»! واستاد به تلخی و اندوه پاسخش گوید:« تو به لحاظ هوشی  کشش نداری که این بفهمی!» و نمی دانم اکنون که سال به سال بر ظرفیت قبولی  دخترها در دانشگاه افزوده می شود آن دانشجو چگونه می اندیشد؟…&lt;br /&gt;از پله ها بالا می روم؛ خشم ها، شادی ها، عشق ها، حرمان ها و…&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-556455121893808603?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/556455121893808603/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=556455121893808603' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/556455121893808603'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/556455121893808603'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#556455121893808603' title='آن روزها؛ دانشگاه فردوسی'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-1668108820293809973</id><published>2010-06-23T12:08:00.004+04:30</published><updated>2010-06-25T01:53:52.043+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>شعری از خانم سیمین بهبهانی:</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/04/images.jpg"&gt;&lt;img title="سیمین بهبهانی" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/04/images.jpg?w=71&amp;amp;h=110" alt="" width="71" height="110" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;قلم چرخيد و فرمان را گرفتند&lt;br /&gt;ورق برگشت و ايران را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به تيتر «شاه رفت ِ» اطلاعات&lt;br /&gt;توجه کرده، کيهان را گرفتند&lt;br /&gt;چپ و مذهب گره خوردند و شيخان&lt;br /&gt;شبانه جاي شاهان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;همه ازحجره‌ها بيرون خزيدند&lt;br /&gt;به سرعت سقف و ايوان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;گرفتند و گرفتن کارشان شد&lt;br /&gt;هرآنچه خواستند آن را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به هر انگيزه و با هر بهانه&lt;br /&gt;مسلمان، نامسلمان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به جرم بدحجابي، بد لباسي&lt;br /&gt;زنان را نيز، مردان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;سراغ سفره ها، نفتي نيامد&lt;br /&gt;وليکن در عوض نان راگرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;يکي نان خواست بردندش به زندان&lt;br /&gt;از آن بيچاره دندان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;يکي آفتابه دزدي گشت افشاء&lt;br /&gt;به دست آفتابه داشت آن را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;يکي خان بود از حيث چپاول&lt;br /&gt;دوتا مستخدم خان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;فلان ملا مخالف داشت بسيار&lt;br /&gt;مخالف‌هاي ايشان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بده مژده به دزدان خزانه&lt;br /&gt;که شاکي‌هاي آنان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;چو شد در آستان قدس دزدي&lt;br /&gt;گداهاي خراسان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به جرم اختلاس شرکت نفت&lt;br /&gt;برادرهاي دربان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;نميخواهند چون خررا بگيرند&lt;br /&gt;محبت کرده پالان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;غذا را آشپز چون شور ميکرد&lt;br /&gt;سر سفره نمکدان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;چو آمد سقف مهمانخانه پائين&lt;br /&gt;به حکم شرع مهمان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به قم از روي توضيح‌المسائل&lt;br /&gt;همه اغلاط قرآن را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به جرم ارتداد از دين اسلام&lt;br /&gt;دوباره شيخ صنعانرا گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به اين گله دوتا گرگ خودي زد&lt;br /&gt;خدائي شد که چوپان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به ما درد و مرض دادند بسيار&lt;br /&gt;دليلش اينکه درمان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;همه اين‌ها جهنم، اين خلايق&lt;br /&gt;ز مردم دين و ايمان را گرفتند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;شعر از سایت&lt;a title="اندیشکده جامعه شناسی" href="http://sociologyiniran.ning.com/profiles/blogs/2266184:BlogPost:56877?xgs=1&amp;amp;xg_source=msg_share_url" target="_blank"&gt; اندیشکده جامعه شناسی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-1668108820293809973?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/1668108820293809973/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=1668108820293809973' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1668108820293809973'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/1668108820293809973'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#1668108820293809973' title='شعری از خانم سیمین بهبهانی:'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8697284750372341515</id><published>2010-06-23T12:05:00.004+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.573+03:30</updated><title type='text'>نفرین بر سفر که هرچه کرد او کرد!!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/04/nature2.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 450px; height: 341px;" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/04/nature2.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;یادم می ­آید پارسال عید به سفارش دوستی تصمیم گرفتیم برویم شمال،  این­که می­گویم سفارش، چون واقعا” پایمان کشش نمی­داد برویم.  تصور شلوغی  جاد­ه­ ها و تصادفات و دیدن صحنه­ های دل خراش و … یکی از دلایلش بود، اما  بیشتر از آن تصور آلودگی دریا وطبیعت پیرامونش بیشتر آزارمان می­ داد و  ترجیح می­ دادیم به روستای دورافتاده اما تمیزی برویم که بعد از چند ماه  کارکردن از آرامش روحی و ذهنی برخوردار شویم؛ که این دوست عزیز یک جای دبش  دست نخورده و فوق العاده تمیز را آدرس داد، جایی نزدیک نور. ما هم کوبیدیم و  راندیم و به هوای آن جای تمیز و زیبا در جای دیگری توقف نکردیم و …  بالاخره رسیدیم …&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اطراف دریاچه پارکینگی از اتوموبیل­ ها… شاخه­ های شکسته­ ی ترد و باران  خورده­ ی بهاری ،… و آشغال … مهمان همه جای طبیعت ما… چمن؟!!!… باید ذره  بین برداشت و دنبالش گشت. ساحل ماسه­ای؟!! … مملو از بازمانده­ های جوراب و  شلوار و لنگه کفش و مایو و آشغال غذاهای خورده و نیم خورده و پلاستیک  و…اندکی ماسه در لابلای آنها…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بار دیگری به­ جنگل­ های عباس آباد رفتیم که سرشار از طراوت و پاکی است.  داشتیم به قول معروف صفا می­ کردیم و در بالای تپه ای نگاهمان به دوردست­  ها بود که چشممان به دره سرسبزی که زیر پایمان گسترده بود افتاد؛ ….  آکنده….. مملو … لبریز از بطری­ های خالی نوشابه وآب معدنی و سایر مواد  غیرقابل بازیافت، که رفتگران جمع کرده و در آنجا انباشته بودند…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اگر اهل بیرون رفتن هستید، به جمعه ها فکر کنید. هرهقته باید مسافت  بیشتری را برای یافتن جایی مناسب و تمیز پیمود و نمی دانم در آینده­ ای که  چندان دور نیست برای یک تمدد اعصاب کوتاه چند کیلومترباید پیمود و چند لیتر  بنزین باید سوزاند و چقدر هوا را باید آلود؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;در بستر رودها، در پای تپه­ ها، در علفزارها در بالای کوه­ ها و آبشارها  و بی­تردید اگرغواصی کنیم حتی در اعماق دریاها از ما سفرکرده­ ها فقط  آشغال به جا مانده و بس. شاید ما داریم این­گونه نقش جاودانگی خود را بر  طبیعت حک می کنیم….&lt;/p&gt; &lt;p&gt;از بازی بزرگان با طبیعت نمی­گویم که واقعا” بازی بزرگی را با طبیعت  آغاز کرده اند. قطع درختان و نابودی علفزارها و جنگل­ ها و کاشتن ویلاها و  ساختمان­ های بتونی بر جای آن … به مناقصه گذاشتن کوه­ها و معادن و بخشش­  های بیکران حفرهای غیرقانونی چاه­ های آب و مهارنکردن فاضلاب کارخانه ­ها و  …. نه روی سخن با آن­ها نیست. آن­ ها گویی این­جا را که خانه ماست خانه­ی  خود نمی­دانند، به غارتگرانی ماننده اند که فکر آیندگان که نه ، فکر آرامش و  قرار مارا هم ندارند که قرار است دیرگاهی در این سرای سپنج روزگار  بگذرانیم… آنان برای خود و آیندگانشان، زیباترین و پاکیزه ترین و بکرترین  جاها رااشغال کرده­اند… نه با آنان کاری ندارم که ره به جایی نخواهد برد…&lt;/p&gt; &lt;p style="text-align: right;"&gt;روی سخنم با خودمان است، ما آدم­های معمولی  با درآمدی مختصر که هفتاد و پنج درصد عمرمان را کار می کنیم و بیست و پنج  درصد بقیه را با خانواده و دوستان و سفر و مهمانی و تفریح و مشارکت سیاسی و  اجتماعی و آموزش ومطالعه و… می گذرانیم. و فکر کنید در سال چند درصد از  این بیست و پنج درصد نصیب سفر می شود  و فکر کنید در همین درصد اندک که صرف  سفر میشود چه گندی به طبیعت مبزنیم…..ما که مغول و تازی نیستیم که بخواهیم  نقش جاودانگی مان را با ویرانگری حک کنیم. هستیم؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8697284750372341515?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8697284750372341515/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8697284750372341515' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8697284750372341515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8697284750372341515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#8697284750372341515' title='نفرین بر سفر که هرچه کرد او کرد!!'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-3056516733280033888</id><published>2010-06-23T12:00:00.005+04:30</published><updated>2010-11-06T20:15:28.573+03:30</updated><title type='text'>راندن تا کجا؟!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/04/214_orig.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 500px; height: 347px;" src="http://zakhmeh2010.files.wordpress.com/2010/04/214_orig.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;img src="file:///C:/DOCUME%7E1/Farshid/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot.png" alt="" /&gt; &lt;p&gt;نوروز سپری شد و خانواده های زیادی که فکر می کردند سفر خود یا  بستگانشان به آنها آرامش و شادابی می بخشد و سال نو را با انرژی و توان  بیشتری شروع خواهند کرد، هنوز در سوگ عزیزانشان نشسته اند. جاده ها همچنان  بالاترین نقش را در مرگ ومیر ما ایرانیان ایفا می کنند و همچنان بر مقام  اول مرگ ومیر ناشی از تصادفات در جهان تکیه زده ایم. عوامل زیادی را می  توان مورد بررسی قرار داد از جمله استاندارد نبودن جاده ها، جامع نبودن  قوانین رانندگی، استاندارد نبودن اتومبیلها و نیروی انسانی. اما به نظر می  رسد نیروی انسانی مهمترین عامل است؛ سهم عامل انسانی به تنهایی در تصادفات  57 درصد می باشد که 26 درصد با جاده و 6 درصد با عامل وسیله نقلیه هم  پوشانی دارد. درحالیکه سهم عوامل جاده و وسیله نقلیه به تنهایی به ترتیب 3  درصد و 2 درصد تعیین شده است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;منظور از نیروی انسانی تاکید بر رفتارشناسی رانندگان، سرنشینان و عابرین  پیاده است که رفتارهای هرکدام می تواند در ایجاد تصادفات موثر باشد.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;رانندگان: همه ما در خیابانهای فرعی و اصلی داخل شهر با انواع قانون  شکنی ها از طرف رانندگان مواجه ایم. عبور از چراغ قرمز، عدم رعایت حق تقدم،  عدم رعایت حق عابر پیاده در استفاده از خط کشی های سرچهارراه ها، بوق زدن،  عدم رعایت فاصله ایمنی با اتومبیل جلویی، نبستن کمربند ایمنی، استفاده  نکردن از آینه ها، چراغ راهنما، با نور بالا در شب حرکت کردن، با تلفن حرف  زدن، خوردن، دعوا کردن، …. همگی اشاره به رفتارشناسی راننده ها دارد، که  پیامدش ارزش قائل نشدن برای خود، دیگران ومقررات راهنمائی ورانندگی است.  وقتی این رفتارها را از سطح کوچه وخیابان های داخل شهر ببریم به جاده ها  نتیجه اش جان باختن بر آسفالت جاده ها یا بیمارستانهای امداد است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;سرنشینان: گاهی اتومبیلهای شخصی را می بینیم که 9 الی 10 مسافر را حمل  می کنند در حالیکه ظرفیتشان 5 نفر است! آنوقت برویم سر بقیه رفتارها مانند  نبستن کمربند ایمنی، پرتاب کردن آشغال و گاهی خالی کردن ظرف آب از شیشه  ماشین، با صدای بلند با تلفن صحبت کردن، دعوا کردن با راننده، رفت و آمد  کودکان بین صندلی های عقب و جلو، به هیجان آوردن راننده، …&lt;/p&gt; &lt;p&gt;عابرین پیاده: ضمن اینکه به کمبودهای فراوانی در رابطه با ایمنی عابرین  پیاده در خیابانها و جاده ها توجه دارم اما رفتارشناسی آنها نیز نباید مورد  چشم پوشی قرار گیرد. رفتارهایی مانند استفاده نکردن از پلهای عابر پیاده،  استفاده نکردن از خط کشی، بی توجهی به حرکت و سرعت اتومبیلها و شتاب در  عبور از خیابان، پوشیدن رنگهای تیره در شب، بازی کردن در وسط خیابان،…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;و اما موتورسیکلتها! که داستان خود را دارند و رفتارشناسی ویژه، و خود  مفصل بخوان از این مجمل…&lt;/p&gt; &lt;p&gt;حال سئوال این است: با این که به نظر می رسد اکثریت شهروندان از مخاطرات  رانندگی و آمار بالای کشتگان ناشی از تصادفات آگاهی دارند، چرا در این  رفتارها تغییری ایجاد نمی شود؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-          آیا آنها رفتارهای عجولانه و خارج از مقررات خود را عامل  مهمی در ایجاد تصادفات نمی دانند؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-          آیا برای جان خود و دیگران ارزشی قائل نیستند؟ بقول فروید  آیا «غریزه مرگ» آنها بیش از «غریزه زندگی»شان است که به رفتارهای خطرناک و  مرگ آور منجر می شود؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-          آیا از درک خطر تصادف و مرگ خود و دیگران ناتوانند؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;براستی چرا؟؟&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-3056516733280033888?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/3056516733280033888/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=3056516733280033888' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3056516733280033888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/3056516733280033888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#3056516733280033888' title='راندن تا کجا؟!'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-5228764218175358891</id><published>2010-06-23T11:59:00.002+04:30</published><updated>2010-06-24T17:07:15.767+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زنان'/><title type='text'>زن بودن یا مرد بودن … مسئله این نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;زن بودن یا مرد بودن … مسئله این نیست!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به نظر بعضی زن بودن اندوهناک است. خوب آنها تنها یک درصد دارایی دنیا  را در اختیار دارند، معمولا” ثروتی برای خود ندارند- حتی اتاقی برای خود-  اکثریت آنها به کارهای یکنواخت و تکراری خانه داری مشغولند، در کشور ما  بدون اجازه شوهر یا پدرشان نمی توانند سفر کنند، حق طلاق ندارند، ارث و دیه  و شهادتشان نصف مردان است، بعضی مواقع حتی در زندگی زناشویی مانند بردگان  جنسی با آنها رفتار می شود و سرپیچی از خواسته های همسرانشان به آنها از  نظر حقوقی صفت ناشزه می دهد که می تواند باعث طلاقشان شود، آنها از نظر  بدنی ضعیف از نظر روحی حساس و شکننده و از نظر ذهنی و عقلی باهوش هستند و  خیلی چیزهای دیگر که زن بودن را اندوهناک می کند. اما زن بودن شادی هایی هم  دارد.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;زنان از منظری ظریف و حساس به جهان می نگرند، آنها به هر دلیلی، گذشته  ای سخیف و خشن نداشته اند، آنها کمتر از مردان دزد، قاتل، ظالم و ستمگر  بوده اند آنها مال مردم را نخورده اند. یا به عناوین مختلف مردم را فریب  نداده اند و هرگز نخواسته اند آنها را به جای خاصی هدایت کنند و بعد به  بیراهه ببرند. وفکر می کنم ستمدیده بودن بازهم از ستمگر بودن بهتر است.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;مردان همه چیز داشته اند و زنان همه چیزی را که اکنون دارند بدست آورده  اند. به مردان از زمانی که پسر بودنشان اثبات می شود حق داشتن خیلی چیزهایی  را که الان دارند اعطا می کنند اما زنان به محض اینکه دختربودنشان اثبات  می شود حق داشتن خیلی چیزها از آنان گرفته می شود. در بازی زندگی مردان  همیشه روی صحنه و زنان پشت صحنه بوده اند. مردان همواره نقشهای عالی و ناب و  زنان همواره نقشهای پست و بی ارزش را اشغال کرده اند. و اکنون زنان در  تلاش بدست آوردن نقشهای جدیدند نقشهایی که خود می آفریینند آنها حتی به  نقشهای مردانه هم چشم ندارند سهم خود را از این نمایش می خواهند.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-5228764218175358891?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/5228764218175358891/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=5228764218175358891' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5228764218175358891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/5228764218175358891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#5228764218175358891' title='زن بودن یا مرد بودن … مسئله این نیست'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8463182903685399869.post-8869555787236553110</id><published>2010-06-23T11:50:00.002+04:30</published><updated>2010-06-25T01:52:23.584+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>لوح</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="postentry"&gt;      &lt;div class="snap_preview"&gt;&lt;p&gt;لوحی ست کهنه&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بِسوده&lt;/p&gt; &lt;p&gt;که اینک!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بنگرید!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;که اگر چند آلوده ی چرک وخونِ بسی جراحات است&lt;/p&gt; &lt;p&gt;از رحم و دوستی سخن می گوید و&lt;/p&gt; &lt;p&gt;پاکی.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;و حالا شروع شد. ازین پس ، این جا خانه ای خواهد بود در گشوده به روی  دوستان . تا با هم بخوانیم و صدای یکدیگر را بشنویم.&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8463182903685399869-8869555787236553110?l=zakhmeh2010.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/feeds/8869555787236553110/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8463182903685399869&amp;postID=8869555787236553110' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8869555787236553110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8463182903685399869/posts/default/8869555787236553110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zakhmeh2010.blogspot.com/2010_06_01_archive.html#8869555787236553110' title='لوح'/><author><name>منصوره موسوی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14485308738078556295</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_GTXGyFH6Gvk/TSoAaafZrHI/AAAAAAAAAL8/i81mjZxcnzk/S220/P270110_11.02.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
